قاب عکس خالی(1)

رای دهی:  / 18
ضعیفعالی 

بابارجب مدرسه علمیه رضویه#ماه_در_برکه ی_موّاج

درلابلای کوههای فریمان، در دل طبیعت بکر و در روستای دورافتاده ی رخنه از توابع قلندرآباد در خانه ای کوچک و گلی زیر چراغ فانوس از دامن زنی به نام زلیخا پسری به زیبایی یوسف متولد شد. کاش او را یوسف می نامید اما از آنجایی که« ینزل الاسماء من سماء»[1] آن کودک رجب نام گرفت. رجب نام نهریست دربهشت که از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر است و رجب جاری گشت از دل زلیخا و فقیر محمد تا دشتهای آبادی و سپس تا شهر و از آنجا تا بیکرانه ها رفت.  فقیر محمد مرد پاک نهاد روستایی بود؛ که نه ثناگوی شاهان بود و نه تملق گوی اربابان؛ تا بخواهد و جبی  از خاک روستایش را مالک  باشد.    

 « از نم احسان کس، دست طلب را نم نکن                آبرو خواهی به نان خشک چون آیینه ساز»

 

او فقط خدا را بندگی می کرد. و با خیاطی برای مردم روستا و رفو کردن لباسها یشان وسوزن زدنهای بی وقفه تلاش می کرد تا نانی حلال و بی منت سرسفره بگذارد.

   «همچو سوزن دایم ازپوشش گریزانیم ما                    جامه بهرخلق می دوزیم و عریانیم ما»

رجب دو ساله بود که؛ درجنگ جهانی دوم متفقین علی رغم اعلان بی طرفی شاه ایران، وارد ایران شدند؛ و شاه بی لیاقت و وطن فروش را مجبور به خلع کردند و از تخت به زیرکشاندند. این بود نتیجه سپردن ریش و قیچی به دست بیگانگان.

 «این جهان گذرنده راخلود نیست "هیچکس را اینجا مقام نخواهد بود" چنان باید زیست؛ که پس ازمرگ برما دعای نیک کنند.»

او را خلع و فرزندش محمدرضا را، برکرسی قدرت نشاندند. رضا شاه  بعد از ضررهای زیاد نفتی و بر باد دادن ثروت ملی ازکشور به آفریقا، تبعید شد. و به یمن این فروپاشی درخانه کوچک زلیخا، حسین دومین  فرزند خانواده به دنیا آمد. شاه عوض شد اما باز هم خبری از ارتقاء وضع معیشتی مردم نبود. او هم چون پدرش نوکری استعمار را می کرد و دربار و درباری را پاس می داشت و می کوشید که فساد و فحشا را اشاعه دهد و راه را، برای ورود هر فرهنگ مخرب و مفسدی بازگذاشته بود. قمار و عرق خوری و لودگی، ماحصل منش شاه بی ناموس ایران بود. به روستا ها کمتر خبر فساد ها می رسید؛ آنها حتی اخبار را هم از مردم ضعیف روستا دریغ می کردند. هر چند مامورین حکومتی سرزده به روستاها هم می آمدند و چادر از سر زنان و دختران روستا می کشیدند.

