قاب عکس خالی(3)

رای دهی:  / 16
ضعیفعالی 

www.mrazavieh.org

عکس خدا

 

وقتی برای اولین باردکتر باندهای صورت رجب را باز کرد. حسین دلش ریخت. و شاید هم کمی ترسید. در حالی که  او خودش مرد جنگ بود و می­دانست که ترکش ها با بدنها چه می­کند. از دکتر پرسید؟ آیا با عمل کردنها این صورت درست می شود؟ دکترمکثی کرد و پاسخ داد ؛ ما فقط  باید باگوشتهای بازو و ران صورتش را بپوشانیم بقیه اش با خداست. حسین به برادر نگاهی انداخت. مثل همیشه، صبور و راضی به نظر می رسید.

 

 دکتر آینه ای به دست رجب داد تا با همان چشم نیمه بازش، خودش را درآینه ببیند. حسین کمکش کرد آینه را جلوی صورت رجب گرفت. رجب به آینه می­نگریست. آینه را از دست حسین گرفت. آنقدرنزدیک برد تا بتواند ببیند. هرچه بیشترمی­گشت، کمتر می­یافت. اثری ازخودش نبود خنده اش گرفت اما لبی برای خندیدن نداشت. آینه را رها کرد و به دیوارخیره ماند. حسین اشک چشمهایش را پاک کرد. از دکتر خواست تا دوباره صورت را باند پیچی کند. نمی خواست طوبا و بچه ها با دیدن صورت متلاشی شده ی او جا بخورند. می دانست که دیدن آن صورت برای بچه ها ناراحت کننده است. حسین دلش می­خواست با رجب حرف بزند. صدایش را بشنود اما جز خرخر گلو از او صدایی شنیده نمی شد. همهمه ای در راهرو بر پا شد. پرستارجلوآمد وگفت: لطفاً کمی آهسته تر. همه وارد اتاق شدند. طوبا، بچه هایش، زهرا و مادرش . اما هرکه وارد اتاق می شد نا خودآگاه قدمی به عقب برمی داشت. ناگهان صدای جیغ اتاق را پرکرد طوبا بیهوش روی زمین افتاد. پرستارها سریعا اتاق را خلوت کردند و طوبا را با برانکارد بردند. بچه ها گریه کنان به دنبال مادرشان براه افتادند. زهرا اشکهاشو پاک کرد. بچه ها را ساکت کرد، معصومانه روی زمین، دور نه نه جان نشستند. و زهرا برای مراقبت از طوبا رفت.

 

 

دکترحالت طوبا را شک عصبی اعلان کرد. رجب در میان سکوت مرگبارش نگران حال طوبا بود  اما جز صبر چیزی برایش نمانده بود. هر وقت طوبا تب می­کرد رجب چون پروانه دورش می­چرخید، حالا طوبا زیر سرم بود و از او کاری ساخته نبود. همین عصبی اش کرده بود.

 

 حسین نزدیک بیمارستان برایشان در مسافرخانه ای اتاق گرفت. اما هر وقت طوبا به ملاقات می­آمد حالش بد شد و حالت غش به او دست می­داد.

 

اما کودکانش راحت تر توانستند قبول کنند. آنها دور تخت رجب می­چرخیدند و شادی می­کردند. و رجب فقط با دست کشیدن بر سر و صورتشان ابراز محبت می­کرد. حسین وقتی اوضاع زن برادرش را دید. به آنها گفت: شما به مشهد برگردید. اینجا فقط همراه مرد می­تواند بماند. طوبا، که این چند روز، نه چیزی گفته بود و نه چیزی خورده بود. و رنگ پریده اش حکایت ازدل بیمارش داشت قبول کرد، و همان روز به مشهد برگشتند.


 

 

 

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

 

با رفتن طوبا و بچه ها حسین احساس کرد رجب دمق و دلتنگ است. بی اشتها وبی حوصله  شده بود . تمایلی به حرکت کردن  و جابه جا شدن  و حتی نشستن نداشت. به سمت دیوار چرخیده بود و با سوی کم چشمش به آن زل زده بود. و آن سوتر، طوبا بود که سوار بر واگنی قدیمی، که سرمای پاییز از در و پنجره اش به درون کوپه خیزگرفته بودند، لای پتویی که به دور خود پیچیده بود، کز کرده بود. زهرا و مادرش هرچه تلاش می­کردند تا او دهان بازکند و حرفی بزند فایده ای نداشت. از وقتی چشمش به رجب افتاده بود، نه جمله ای گفته بود و نه لب به چیزی زده بود. سکوتی مرگبار هوای پاییز را پاییزی ترکرده بود. زهرا  گفت: بیچاره رجب به چه مشقتی نفس می­کشید، تا کی باید ازسوراخ زیرگلویش به او غذا بدهند. مادرش گفت: خدا انشاالله همه مجروحین جنگ را شفا بدهد. جاده به انتها رسید و سوت قطار طوبا را کمی از حال وهوای فکری اش بیرون کشید. زهرا و بچه هایش بین راه جدا شدند، دخترش فاطمه را با طوبا راهی کرد تا کمی کمک حال او باشد. به خانه رسیدند .

 

