دل نوشته

قاب عکس خالی(4)

رای دهی:  / 13

www.mrazavieh.orgبهترین سوغات خدمت وپس از آن عشق

... خدا را شکر می¬کرد که تحصیلکرده های کشورش رو به افزایش بودند و در پی مشارکتهای سیاسی به پاخاسته اند. او وقتی افکارش را با آزادیخواهان مشروطه خواه، نزدیک دید تلاش کرد با افرادی از آنها که غالبا روحانی بودند و طرفدار آیت الله کاشانی، رابطه برقرارکند. او می¬دیدکه چگونه، اصلاحات  شاه که هدفش  فقط تغییر سبک سنتی و اسلامی مردم است بسوی  فرهنگ متجدد غرب و مصرف زدگی مردم برای تامین بازارهای فروش سرمایه داران غرب و فلج کردن اقتصاد نصف و نیمه ی ایران .

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(4)

قاب عکس خالی(3)

رای دهی:  / 15

www.mrazavieh.orgخدمت بصیرت افزایی است نه عبور از امروز

 سال 1335ه.ش بود که رجب، برای خدمت سربازی روستا را ترک کرد و به شهر مشهد وارد شد. مادرش سفارش کرده بود قبل از رفتن به پادگان، به زیارت امام رضا (علیه السلام ) برود. با دیدن گنبد و بارگاه دلش لرزید و اشکش جاری شد؛ چقدر مادرش آرزو داشت تا به پابوسی آقا بیاید. نشست و سر به خاک سجده گذاشت اولین بار بودکه به زیارت می آمد. از طرف همه اهل روستا سلام داد می دانست که چقدر آنها مشتاق این زیارت هستند. بعد از زیارت به سمت پادگان به راه افتاد. گویا با وجود امام رئوفش دیگر احساس غربت و تنهایی نمی کرد.

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(3)

قاب عکس خالی(2)

رای دهی:  / 16

www.mrazavieh.orgمهاجرت درد نیست درمان است

روز رفتن فرا رسید؛ بچه ها با قدمهای کوچک پشت سر دو قاطر، که اسباب و اثاثیه ی اندکشان را حمل می کرد به راه افتادند. آنقدر این صحنه برای دشت و آسمان غریب بود که آدمی ناخود آگاه  یاد اسرای کربلا می افتاد. زلیخا زینب وار دور کودکان می گشت تا خاری در بیابان به پایشان فرو نرود درحالی که سکینه ی کوچک را به پشتش بسته بود و از دلتنگی لایی لایی حزینی برای او می خواند. و شاید غزل خداحافظی از فقیر­­محمد را زمزمه می کرد. شب هنگام به چناربو رسیدند و با طلوع صبح زندگی تازه ی خود را شروع کردند.

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(2)

قاب عکس خالی(1)

رای دهی:  / 17

بابارجب مدرسه علمیه رضویه#ماه_در_برکه ی_موّاج

درلابلای کوههای فریمان، در دل طبیعت بکر و در روستای دورافتاده ی رخنه از توابع قلندرآباد در خانه ای کوچک و گلی زیر چراغ فانوس از دامن زنی به نام زلیخا پسری به زیبایی یوسف متولد شد. کاش او را یوسف می نامید اما از آنجایی که« الأسماء تُنَزّل من السّماء »[1]

آن کودک رجب نام گرفت. رجب نام نهریست دربهشت که از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر است و رجب جاری گشت از دل زلیخا و فقیر محمد تا دشتهای آبادی و سپس تا شهر و از آنجا تا بیکرانه ها رفت.  فقیر محمد مرد پاک نهاد روستایی بود؛ که نه ثناگوی شاهان بود و نه تملق گوی اربابان؛ تا بخواهد و جبی  از خاک روستایش را مالک  باشد.  

ادامه مطلب: قاب عکس خالی(1)