اما آن مردم پاک سرشت که هدف ازخلقت را، ساختن انسانهای مومن می دانستند نه از فقر می ترسیدند و نه از جور ظالم. کار و تلاش می کردند  و به دنبال از یاد نسل شیعه بودند. و با این باور سومین فرزند خانواده  هم به نام حسن متولد شد. با  بزرگ شدن خانواده؛ فقیر محمد( پدرخانواده)  بیشتر از همیشه تلاش می کرد . صبحها با طلوع آفتاب بعد از خواندن نماز و تلاوت قرآن با توکل به خدای مهربان از خانه بیرون می زد و شبا هنگام با خستگی تمام به خانه برمی گشت تا درکنار همسر مهربان و سه فرزند قد و نیم قدش نفسی تازه کند. و زلیخا خروس خوان سحر، حیاط خاکی خانه اش را آب پاشی و جارو می کرد تا طلوع آفتاب دعا می کرد تا جلب روزی کند او حیاط را آماده می کرد تا کودکانش  درحیاط جلوی چشمانش بازی کنند و قد بکشند. اما این شادی کوچکشان  با وخیم شدن بیماری کهنه ی فقیر محمد و افتادنش  در بستر  بیماری، به غم تبدیل شد. و در یک شب زمستانی که خانه از خسخس سینه ی او خسته، وزلیخا از نگرانی حال همسر بی تاب و بی خواب بود. مرگ او را بکام خود فرو برد؛ و زلیخا را با کودکی در شکم تنها گذاشت. خواهرهای زلیخا و تنها برادرش، شیخ موسی از چناربو به رخنه آمدند. و در ناباوری تمام  فقیر محمد را به خاک سرد، سپردند. برادرش موسی از زلیخا خاست تا همراه فرزندانش به چناربو برود و چند روز باقیمانده از بارداری اش درکنار آنها سپری کند اما زلیخا گفت می خواهد کودکش را درخانه ای به دنیا بیاورد که  بوی پدرش را بدهد. بعد ازمرگ همسر تنها دلخوشی زلیخا شمردن آخرین روزهای سرد زمستان بود چراکه با آمدن بهار، نوزادش  متولد می شد. بالاخره بهار آمد و برفهای روستا، آب شد و دشتها پر از شقایق گشت. و دختری زیبا متولد شد. او را سکینه نام گذاشت تا شاید آرامش رفته از سوگ پدر به خانواده برگردد. رجب  و حسین و حسن با دیدن خواهر کوچکشان  غرق شادی شدند .

با آمدن سکینه روح رفته بخانه ی زلیخا برگشت اما جای آنها دیگر در آن خانه نبود. زلیخا و چهار فرزندش باید کوچ می کردند و به روستای پدری اش که خواهران و تک برادرش در آنجا زندگی می کردند بروند تا شاید بتواند در زیر سایه ی برادر کودکانش را بهتر بزرگ کند. هر چند برادرش موسی هم چنر سر عائله داشت و به سختی امرار معاش می کردند. اما زلیخا چاره ای جز این نداشت.


 

مهاجرت درد نیست درمان است

روز رفتن فرا رسید؛ بچه ها با قدمهای کوچک پشت سر دو قاطر، که اسباب و اثاثیه ی اندکشان را حمل می کرد به راه افتادند. آنقدر این صحنه برای دشت و آسمان غریب بود که آدمی ناخود آگاه  یاد اسرای کربلا می افتاد. زلیخا زینب وار دور کودکان می گشت تا خاری در بیابان به پایشان فرو نرود درحالی که سکینه ی کوچک را به پشتش بسته بود و از دلتنگی لایی لایی حزینی برای او می خواند. و شاید غزل خداحافظی از فقیر­­محمد را زمزمه می کرد. شب هنگام به چناربو رسیدند و با طلوع صبح زندگی تازه ی خود را شروع کردند. زلیخا در یک اتاقک کوچک کنار حیاط  برادرش  منزل گرفت و رجب و حسین در کنار پسر دایی های خود برای گندم درو، به بیابان رفتند. زلیخا وقتی  دید برادرش خود به سختی نان هفت بچه اش را تامین می­کنند و خواهرانش هم چون او اوضاع مالی خوبی ندارند تصمیم گرفت که رو پای خود بایستد و کودکان همسر شریف و زحمت کشش را بدون منت کسی بزرگ کند.

شبها و روزها بعد از رسیدگی به کودکانش پشت چرخ ریسندگی می­نشست و نخ می ریسید و برادرش درکنار پسرهای خود رجب و حسین را که حالا برای خود مردی شده بودندرا هم به گندم درو و خرمن کوبی و کار در صحرا می­برد و همیشه  به زلیخا می­گفت: پسرانت مانند پدرشان قوی و پرتلاش هستند. خصوصا رجب که بارفتن پدر احساس مسئولیت  شدیدی می­کرد. بارها به دستان مادرش که براثر پشم ریسی زخمی و زبر شده بود بوسه می زد و به او می­گفت: مادرم من دیگر بزرگ شده ام هر کاری می کنم تا تو و خواهر و برادرانم راحت زندگی کنید.