شب شد و همه را خواب فرا گرفت الا طوبا را. هنوز مات و مبهوت آن صورت بود. چقدر با آن مرد روی تخت بیمارستان احساس غریبگی می­کرد. نمی­دانست پشت آن همه باند سفید چه صورتی را خواهد دید. بلند شد فتیله والر وسط اتاق را، بالاترکشید. روی بچه هایش را پوشاند، اما خودش همچنان یخ زده بود. چشمانش را بست. برای فرار از آن صورت، باید خود را به دست خاطراتش می­سپرد. آن روز را به یاد آورد که پیروزمندانه روسری اش را به دست باد سپرده بود. و چون غزالی  تند پای دورحوض آبی حیاطشان می­دوید. آن قدر دوید که خسته شد و روی زمین ولو شد. مادرش با زهرا روی پله ها نشسته بودند و پرزدنهای او را تماشا می­کردند. مادرش آهی کشید و به طوبا گفت: دخترم، حالا که بعد سه سال جوان مردم را جواب کردی؛ اما امیدوارم، آهش دامنت را نگیرد. زهرا گفت: خدا نکند مادر. بیچاره خواهرم از قیافه آن پسر خوشش نمی­آمد دیگر. طوبا آمد و کنار زهرا نشست گفت: قربون آدم چیز فهم. انشاالله که زنی خوشگلتر از من گیرش بیاید. تا اینکه زهرا ازدواج کرد و یک روز آفتابی طوبا چشمش به مرد بلند قد و خوش لباسی افتاد که معصومه خواهرزاده اش را، بغل کرده بود و دور حیاط با هم بازی می­کردند. طوبا درجا میخکوب شده بود،  نتوانست لحظه ای ازپشت پنجره ی اتاق تکان بخورد. آن مرد رفت، اما تصویرش تا مدتها در قاب نگاه طوبا مانده بود. تا اینکه از زهرا شنید که او برادر بزرگ حسین است که اول جوانی زنش جوان مرگ شده است. و بعد از او دیگر به هیچ زنی فکرنکرده است. او اهل سفر بود. شاید تمام شهرهای ایران و عراق را درنوردیده بود. بسیار با سواد و با معرفت و با ایمان و خانواده دوست بود؛ و هزاران صفت دیگر که دست در دست هم  داد و دل طوبا را ربود. و طوبا، لیلی گشت تا مجنونش از راه برسد.

 

و روزی که زهرا سراسیمه به اتاقش وارد شد و خبر از شوریدگی دل رجب داد و طوبا را خواستگاری کرد طوبا خود را خوشبخت ترین زن هستی یافت. آنقدرکه  فراموش کرد رجب، بیست سال از او بزرگتراست.

 

وقتی خواستگاری صورت گرفت و چشمهای عسلی طوبا مردمک میشی چشمهای رجب را دید، در زلالی نگاهش غرق گشت . لبخند مهربان و صدای مردانه ی رجب تمام زندگی طوبا شد.

 

 با او خوشبخت بود هرچند دراتاقی دوازده متری خانه پدرش. با او خوش می­گذراند؛ هرچند پشت  موتور گازی او باشد. درکنارش شاد بود گرچه سفره شان هیچ وقت رنگی نبود. همه چیزخوب بود چون رجب آخرخوبیها بود. طوبا عاشق بچه ها بود چون پدری به مهربانی رجب داشتند طوبا روی تشک تکانی خورد بالش از اشکهای چشمش خیس بود نشست سحرشده بود بیرون رفت هوای سرد بصورتش دمید آب شیر درآستانه ی یخ زدن بود. بانگ اذانی که با صدای پدر پیرش از مناره ی مسجد برخواست طوبا را از سرزمین خاطراتش بیرون کشید.

 

دوباره چهره ی باند پیچی شده آن مرد روی تخت بیمارستان، دلش را لرزاند. بلند شد روبروی قاب عکس رجب ایستاد.

 

زیرلب گفت: خودت کمکم کن.


 

 

 

قاب عکس خالی

 

  طوبا تمام روز با نگاههای مضطرب به عکس رجب به روی دیوارهای اتاق خیره شده بود. صدای پرستار در گوشش زنگ می­زد که صورت همسرت کلا متلاشی شده است و قابل شناسایی نیست. کلافه شد، برخواست و تک تک عکسهای روی دیوار را پایین آورد و فقط یک قاب عکس خالی را به دست میخ سپرد. عکسها را که خیس بود از اشک، داخل چمدان قرار داد. و آن را در پستو خانه گذاشت. سرش را از درد بی­خوابی دستمال بست. حوصله ی هیچ کس را نداشت. همسایه ها یکی پس از دیگری می­آمدند تا قصه ی غم طوبا را بشنوند اما او حوصله خودش را هم نداشت. دلش می­خواست حتی برای ساعتی بخوابد تا مگر در خواب بار دیگر چهره ی دلربای رجبش را ببیند. اما نمی توانست بخوابد هجوم خاطرات در و پنجره ی ذهنش را شکسته بود و گاه و بیگاه سراغش می­آمد. الهه و جواد کوچولویش درحیاط با خواهرزاده اش فاطمه مشغول بازی کردن بودند. محمدرضا و مریم ازمدرسه آمدند. مریم وقتی قاب عکس خالی بابا را دید ازمادرش پرسید: مامان چراعکسهای بابا را جمع کرده ای؟ مادرسکوت کرد. محمدرضا بلند شد و جلو آمد صورت مادر را بوسید وگفت: مامان ناراحت نباش عمو حسین می­گفت: بابا رو اونقده عمل می کنند که صورتش مثل روز اول بشه. و مریم جعبه مداد رنگی اش را بیرون آورد و عکس یک گل زیبا را کشید و در قاب خالی پدرگذاشت و گفت: مامان اگه تمام بچه های دنیا از بابام بترسند من هیچ وقت ازش نمی­ترسم، خیلی هم دوستش دارم. طوبا وقتی این همه عشق را درکودکانش دید آنها را بوسید وگفت: بچها برای من هم دعاکنید.


 

 

 

دوباره می آیم

 

در راه که می­رفت آرام و قرار نداشت. شاید به امید معجزه ای می­رفت. او همیشه معتقد بود معجزه از ما دور نیست. وارد اتاق شد. رجب رو به دیوار بود. چقدر از پشت سر، شبیه مرد روءیا های طوبا بود.

