دل نوشته

قاب عکس خالی(4)

رای دهی:  / 14

www.mrazavieh.org

#خاطرات_بر_جامانده

شناسایی رجب بعد از جانبازی

هرانسانی فقط ازروی صورتش قابل شناسایی است و رجب که صورتش کاملا متلاشی شده بود هرکسی به طریقی او را شناسایی می کرد. گروه امداد از روی پلاکش او را شناسایی کرده بودند. برادرش می­گفت: ازپاها و انگشتان کشیده اش شناختم. و پسر جانباز گفت: پدرم را از پشت گردنش و شانه های پهنش شناختم و دخترش گوهر، که آن زمان پنج سال بیشتر نداشت می­گفت: من ازخال پشت دست پدرم مطمئن شدم که آن مردی که تمام صورتش باندپیچی بود پدرم است. به او نزدیک شدم و دستش را بوسیدم. و خواهرش می­گفت: چند روزی بود که ازبرادرانم، رجب و حسین که در جنگ بودند خبری نداشتم دچار دلشوره شده بودم. تا اینکه یک شب خواب دیدم رودی خروشان وگل آلودی درجریان است و جنازه ی مادرم که چهارسال قبل از دنیا رفته بود، درآب بود. شدت آب باعث متلاشی شدن بدن مادرم شده بود فقط اسکلتش مانده بود.

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(4)

قاب عکس خالی(3)

رای دهی:  / 16

www.mrazavieh.org

عکس خدا

 

وقتی برای اولین باردکتر باندهای صورت رجب را باز کرد. حسین دلش ریخت. و شاید هم کمی ترسید. در حالی که  او خودش مرد جنگ بود و می­دانست که ترکش ها با بدنها چه می­کند. از دکتر پرسید؟ آیا با عمل کردنها این صورت درست می شود؟ دکترمکثی کرد و پاسخ داد ؛ ما فقط  باید باگوشتهای بازو و ران صورتش را بپوشانیم بقیه اش با خداست. حسین به برادر نگاهی انداخت. مثل همیشه، صبور و راضی به نظر می رسید.

 

 دکتر آینه ای به دست رجب داد تا با همان چشم نیمه بازش، خودش را درآینه ببیند. حسین کمکش کرد آینه را جلوی صورت رجب گرفت. رجب به آینه می­نگریست. آینه را از دست حسین گرفت. آنقدرنزدیک برد تا بتواند ببیند. هرچه بیشترمی­گشت، کمتر می­یافت. اثری ازخودش نبود خنده اش گرفت اما لبی برای خندیدن نداشت. آینه را رها کرد و به دیوارخیره ماند. حسین اشک چشمهایش را پاک کرد. از دکتر خواست تا دوباره صورت را باند پیچی کند. نمی خواست طوبا و بچه ها با دیدن صورت متلاشی شده ی او جا بخورند. می دانست که دیدن آن صورت برای بچه ها ناراحت کننده است. حسین دلش می­خواست با رجب حرف بزند. صدایش را بشنود اما جز خرخر گلو از او صدایی شنیده نمی شد. همهمه ای در راهرو بر پا شد. پرستارجلوآمد وگفت: لطفاً کمی آهسته تر. همه وارد اتاق شدند. طوبا، بچه هایش، زهرا و مادرش . اما هرکه وارد اتاق می شد نا خودآگاه قدمی به عقب برمی داشت. ناگهان صدای جیغ اتاق را پرکرد طوبا بیهوش روی زمین افتاد. پرستارها سریعا اتاق را خلوت کردند و طوبا را با برانکارد بردند. بچه ها گریه کنان به دنبال مادرشان براه افتادند. زهرا اشکهاشو پاک کرد. بچه ها را ساکت کرد، معصومانه روی زمین، دور نه نه جان نشستند. و زهرا برای مراقبت از طوبا رفت.

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(3)

قاب عکس خالی(2)

رای دهی:  / 17

www.mrazavieh.org

سیر درآفاق برای عبور از خود

 

به شهرکه رسید، ابتدا به پابوسی امام رضا رفت و از اربابش صبر طلب کرد. او که با بوی گندم و آرد بزرگ شده بود دریک نانوایی شروع به کارکرد. رجب نان می پخت و با مهربانی آن را به دست مردم می داد تا درکنار سفره پرمهرشان بخورند و شاکر خدا باشند و خودش تنها شب رادرگذشته هایش سپری می­کرد و خدا را بنده بود.

 

 دهه ی چهل بود و اوج  ستم شاهنشاهی و مردم کشی­. رجب وقتی شنید که آیت اللهی در قم  به نام خمینی درمقابل شاه علناً به قیام ایستاده است و نهاد سلطنتی را زیر سوال برده است ازخوشحالی در پوست خود  نمی گنجید. آن قدرکه غمهای بزرگش، برایش ریز و کوچک شد. همه جا صحبت ازآن عالم شجاع بود. وقتی مردم شنیدند که آیت الله خمینی را به دلیل مخالفت با رژیم بازداشت کرده اند تظاهرات خشونت آمیزی درمشهد به پا شد. زن و مرد به خیابانها ریختند و از شاه آزادی آیت الله خمینی را خواستند. مردم در شهرهای بزرگ دیگر هم به خیابانها ریخته بودند.

 

شاه وقتی این همه طرفداری را درخیابانها دید؛ دستورداد تا امام را تبعید کنند. این کارشاه باعث شد که مردم قیام پانزده خرداد را رقم بزنند. امام ابتدا به ترکیه و سپس به نجف اشرف تبعید شد. گرچه با رفتن امام از ایران دل رجب و رجب ها گرفت اما به امید برگشتنش، لحظه ای زپا ننشستند.

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(2)

قاب عکس خالی(1)

رای دهی:  / 18

بابارجب مدرسه علمیه رضویه#ماه_در_برکه ی_موّاج

درلابلای کوههای فریمان، در دل طبیعت بکر و در روستای دورافتاده ی رخنه از توابع قلندرآباد در خانه ای کوچک و گلی زیر چراغ فانوس از دامن زنی به نام زلیخا پسری به زیبایی یوسف متولد شد. کاش او را یوسف می نامید اما از آنجایی که« ینزل الاسماء من سماء»[1] آن کودک رجب نام گرفت. رجب نام نهریست دربهشت که از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر است و رجب جاری گشت از دل زلیخا و فقیر محمد تا دشتهای آبادی و سپس تا شهر و از آنجا تا بیکرانه ها رفت.  فقیر محمد مرد پاک نهاد روستایی بود؛ که نه ثناگوی شاهان بود و نه تملق گوی اربابان؛ تا بخواهد و جبی  از خاک روستایش را مالک  باشد.    

 « از نم احسان کس، دست طلب را نم نکن                آبرو خواهی به نان خشک چون آیینه ساز»

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(1)