روزها گذشت تازه به سر و سامانی رسیده بودند که خانه ی کوچک زلیخا دوباره رنگ غم به خود گرفت. حسن بیمار شد. اندک پس انداز زلیخا و کودکانش صرف دواء و دکتر حسن شد؛ بیماری نا شناخته ای ظرف چند هفته حسنی که می­رفت تا سیزدهمین بهار عمرش را تجربه کند به کام مرگ کشید و زلیخا و برادرانش را سیاهپوش کرد و روستا را به عزا نشاند. زلیخا آنقدر از غم مرگ پسر نوجوانش زمینگیر شد که اگر مراقبتهای خواهران و دختر کوچکش سکینه نبود شاید نمی توانست دیگرکمر راست کند. اما دنیا به بی وفایی اش شهرت دارد و آدمی به صبرش.

رجب و حسین داغ دار مرگ برادر شدند اما باید صبوری نشان می­دادند تا مادرشان و سکینه راحت تر با این غم کنار بیایند. چند ماهی گذشت که رجب آماده می شد برای رفتن به خدمت سربازی. آنقدر دلش از شاه و حکومت فاسدش سیاه و چرکین بود که دلنش نمی خواست به این خدمت تن دردهد، اما وقتی با روحانی مسجد روستایشان مشورت کرد به او گفت: پسرم من به غیرتت آفرین می­گویم تو پسر مومن و باهوشی هستی و شامه ی سیاسی خوبی داری؛ شما باید به خدمت سربازی بروی تا بیشتر در جریان  اوضاع کشورت قرار بگیری. در شهر شورشهایی علیه شاه شده است. باید بینش خود را بالا ببری. با شنیدن صحبتهای روحانی محل رجب مصمم به رفتن شد. او به علماء و روحانیت علاقه خاصی داشت و همیشه از اینکه در چند قدمی روستایشان روحانی جلیل القدری چون دکتر مطهری زندگی می­کرد بسیار مفتخر بود و امیدوار بود به آینده ی کشورش. او بیشتر از پیش کار و تلاش می­کرد تا بتواند در روزهای باقیمانده تا خدمتش  پولی پس انداز کند که به مادرش  بدهد. او در هر فرصتی  به حسین سفارش می­کرد تا در نبود او مراقب مادر و خواهرش باشد. و حسین هم که از برادرش کار و تلاش و ایمان را یادگرفته بود به او قول داد؛ که نگذارد مادر و خواهرش سکینه بیشتر از این، روزهای سخت و پر از غم را تجربه کنند.

رجب دریک طلوع آفتاب طلایی بعد از نماز و خواندن قرآن وخوردن صبحانه دور سفره ی کوچک اما با صفای خانواده درحالی که بغضش را فرو می­خورد تا بر اشک چشمان مادر و خواهرش نیفزاید از زیر قرآن گذشت و دست پر مهر مادر را بوسید و راهی مشهد شد. مادر از او خواست تا دوباره برگردد و پیش چشمهایش رژه رود. چقدرقامت بلندش در لباس سربازی رعنا گشته بود و چقدر دل کندن را برای مادر و خواهر دشوار ساخته بود. وقت رفتن در کوچه خاله و دخترخاله ها و داییش نیز برای بدرقه اش بیرون آمده بودند. آنقدر رجب فامیل دوست و مهربان بود که با رفتنش چشم همه را غرق اشک و اندوه کرده بود. رجب درمیان بستگانش دوچشم را وابسته تر و نگران تر یافت، که آن نگاه دل رجب را لرزاند. رجب رفت و دلش میان دوستدارانش جا ماند. اما استوار رفت او می خواست حالا که برای اولین بار روستا را ترک می­کند و سروکارش به حکومت و اخبارکشورش می­ افتد هوشیارانه رفتار کند تا بتواند، بهتر بشناسدکه چه کسانی برکشورش حکومت می­کنند که چنین مظلوم کش و بی­خبر از اوضاع مردم کشورشان حکومت می کنند.


 

خدمت بصیرت افزایی است نه عبور از امروز

 سال 1335ه.ش بود که رجب، برای خدمت سربازی روستا را ترک کرد و به شهر مشهد وارد شد. مادرش سفارش کرده بود قبل از رفتن به پادگان، به زیارت امام رضا (علیه السلام ) برود. با دیدن گنبد و بارگاه دلش لرزید و اشکش جاری شد؛ چقدر مادرش آرزو داشت تا به پابوسی آقا بیاید. نشست و سر به خاک سجده گذاشت اولین بار بودکه به زیارت می آمد. از طرف همه اهل روستا سلام داد می دانست که چقدر آنها مشتاق این زیارت هستند. بعد از زیارت به سمت پادگان به راه افتاد. گویا با وجود امام رئوفش دیگر احساس غربت و تنهایی نمی کرد.