 

جلو دوید و صدایش کرد. اما همین که رجب به طرف صدا برگشت دوباره طوبا  غش کرد و پخش زمین شد. مادرش پرستاررا صدا زد. دوباره بستری و آرام بخش و... . رجب که بازوی دستش را به صورتش گچ گرفته بودند تا گوشت بازویش به صورت پیوند بخورد ازدیدن طوبا و حال خرابش نفسی کشید و دوباره به سکوت اجباری اش ادامه داد. دکتر با طوبا صحبت کرد، از او خواست بیشتر صبوری کند و گفت: ما قرار است، بیست وهشت عمل  روی صورت همسرتان انجام دهیم؛ اما این عملها فقط برای پوشاندن صورت است. دیگر از بینی و لب و دهان خبری نیست. اشک پهنای صورت طوبا را فرا گرفت. دکترگفت: به شما کاملا حق می­دهم، شهید شدن راحت تر از این قطره قطره ذوب شدن است اما چه کنیم خواست خدا اینگونه بوده است. زنده بودن این برادر از معجزه چیزی کم ندارد. تنها مجرای تنفسی اش همین سوراخ زیرگلویش است. طوبا دلش به حال تن لاغرشده و رنجور رجب سوخت. ازدکتر پرسید؟ برای ضعف بدنی اش چه کمکی ازدستم برمی آید؟ وقتی شنید که مغزیجات ساییده و عصاره گوشت برای تقویت جسمی رجب ضروری است. قول داد در اولین فرصت، این مواد را برایش بفرستد. او چند روزی بیشتر نتوانست آنجا بماند. بمحض رسیدن به مشهد حلقه ی ازدواجش را درآورد و فروخت. با پولش یک ران گوسفند و چندکیلو پسته وگردو و فندق و بادام خام خرید، چند روز طول کشید که آنها را پوست کرد و سایید. و عصاره گوشت را هم گرفت و به خواهر رجب، سکینه سپرد تا در حین ملاقات این مواد آماده را به پرستاران بدهد؛ تا درکنار مایعات خوراکی به او بخورانند تا بدنش قوت بگیرد وگوشتهای پیوندزده، زودتر جوش بخورند. او بارها و بارها این کارهارا انجام داد. بارها به ملاقات رفت وبرگشت. صورت رجب با گوشت و پوست ران و بازو و پوست پوشانده شد. اما ترکیب صورت همچنان نامیزان و بهم ریخته بود. رانها و بازوهایش را بعد از هر بار پیوند با برق خشک میکردند تا ازعفونت زخمها جلوگیری شود. و درحین بهبودی زخمها، خارش و سوزش رانها و بازوهایش، بیداد می­کرد. هرکسی­که به ملاقات رجب می­رفت از آن همه زخم و جراحت، در بدن او بیتاب می­شد، الا خودش. که آن­چنان بی­صدا تحمل می­کرد که اشک همه را درد می­آورد.

 

                 تا نگاهم، به صورتش افتاد                   اشک دیده ام، به راه افتاد

 

                 گفتمش: چه دیده ای، ای چشم        که­چنین پرشتاب، میباری

 

گفتا: درنگاهش، هویزه را دیدم                   جبهه غرب و شلمچه را دیدم

 

پشت خاکریز صورتش گویا               مه جبین صورتی، نهان دیدم


 

 

 

همه­ رفتند و تنها، مانده ایم ما

 

 از تابستان شصت وشش تا بهار شصت­ و هشت، رجب در بیمارستان بستری بود. در این مدت قطعنامه امضاء شد و جنگ پایان یافت. شهدا رفتند. و رزمندگان به خانه هایشان برگشتند. اما رجب هنوز به خانه برنگشته بود. گویا هنوز پشت خاکریزها بود و عملیات پشت عملیات. آخرین عملش­، که بیست و هشتمین عمل روی صورت بود انجام شد. دکترها در انتظار نتیجه بودند. برای رجب بینی ای ازگوشت درست کرده بودند و منتظر پیوند بودند که طوبا و بچه­هایش هم از راه رسیدند، تا نتیجه را ببینند. زمان باز کردن پانسمانها فرا رسید. اما وقتی باز شد آنچنان بینی اش مضحک و بزرگ به نظر می­رسید؛ که حتی­خود دکترها هم، معتقد شدند که این بینی مناسب نیست و باید بریده شود.  طوبا مطمئن بود که تلاش دکترها نمی­تواند دیگر صورت مهربان وصمیمی رجب را به او برگردانند. آنها بینی ساختگی را اره کردند و ازگوشت قرمز بازوانش، برایش چیزی به نام لب درست کردند تا بتوانند از همانجا مایعات را به او بخورانند. لب که نبود اما حسنش این بود که سوراخ زیرگلویش را بستند. و آن صدای خرخر گلویش قطع شده بود. حالا رجب می­توانست به صورت نا مفهوم اندکی صحبت کند و لااقل منظورش را برساند. این برای پزشکان قابل تحسین بود.گرچه برای طوبا هرگز آن زنگ صدا وحرفهای شنیدنی دیگر تکرار نشدنی بود. برای او رجب شهید شده­بود. صورتش محو­­ شده بود. او هم باید مانند همسران شهید فقط با خاطرات رجب زندگی می­کرد. وقتی از صورتگریهای پزشکان به کلی قطع امید کرد با دلی خونین به شهرش برگشت. در و دیوارخانه اش را سیاه پوش­کرد. رخت عزا برتن کرد. زهرا و مادرش با دیدن کارهای طوبا، نگران حال رجب شدند. گمان کردند واقعا شهید شده است. طوبا  بدون هیچ صحبتی چند روز عزا گرفت. به همه گفت رجب من، شهید شده است وآن مردی که تا چند روزدیگر مرخص می­شود؛ و به خانه ی من می­آید، ماموری است از جانب خدا، آمده است تا صبرمرا آزمایش کند. مگر ما فقط برای آزمایشهای الهی خلق نشده ایم.

 

او آدمی است که خداوند دوباره از گل او را سرشته است و صورتگری اش کرده، و من باید به امرخدا براو سجده کنم و سجده خواهم کرد. می­خواهم فرشته باشم نه آن شیطانی که از امر خدا سرپیچی­کرد و مطرود خدا گشت. من فقط بازندگی درکنارآن آدم، بهشتی می­مانم. وگر نه اسیردنیا خواهم شد. ازفردای آن روز خانه تکانی کرد. همه جا را برای مهمانش آماده کرد. برای رجب تشک تازه دوخت و پهن کرد. بچه ها با شادمانی اطراف تشک پدر طواف می­کردند. وقتی همه چیز آماده گشت، طوبا به اتفاق خواهرش زهرا و مادرش و بچه ها به تهران رفتند تا رجب را به خانه بیاورند. او دیگر به چشم یک انسان مادی و عادی به رجب نگاه نمی­کرد. او می­دانست که زنده ماندن رجب، با آن وضع عجیب و غریبش، فقط آیتی ازحق است نه چیزدیگر. لذا بسیار تلاش می­کرد که برای این مرد آسمانی چیزی­کم نگذارد. آن قدر با روحیه شده بود،که مادر و خواهرش به وجد آمده بودند. وقتی رسیدند با کمال تعجب دیدند، طوبا  با دیدن رجب حالش بد نشد و غش نکرد. می­شد فرونشستن نگرانی و دل آشوبی رجب را، با دیدن حال طوبا دید. و شادی­کودکانش که بی صبرانه منتظربردن پدرشان به خانه بودند.

 

جاده سرد و برفی­ اما برای رجب و بچه هایش بهار بود . همه جا هنوز از ویرانی جنگ حکایت داشت. قطارهای کهنه و قدیمی باکوپه های سرد و زنگ زده. همه نگران حال رجب بودند. نکند زخمهایش این سرمای استخوان سوز را تاب نیاورد. و بالاخره پس ازساعتها،  سوت قطارکشیده شد. رجب پس ازدو سال به خانه برگشت.


 

 

 

زندگی درکنارکوه درد

 

روزهای پررفت وآمد و مهمانداری سپری شد. طوبا درآن روزها خود را پشت میهمانداریها و پخت و پزها پنهان کرده بود. اما حالا فقط او مانده بود وکودکانش و مردی راکه باید قبول می­کرد، همان رجب برگشته ازخرابیهای جنگ را. طوبا درچهره آن مرد، فقط خاک جبهه و نخلهای­ سوخته را می­دید. مادرش لطف کرده بود و اتاق دیگر که روبه روی اتاق اولیشان بود، را هم به آنها داده بود. چون دیگررجب نمی­توانست به دلیل مشکلات خاصش؛ با آنها هم سفره و هم خواب باشد. طوبا هرگاه که به اتاق رجب پا می­گذاشت، گویا زیر امواج خمپاره  قرار می­گرفت. تمام اعصابش بهم می­ریخت. اما نمی­خواست برای­ او کم بگذارد. هرروزکه آفتاب به درون اتاق زبانه می کشید همراه خورشید به اتاق رجب می­رفت. تخت و ملحفه اش را مرتب می­کرد و لباسهای نو تنش می­داد. تازه رجب داشت درکانون گرم خانواده گرم می­شد که خبر بیماری امام و التماس دعا از مردم همه چیز را بهم ریخت. رجب مانند همه ی مردم ایران دست به دعا برداشت. با سجده و دعا وصلوات، شب سخت دلواپسی­ را سحرکرد و صبحگاهان با شنیدن خبر ارتحال امام (قدس سره الشریف) به پهنای صورت نداشته اش اشک ریخت. پای رفتن که نداشت تا مصلی بدود، اما دور تا دوراتاقش را تا مرقد خیالی­ امامش قدم زد و گریست. آن روز بود که با رفتن پیر و مرشدش دیگر تمام  زخمهای تنش و صورت متلاشی اش را فراموش کرد و شادمان گشت از اینکه امضا و دست خطی از دلدادگی اش به روی صورتش مانده است. آنقدرکه گویا شفایافته بود. دیگر به نخوابیدنها و سوزش وخارش بی پایان زخمهایش بهاء نمی داد و آن قدرتحمل کرد که قدم گذاشت به روی تمام صورتش. تا حدی که وقتی از بیمارستان خبردادند که قرار است برای جراحی پلاستیک صورتش و مداوا او را به آلمان بفرستند، نپذیرفت و تسلیم صورتگری دادگر خود شد.

 

 روزهای سخت فراق از امامش طی شد و با انتصاب شایسته ی امام خامنه ای روح رفته به جانش برگشت. او که سالها تلاش و خلوص انقلابی امام خامنه ای را قبل و بعد انقلاب از نزدیک دیده بود و ایثار و مقاومتش را درجبهه های جنگ حس کرده  بود بر این جانشینی مبارک خدا را شکرگفت. دردل عهد بست و با چهره تایید کرد که بازهم تا آخرایستاده است. با صدایی­که به سختی ازحنجره اش برمی خواست ازکودکانش خواست تا شعاردهند:« آمریکادرچه فکریه خامنه ای "خمینیه».

 