محکم و استوار قدم برمی داشت. اما به محض ورودش به پادگان و دیدن مستشاران آمریکایی و انگلیسی و روسی در اطراف پادگان و داخل آن، خونش به جوش آمد. همیشه  از مادر و دایی­اش راجع  به خیانتهای  اجنبیها درکشورش شنیده بود و حالا که از نزدیک چشمش به آن ناپاکهای منفعت طلب می افتاد تنفرش چند برابر شده بود. دوست داشت جلو برود و به صورتشان آب دهان اندازد که درکشور اسلامی ما چه می­کنند. سعی کرد نگاهش را ازآنها بگیرد تاحس تنفرش فروکش کند.

از همان روزهای اول آموزش، با قدرت بدنی بالایش و قامت بلند و سینه ی ستبر و آمادگی در تمرینات سخت و طاقت فرسا، توجه ارشدان پادگان را به خود جلب کرده بود. او گرچه روستایی بود و چهره ی آفتابزده داشت اما قدرت بدنی اش اورا از سربازان نهیف و سختی نکشیده ی شهری متمایز می­کرد. رجب درکنار انجام وظیفه مدام به دنبال اخبار تازه سیاسی می گشت او با همان سواد قرآنی و کم خود، هرکجا کاغذ باطله یا مجله و کتابی می دید مانند یک انسان گرسنه که به سمت ظرف غذا میرود و با اشتها آن را می بلعد عمل می­کرد؛ و با شامه ی تیز سیاسی اش توانست طی چند ماه ازخدمت اوضاع سیاسی شهر مشهد را بشناسد. او هرگز ازدلتنگی برای خانواده اش درخلوت خودگریه نکرد. اما وقتی می دید که چگونه درجه داران ارتش کشورش، در مقابل ستوانهای اجنبی خم و راست می شوند برخفت آنها اشک در چشمانش حلقه می­زد و بسیار متاسف می­شد برای خودش و مردم کشورش. اما وقتی امید را در میان مردم دید که چگونه با ملی شدن صنعت نفت و روی کارآمدن دولت ملی دکتر مصدق جان تازه ای در رگهای میهنش جاری شد ؛کمی آرام گرفت و تصمیمش را جزم کردکه او نیز تا آخرین قطره ی خونش، در مقابل شاه وطن فروش و عمال اجنبی اش بایستد. بارها در تجمعات کوچکی که در اعتراض شاه درگوشه و کنار مشهد تشکیل می شد مخفیانه شرکت می­کرد . او با چند نفر از سربازان مشهدی دوست شده بود . یک بار که به خانه ی یکی از آنهارفت با دیدن جعبه ای که هم حرف می­زد و هم چیزی نشان می داد شگفت زده شد و دانست که نام آن دستگاه عجیب و غریب تلویزیون است که به قول دوستش بسیارکمیاب و نادر بود و کمتر خانواده هایی از این وسیله استفاده می­کردند یا به دلیل شرعی و یا عدم قدرت خرید. غرق تماشا بود اما وقتی تصاویری اززنهای نیمه برهنه و غنا را در آن دستگاه دید بسیار ناراحت شد ، و وقتی دوستش به او گفت برنامه های تلویزیون را فرح، همسر شاه مدیریت می کند و تلاش دارد که به وسیله ی آن  به نمایش دادن برهنگی زنان و مد لباس وسایل لوکس و زندگی به سبک غربی، زندگی ساده مردم را بسوی تجمل گرایی بکشاند. از آن دستگاه هم متنفر شد. از دوستش خواست تا آن وسیله ی شیطانی را خاموش کند. و گفت: حتما آیت الله بروجردی (مرجع تقلید آن زمان) داشتن چنین وسیله ای را، حرام اعلان کرده است که مردم آن را نمی خرند. اما متاسفانه حتی مطبوعات هم فاسد و ضد دینی بود. رجب وقتی به زحمت مجله ای را هم گیر می آورد عکسهای مستهجنش راجدا می­کرد و دور می انداخت و همیشه خدا را شکر می­کرد که مادر و خواهرش در آن روستای دور افتاده اما پاک از مفسده های شهر نفس می­کشند. و از چنین مفاسد ی دور هستند.