روزها از پسرش محمدرضا وگوهر میخواست که بنشینند و برای اما م و شهدا با صدای بلند قرآن بخوانند و خودش می شنید و لذت می­برد. از اینکه فرزندانش اینگونه زیبا تلاوت می­کردند. او همه ی این موفقیتهای کودکانش در درس و قرآن را مدیون زحمات بی وقفه ی همسرش می­دانست. و چقدر دلش میخواست مثل گذشته از جا برخیزد و لااقل یک روز به همسرش استراحت دهد. او می­دانست که نگهداری از چهار فرزند دریک اتاق دوازده متری سخت است. با آشپزخانه کوچکی که آن سرحیاط بود. و شیرآبی که وسط حیاط بود و در سرما و گرما باید دورحوض می­نشست؛ و رخت و لباس وکهنه و ظرف بچه ها را می­شست­. و اینک او نیز به همه­ی گرفتاریهای همسرش اضافه شده بود. کلافه شد ازجا برخواست ازاینکه می­توانست بدون کمک دیگران راه برود خدا را شکرکرد با خودش گفت زخمهای دست و پایم که ازخارش بیفتد وگوشت و پوستش بهم بگیرد، دیگر نیاز نیست مدام درازکش باشم، دیگر نخواهم گذاشت طوبا این همه به زحمت بیفتد؛ خدا را شکر که یک چشم نیمه باز برایم مانده است که چهره ی زیبا و زحمات همسرم را ببینم و گوشهایم همچنان تیز و شنواست البته اگر صدای انفجار و رگبار و صدای یا حسین و یا زهرای یاران شهید رهایم کنند. گرچه تکراراین صداها برایش غنیمت بود که لحظه ای یاد شهدا را فراموش نکند. آنها که خون دادند تا وجبی ازخاک کشورش به دست غاصبین نیفتد. جان دادند تا چادر نوامیس این خاک از سر نیفتد. پشت پنجره ایستاد درکنارحوض آبی حیاط، هنوز طوبا ایستاده بود. چقدر به این پنجره مدیون بود. از قاب همین پنجره  طوبا را برای اولین بار دید و انتخابش کرد. بر قامت رعنای او خیمه ی عشقش را بنا کرد و اینک رجب درکنار فرزندانش دو دختر و دو پسر عجیب احساس خوشبختی می­کرد. اما دلش به حال طوبا می سوخت  از اینکه با گذشت ده سال از زندگی مشترکشان نتوانسته بود خانه ای بخرد یا جایی بزرگتر برایشان کرایه­کند و حالا درفکر مانده بود که آیا دوباره خواهد توانست برای خانواده اش نانی بیاورد یا نه؟ در اتاق را بازکرد تا به حیاط برود. با صدای دردخترش الهه که سه سال بیشترنداشت جلو دوید دست پدر را گرفت تا او را با خود به حیاط ببرد.که ناگهان دخترکهای همسایه ازترس جیغ کشیدند و پا به فرارگذاشتند. رجب درجا میخکوب شد. الهه گفت: بابا دوستام ازشما می­ترسند، چند بار بهشون گفتم که پدرم ترسی ندارد باور نمی­کنند. الهه با خوشحالی در حیاط را بست و چارپایه ای برای پدرگذاشت تا درگوشه ای ازحیاط بنشیند جواد هم که مشغول بازی بود؛ جلوآمد تا اسباب بازیهایش را که چند تکه چوب الک دولک بود را به پدرنشان دهد. و طوبا درآشپزخانه کنارحیاط گم شده بود. رجب بلند شد تا به اتاقش برگردد به الهه گفت: برو به دوستانت بگو برگردند و با هم بازی کنید. آرام وآهسته به اتاقش برگشت. اما دیگر ننشست خودش تختش را مرتب کرد . دراتاق مشغول قدم زدن بود که پرده تکان خورد و طوبا وارد اتاق شد وقتی ملحفه و پتو را مرتب دید و چشمش به استکان خالی چای افتاد تعجب کرد. آرام گفت: خودم می آمدم  تختت رامرتب می­کردم و ادامه داد چایت را چگونه خوردی؟ رجب سعی کرد حرف بزند جلو آمد و دست طوبا را برای اولین بار بعد از برگشتن ازبیمارستان دردست گرفت. دستهای سرد طوبا مثل ماهی سرید و در رفت. رجب دوباره تکرارکرد وگفت: طوبا من پرستار نمی­خواهم من همسر و مادر فرزندانم را دوست دارم. خدا را شکر چارستون بدنم سالم مانده است من از عهده ی کارهایم برمی آیم من به تو نیازدارم نه برای پرستاری می­خواهم که مثل همیشه پشتم باشی. چرا از من فرار میکنی.

 

البته به تو حق می­دهم که ازمن بترسی و فرارکنی. طوبا من آدم خودخواهی نیستم. سکوت وگرفتگی تو برایم سخت است. اگر زندگی درکنارمن برایت غیر قابل تحمل شده است. رهایم کن. من با تمام عشقی که به تو دارم هجران را تحمل می­کنم، نمی­خواهم تو با سی سال سنت درکنار من تباه شوی. سینه اش به خس خس افتاد لبه ی تخت نشست. و طوبا درحالی که شانه هایش می لرزید از اتاق بیرون رفت.

 

 رجب خواست که دنبالش بدود اما دلش نیامد دوباره بازی بچه ها را بهم بریزد. روزها گذشت رجب هرروز بیشتر از روز قبل برای بهبودش و سر پا شدنش تلاش می­کرد. سعی می­کرد با دادن آبنیات و نخود وکشمش وبازی کردن با بچه ها آنها را جذب کند. که موفق هم شد طبع پاک کودکان خیلی زود با سیرت پاک شده ی رجب پیوند خورد. حالا الهه و دوستانش با خوشحالی به اتاقش می­آمدند و ساعتها بازی می­کردند. یک روز نزدیک غروب رجب بارها تا پشت درحیاط رفت، مکثی کرد و دوباره برگشت. جواد جلو دوید و پرسید بابا می خواهید بیرون بروید ؟ رجب خم شد و دهانش را به گوش پسرش نزدیک کرد وگفت: می­خواهم تا سرکوچه بروم کمکم می کنی؟ جواد با شادمانی در را بازکرد و دست دردست پدر وارد کوچه ی دومتری شدند. همسایه ها که جلوی کوچه نشسته بودند خیلی زود متفرق شدند. فقط پیرزنی مانده بود که جلو آمد و احوال رجب را پرسید، رجب او را شناخت او مادر شهید حمیدی بود که فرزندش سالهای اول جنگ شهید شده بود. رجب کمی ایستاد و به درد و دلهای مادر شهید گوش داد و سپس به حیاط برگشت. و فردای آن روز مادرزنش به اتاقش آمد و به اوگفت: رجب جان شما نباید از خانه بیرون بروی. دیروز یکی اززنان همسایه که بارداربوده است ازشما ترسیده و حالش ناخوش شده است. با شنیدن این حرف رجب مضطرب شد و پرسید؟ اتفاقی برایش افتاده ؟ لطفا بروید و از او حلالیت بطلبید من نباید خودخواهی می­کردم و از حیاط بیرون می­رفتم. و بعد از آن حادثه چندین روز حتی از اتاقش هم جز به ضرورت بیرون نرفت. اما در کنار فرزندانش که شبها تا دیر هنگام کنارتختش می­چرخیدند و بازی می­کردند، احساس خوبی داشت. از غذاهای خوشمزه ی همسرش که ماهرانه برایش میکس می کرد که بتواند به راحتی نوش جان کند لذت می­برد. اما دلش تنگ خنده های همسرش بود. برای شاد کردن او دلش لک می­زد. قبول داشت که زمان لازم دارد تا طوبا به  این صورت بهم ریخته ی او عادت کند. وقتی ازدخترش مریم شنید که می­گفت: بابا مامان با بعضی ازهمسایه ها دعواش شده چون گفتن که از شما می­ترسند. و بچهاشون اذیت می شن. مامان هم  ناراحت شده گفته ما که نمی تونیم بریم تو بیابون زندگی کنیم .خوبه که همگی آشنایید دیدید که برای دفاع از شماها رفت جبهه؛ و خودش را به این حال و روز انداخت. حالا به جای احوالپرسی ودست مریزاد  از محله طردش می کنید. با شنیدن این حرف از دخترش مریم رجب حسابی خوشحال شد.

 

 گویا دنیا را به او داده اند. دست دخترش را به علامت بوسه جلوی صورتش گرفت . وآن شب رجب به اندازه تمام ستاره های آسمان زیر چراغ ماه قدم زد و شاد زیست.  

 

وشاید آسمان هم به صورت او نگریست وسرود:

 

« صورتت محوسیرتت گشته، ای دلاورمرد ایرانی

 

آسمان درنگاه تو پیداست، ای نگاهت همیشه ربانی

 

دل و دیده درنگاه به توخون شد، ای فدای دوچشم بارانی

 

هرنگاهی به صورتت افتاد دل ودیده اش به تاب و تب افتاد

 

مثل اول نگاه مجنون شد "لحظه ای که چشم به لیلی افتاد»


 

 

 

زیباترین طلوع

 

 با طلوع صبح رجب بعد خواندن نماز وگفتن ذکر تازه چشمش گرم شده بود و خواب به سراغش آمد که با دستهای نوازشگری بیدارشد. وقتی طوبا را کنار تختش دید، به سرعت نشست و سلامش کرد. طوبا لیوان شیرگرم را به دستش داد، تا با نی­ بنوشد و کنار تخت ایستاد تا رجب شیر را بنوشد. رجب با سرعت نوشید گویا می­ترسید اگر دیر بشود طوبا ازکنارش برود. اما طوبا ایستاده بود و نگاهش می­کرد. درکمال ناباوری رجب، طوبا چارپایه ای کنارتخت گذاشت و نشست. رجب جابجا شد هرچه سعی می­کرد تک نگاهش را ازطوبا بگیرد نمی توانست. طوبا دست رجب را گرفت و به صورتش نزدیک کرد گرمای اشکهای صورتش، رجب را دیوانه کرد. با دست اشکهای صورتش را پاک­کرد و طوبا پرسید :چرا دیشب تا صبح نخوابیدی و قدم زدی؟ چرا برای زخمهایت دکتر نمیروی و از سوزش و خارش شبها تا صبح بیداری. رجب که دوست داشت  فقط شنونده باشد، سکوت کرد و حرفی نزد. هق هق گریه های طوبا بلند شد، خودش خوب می­دانست که رجب تاب تحمل اشکهایش را ندارد. دست خودش نبود اشکهایی که دو سال از ریختنشان جلوگیری کرده بود حالا سد را شکسته بودند و سیل آسا می­ریختند. رجب بلند شد و دستمالی به دست طوبا داد. کنارش نشست. طوبا برایش ازخوابی گفت: که پر از نور بود. اوگفت که رهبرش دستش راگرفته و او را تابلندای مقام مادر شهید حمیدی، همسایه شان؛ بالا کشیده بود. طوبا می گفت: با دیدن این خواب حزن و اندوه از دلش رخت بربسته. گفت رجب من آمده ام که بگویم با افتخار درکنارت  خواهم ایستاد، تو برایم زیباترین تصویری.

 

 و این­گونه یک رویای صادقه زندگی تازه ی بعدازجنگ را برای طوبا و رجب عاشقانه رقم زد. و همان روز برادرش حسین به خانه آنها آمدند. حسین که بعد از سالها حضور در جبهه اینک عضو رسمی سپاه پاسداران شده بود. به رجب گفت: بنیادی برای رسیدگی به جانبازان جنگ تشکیل شده است. و قرار است به مجروحین 70درصد جنگ حقوق بدهند. از او خواست تا مدارک شناسایی خود و همسر و فرزندانش را بردارد و با هم به بنیاد جانبازان بروند. طوبا با شنیدن این حرف خدا را شکرکرد. به زهرا گفت: خواهر، دیگر از روی پدر و مادر پیرمان شرمنده بودم. چند سال است که من و بچه هایم سربارشان شده ایم. مادرش گفت: این چه­ حرفیست دخترم! شوهرت به گردن همه ی ما حق دارد تمام جوانیش وقف انقلاب و جنگ شده. وقتی رجب با شیرینی به خانه آمد همه شادی کردند. بچه ها با دیدن لبخند به روی لبهای مادرشان پس از سالها غم واندوه غرق شادی شدند. و شادی آنها تبدیل به هورا و فریاد شد؛ وقتی شنیدند که بنیاد جانبازان دارد درشهرکی برای آنها خانه می سازد تا راحت تر بتوانند در محله ی مخصوص جانبازان رفت وآمد کنند. زندگی طوبا و رجب رنگ طبیعی به خود گرفته بود. رجب از هیچ کمکی در خانه فروگذار نمی­کرد. رجب بعد از بهبودی نسبی زخمهایش صله رحم با فامیل و بیرون بردن بچه ها، کارهای عادی اش را از سرگرفت. هرچند مجبور بود در گرما وسرما همیشه کلاهی بر سر بکشد و دستمالی بزرگ زیرچانه اش بگذارد تاچهره اش کمتر خودنمایی کند، و موجب آزار دیگران نشود.

 

 او چند روزی به  خانه ی برادر و خواهرش سکینه می­رفت تا حال و هوایش عوض شود ولی خیلی زود دلش هوای طوبا و بچه هایش را می­کرد و دوباره به خانه برمی گشت.