 ما حصل تمام  اطلاعات سیاسی اش آن شد که شاه بیشتر از اینکه به فکر رشد و توسعه فرهنگی و رفاهی، کشورش باشد به دنبال وارد کردن فرهنگ فاسد غرب و خصوصا دستاوردهای آمریکایی است. او با چشمهای نافذش رد پای آمریکا را روی گلوی ایرانیان می دید و مانند همه ایرانیان معتقد بود؛ آمریکا  با سیاستی نرم دارد انگلیس و روسیه را از ایران می راند؛ تا خودش یکه تاز میدان غارت و چپاول در ایران باشد و شاه آمریکایی فقط داشت از برنامه های آمریکا درحکومتش پیروی می­کرد.

 اما خدا را شکر می­کرد که تحصیلکرده های کشورش رو به افزایش بودند و در پی مشارکتهای سیاسی به پاخاسته اند. او وقتی افکارش را با آزادیخواهان مشروطه خواه، نزدیک دید تلاش کرد با افرادی از آنها که غالبا روحانی بودند و طرفدار آیت الله کاشانی، رابطه برقرارکند. او می­دیدکه چگونه، اصلاحات  شاه که هدفش  فقط تغییر سبک سنتی و اسلامی مردم است بسوی  فرهنگ متجدد غرب و مصرف زدگی مردم برای تامین بازارهای فروش سرمایه داران غرب و فلج کردن اقتصاد نصف و نیمه ی ایران .

همین اهداف شوم شاه ؛ باعث شده بودکه سه پایگاه سنتی، روحانیت و بازاریان و زمینداران از شاه جدا شوند. شاه خائن هم، هرچه حمایت از سمت کشور را کمتر احساس می کرد، بیشتر به دامن اربابان آمریکایی اش متوسل می­گشت.


 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

بهترین سوغات خدمت

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              رجب با پایان خدمت سربازی اش، با کوله باری از تجربه و دانش سیاسی برای مردم روستایش ، به خانه برگشت . و با برگشت  او حسین برادرش ،عازم خدمت شد و مسئولیت نگهداری از مادر و خواهر را به او سپرد. وقت رفتن رجب تمام تجربیات خودش را در اختیار برادرش گذاشت؛ تا با چشمی باز وارد جامعه شهری و پادگان ارتش شود رجب لحظه ای ساکت نمی­نشست. در هرفرصتی جوانان روستا را جمع می­کرد و از حوادثی که در شهرها می­گذشت و خیانتهای شاه و دربار برایشان حکایت می کرد. وقتی برای آنها از تلویزیون گفت همه با تحیر نگاهش می­کردند .

او تکه های مجله و کتاب پاره ها را به آنها نشان می داد و برایشان آنقدر روان و زیبا می­خواند که آنها گمان می­کردند؛ او در زمان خدمتش به کلاس درس رفته است. رجب بعد از چند ماه که تمام گفتنی ها وشنیدنی هایش را در اختیار افراد روستایش گذاشت و رسالتش را که بیداری سیاسی مردمش بود را انجام داد که حال و هوای شهر و خدمت کمی از سرش افتاد تصمیم به ازدواج گرفت. مادرش را در جریان گذاشت وتاکید کرد که قصد دارد بعد از ازدواجش، برای زندگی به شهر برود تا بتواند در مشارکتهای مردمی علیه فساد و ظلم شاه شرکت کند. او مدام می­گفت: باید فکری به حال کشورمان بکنیم قبل از اینکه دست اجنبیها به روستاها برسد و شما را نیز چون زنان شهری چادر از سرتان بکشند. زلیخا وقتی به حرفهای فرزندش که مانند یک عالم دینی سخن می گفت گوش می­داد، صورتش گل می انداخت و به پسرت غیرتمندش افتخار می کرد. وقتی او را روی سجاده ی بندگی وعبادت می­دید شاد می­شد و هنگام خواندن قرآن می­نشست و به صوت دل انگیز قرآنش گوش فرامی­داد. رجب او را به یاد همسرش فقیرمحمد می­انداخت. او برای خواهرش،سکینه که مثل پروانه دور برادر می­چرخید و دست کمک مادرش بود؛ یک چادر نماز از اطراف حرم خریده بود، وقتی او را در آن چادر سفید گل دار می­دید از عفت و حجاب خواهر اشک شوق در چشمان رجب حلقه زد و می خواست تمام زنان و دختران میهنش چون او در صدف باشند تا از نگاههای  اجنبیهای ناپاک در امان مانند.