 

خانه ای که امید را به او هدیه می­کرد. با آماده شدن خانه های شهرک جانبازان و رفتن بچه ها و طوبا برای بازدید از خانه، شور و هیجانی درخانواده پیدا شده بود. طوبا که برای اولین بار می­خواست از مادر و پدرش­جدا شود نمی­توانست، مانند کودکانش هیجانی رفتارکند. رجب وقتی حالت طوبا دید، کمی نگرانش شد وعلت را از طوبا جویا شد. طوبا گفت: با اینکه زندگی درخانه ی قدیمی مادرم  بدون آب گرم و حمام و امکانات  سخت است. اما دل کندن من و بچه ها از پدر و مادرم برای ما زجرآور است . بیچاره آن پیرزن  و پیرمرد که سالها به ما عادت کرده اند. رجب گفت: اینکه چاره دارد آنجا ما جا زیاد داریم مادر و پدرت را هم همراه خود می­بریم.

 

طوبا با بغض گفت: آنها خادم مسجد هستند، نمی­توانند که همراه ما بیایند. رجب گفت: قصه نخور دو تا همسایه پیرزن وپیرمرد خوب برایشان پیدا می کنیم که تنها نباشند. مثل همیشه رجب با راهکارهایش گره های زندگی را باز می­کرد. طوبا به کمک زهرا و دخترهایش شروع به شستن و بستن وسایل برای اثاث کشی شدند. پدر و مادرش گر چه بسیار دلتنگ بودند؛ اما از اینکه پس از سالها دختر و نوه هایش خانه دار می­شدند خوشحال بودند و خدا را شکر می­کردند.


 

 

 

خانه ای ازبهشت

 

  وسایل اندک آنها درخانه ای که صد متر زیربنا داشت اصلا به چشم نمی آمد. اما همه خوشحال بودند.

 

آفتاب­گیرترین اتاق را به رجب دادند تا سرتا سر روز اتاقش روشن باشد.

 

  اتاقش آیینه نداشت، او خود را در نگاه همسرش می یافت.

 

هرگاه همسرش خندان بود، او خود را زیباترین مرد تصورمی کرد.

 

و چون همسرش همیشه راضی و صبور بود و لبخند بر لب داشت ؛ رجب باورش شده بود که یوسف زمان خوداست... و خدا را پیوسته شکر می­کرد.

 

زندگی درکنارهمسایه هایی که همه مردان دلاور جنگ بودند و در نیمه ی راه شهادت، کار را برای رجب و طوبا راحت کرده بود. حالا دیگر رجب مجبور نبود مدام، درخانه بنشیند. درکنار جانبازان دیگر، که کوله باری از حکایت و روایت داشتند می­نشست، که کوله باری از حکایت و روایت داشتند می­نشست ؛ هم روحیه می­گرفت و هم روحیه می داد. آنجا همه نوع ایثارگری دیده می­شد. یکی چشمهایش را در جنگ ازدست داده بود. دیگری پاها و دستهایش قطع شده بود یکی کاملا قطع نخاع بود. طوبا وقتی اوضاع آنها را می­دید که مدام روی ویلچر هستند و همه کارهایشان را باید یکی برایشان انجام بدهد خدا را شکر می­کرد که همسرش، گرچه صورتش داغون و متلاشی بود. اما روی پای خودش بود وکارهای شخصی اش را انجام می­داد. همین دردهای مشترک باعث التیام آنها شده بود. دیگر از زخم زبان و دلسوزیهای بی جای همسایگانی که همسرانشان جبهه را ندیده بودند، خبری نبود. طوبا آنجا درکنار یاران انقلابی خود احساس آرامش می­کرد. بعد از چند ماه از ورودشان به خانه جدید طوبا باردار شد؛ و پسری زیبا به نام حمید به دنیا آورد، که شبیه ترین فرزند به رجب بود. و همین شباهت  بیش از حد او را برای طوبا بسیارعزیزکرده بود. رجب با شرکت در جلسه ی دعای توسل جانبازان همواره به ائمه معصومین «علیهم السلام» توسل می­جست، تا مشغول دنیا نگردد و ازخط شهدا فاصله نگیرد.

 

همان سال عازم خانه ی­ خدا شد. دورخانه ی دوست طواف کرد. و عهد و پیمانش را با بوسیدن حجرالاسود تجدید کرد و حاج رجب برگشت . رفتن با پای پیاده تا حرم ولی نعمت، حضور در نمازجمعه و راهپیماییها، خصوصا روز قدس و22 بهمن را به خود واجب کرده بود. تا از انقلابیون عقب نیفتد.

 

اوکه به خاطر قدم بلندش درمیان فامیل و رفقایش به پرچم معروف بود، حالا با صورتی که به خط جبهه نقش بسته بود در تجمعات حاضرمی­شد، تا به دشمنان بگوید هنوز هم  نیمه جانی دارد که فدای رهبر و انقلاب بکند و پرچم اسلام را بالا بگیرد. بارها خواست تا به رسم دیرینه اش به شهرها سفرکند تا آثارجنگ ودلاوری مردمان کشورش را از نزدیک ببیند. اما وقتی نگاههای بی شمارمردم و ممانعت رستوران داران بین راهی ازحضورش درغذا خوریها و دزدیده شدن وسایلش را تجربه کرد دانست که خانه نشستنش برای او بهتر است. او حتی برای خرید هم دیگرنمی­توانست، کمک حال همسرش باشد چون فروشنده ها وقتی صورتش را         می­دیدند، هرچه جنس بنجول وخراب داشتند را به او می­دادند. تا جایی که همسرش از او خواست که خرید نکند. اما او عادت نداشت دست خالی به خانه خود یا فرزندانش برود لااقل با خرید نان وارد می­شد.                   وقتی شنید برادرزاده اش معصومه برای اقامت چندساله، به خاطر شغل همسرش به دزفول رفته است.       طاقت نیاورد راهی ­خوزستان شد تا هم آنها را از غربت و تنهایی درآورد و هم خودش با دیدن معصومه، دختربزرگ حسین وبچه های او حال و هوایش عوض شود. که به نقل ازبرادرزاده اش که می گفت: همسایه هایمان بادیدن عمو اولش می­ترسیدند، اما وقتی به آنها گفتم که ایشان درجنگ مجروح شده اند، بسیار متاثر شدند. اومی­گفت: وقتی با عمو بیرون می­رفتیم بچه ها دنبالمان می­کردند و به سمت عمو سنگ پرتاب می­کردند من بسیار عصبانی می­شدم و آنها را دعوا می­کردم، اما عمو از من می­خواست تا آرام باشم و توجهی به رفتار آنها نکنم برای همه دیدن آن چهره غریب و نامانوس بود. اما خودش همیشه آرام و با وقار بود. مهربانی اش چهره اش را برای هرکه با او دم خور می­شد، زیبا می­کرد. و مجذوب مرامش می­گشت. همچنان که طوبا مجذوب شد وششمین فرزندشان هم درسال 70به دنیا آمد. پسری که از بدو تولد صورت پدر را به رنگ جبهه دید.