او در یک روز زیبای بهاری که بوی گل و سبزه روستایش را پرکرده شاخه گلی شقایق چید و به همراه مادر و خواهرش به خواستگاری دخترخاله اش رفت. وقتی برای اولین بار نگاهش را به او دوخت از دیدن  چهره ی پاک و معصومانه اش لبریز از عشق به او شد. و با جاری شدن صیغه ی عقد رجب با تمام وجودش حس کرد که دین و ایمانش کامل شده است و از صبح فردایش آنقدرتلاش کرد و عرق ریخت تا بتواند خانه ای برای عروسش بنا کند و بعد از چند ماه اتاق عروس آماده شد. زلیخا و سکینه شادمانه دور عروس و داماد می گشتند و مشتاقانه وسایل اندکشان را آماده کردند. و به شکرانه آن بنا، تمام اهالی روستا را شام دادند. اینگونه رجب و همسرش زیر سقفی از عاطفه و عشق سکنی گزیدند. شادی زندگیشان روزی تکمیل شد که رجب از مادرش شنید، همسرش باردار است. روحی تازه در زندگی زلیخا دمیده شده بود و مهربانی های رجب و همسرش جای خالی حسین را برایش پرکرده بود. همه در انتظار یک تولد بودند سکینه و مادرش برای نوزاد لباس می دوختند و رجب عاشقانه لباسهای کوچک را می بوسید و می­بویید و مراقب همسرش بود تا برایش فرزندی سالم به دنیا آورد. رجب نه ماه و نه روز را در مزارع و مراتع کارکرد وکشت نمود تا روزها بگذرد و روز موعود فرا برسد. روزی که شروعش با درد بود، ظهرش با ضجه و ناله و شبش سیاه وظلمانی. از سپیده صبح  با طلوع درد قابله را خبرکرده بودند. زنها اتاق را جهت زایمان آماده کردند؛ اما جز ناله و درد و آه چیزی نبود و در شب سخت انتظار، رجب صدای شوم جغد شب را شنید و در اوج شوریدگی  زمزمه کرد:

گل من پرپر نشوی ؛که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو، زبان به سرود باز کرده است.

شمع من، خاموش نشوی­که چشمی درپرتو پیوند تو، بدیدن آمده است.

ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی به رویش امیدوار تو، دل بسته است.

آفتاب من غروب نکنی که شاخه ی آفتابگردانی به جستجوی تو سربرداشته است.

که ناگهان صدای جیغ و شیون زنها، به جای هلهله و تبریک سکوت شب را شکست و قدمهای رجب را به گِل نشاند. مادرش، سراسیمه و پا برهنه به بیرون اتاق دوید و بر سر زنان به سمت رجب آمد تا شانه های لرزان رجب را نوازش کند. مادر و بچه سرزا رفتند و رجب را با کوله باری ازحسرت سرد، تنها گذاشتند. رجب ماند با دفتری کوچک از خاطرات مرگ گلهایش. شب بود و خاک سرد و کفن و سنگ قبر و صبحی که ای کاش دیگرطلوع نمی­کرد.

 رجب بدون اطلاع به کسی، صبح به جاده ی خاکی روستا زد تا مگر در کنار خاک پدرش آرام بگیرد ومثل دوتا مرد بار سنگین غصه ها را از دوش هم بردارند، خاک را خراشید و نالید و از پدرخواست تا مثل همیشه برایش دعا کند تا بتواند شانه راست کند و دوباره از جا برخیزد درسکوت قبرستان، سرزمین تسلیمها وسازشها آرام گرفت و به راه افتاد. اما نه به سمت روستا، بلکه به شهر رفت تا درهیاهو و تلاطم شهر، داغش کمرنگ شود.

 



[1] - مهرداد، سید علیرضا، گلبو، نشر ستاره ها.

 

ادامه دارد...

 

#زندگینامه_شهید_بابارجب

#قسمت_اول

#طاهره_محمدزاده

#مدرسه_علمیه_رضویه

mrazaviehnews@