 

پدرم خاک جبهه برصورت داشت        صورتش نیست شد، ولی سیرت داشت

 

پدرم بوی فکه را می داد                      بوی خاک هویزه را می داد

 

جبهه گرچه تمام شده بود                    ولی او سالها، در سنگر ماند

 

پشت خاکریز صد دشمن                      یکه و تنها با شهامت ماند

 

تا بگوید: ایرانی همیشه بیداراست            یک ولایی همیشه هوشیاراست


 

 

 

صبرسبز[1]

 

سالها روی تخت کنار اتاق بی آیینه ماند. آنقدر که کم رنگ وکم رنگتر شد. آنقدر زیبا تحمل کرد وآخ نگفت که فراموشش کردیم. مانند صورتش گم شد، دربی نشانیها. وقتی برای گذراندن مخارج عروسی دخترها و پسرهایش همسرش مجبورشد، که خانه را بفروشند و از محله جانبازها دورشدند. دیگر کسی سراغش را نمی­گرفت. او مانده بود و کهولت سن و افتادگی و نوه داری. اما همچنان چون کوه در صحنه بود. اخبار را دنبال می­کرد. نگران انقلاب بود. برای کسانی­ که ازخط رهبری دور می­شدند قصه ها می­خورد.                                      برای آنانکه از انقلاب تاوان می­خواستند، تأسف می­خورد. برای اقتدار رهبر و مملکت بسیار دعا می­کرد.               او انقلاب را مانند کودکان خودش بزرگ کرده بود و بسیار دوستش می­داشت. و برای اسقرار آن حاضر بود باز هم همان سلامتی اندکش را بدهد. نوه هایش عاشق قهرمانی پدربزرگشان بودند. عکسهای جبهه اش را روی دیوار اتاقش چسبانده بودند. و همیشه ازرشادتهای او درجنگ حرف می­زدند. و او را می ستودند و همیشه برایش می سرودندکه :

 

پدربزرگ مهربون، قربون روی ماهتم                   فدای مهربونیات، همیشه هم کلامتم

 

پدربزرگ قهرمان، که جنگیدی بادشمنان             دنبال راه تو میایم، تا نابودی دشمنان

 

پرکشیدی توآسمون، سمت خدای مهربون            برای تشعییت میان، فرشته های آسمون

 

سیدعلی سیدعلی، سرباز کوچکت منم                  زیرلوای یاحسین، آماده ی جنگیدنم


 

 

 

ازمحبوبیت تا عروج

 

تنها چشم نیمه بازش دیگر، یاری اش نمی­کرد. کم سو شده بود و او به ناچار حالا دیگر عصا به دست راه می­رفت مثل همیشه غسل زیارت کرد، تا به پا بوسی امام رضا «علیه السلام» برود. سرد بود و باران پرشتاب می بارید . در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود. جوانی با دیدن او خودش را کنار کشید، تا پیرمرد روی صندلی بنشیند. اما او ننشست با خود گفت: نکند جوان از نشستن درکنار او آزرده شود. اما این جوان با جوانهای دیگر فرق داشت بلند شد و ایستاد؛ دهانش را به گوش پیرمرد نزدیک کرد و پرسید: حاج آقا چند وقته که منتظرت بودم حالاها کمتر می­بینمت. حاج رجب گفت: پسرم چشمم بیناییش کم شده، کمتر توفیق زیارت نصیبم می­شود.

 

جوان گفت: حاجی می شه بپرسم  صورتت چی شده ؟ تصادف کردی؟ حاج رجب گفت بله تصادف کردم. جوان پرسید با چی؟ چه جوری تصادف کردی؟ حاج رجب گفت: با صدام تو جبهه تصادف کردم.              جوان با شنیدن این حرف خم شد و دست حاج رجب را بوسید. گفت: شرمنده ات آقا. من همیشه که تو ایستگاه می دیدمت از وقار و متانتت  جا می­خوردم، دست مریزاد رزمنده، ادامه داد اجازه هست چند تا عکس ازتون بگیرم، من خبرنگارم. شما زیباترین سوژه ای هستید که تا کنون دیده ام. و این گونه شد که عکس حاج رجب به فضای مجازی کشیده شد. وخدا خواست تا به همه؛ صورتی را نشان بدهد که به خاطر او،  قریب به سی سال است که ترکیبش را بهم زده است، تا زیبایی و ترکیب جوانان این مرز و بوم سرجایش بماند. صورتی که مثل یک قاب عکس خالی بود و می شد توی آن  قاب عکس تک تک جوانهای انقلاب و دفاع مقدس راگذاشت. بعد از آن عکس و مصاحبه همه یادشان آمد که با گذشت یک قرن ازجنگ، هنوز یادگارانی درگوشه ی اتاقها و آسایشگاهها از جراحات جنگ، رنج می برند. هرکس به نوعی از بابا رجب قدردانی کرد. یکی با عکس گرفتن و مستندسازی، یکی با اعطای مدال نخبگی، دیگری با سرودن شعر و یکی با گل و شیرینی از او قدردانی کردند. هنرمندان با اینستوگرام و ابراز احساسات خود همدلی می­کردند .و یکی با تقبل هزینه سفرش به کربلا او را برای آخرین بار به حرم اربابش حسین برد، به زیارت معلمش عباس رفت وتجدید بیعت با علی «علیهم السلام» کرد. و بالاترین، هدیه برای قهرمانی که جز به دفاع از امام و انقلاب نمی اندیشد؛ دیدار با مقام  عظمای ولایت بود ، در 1۲فروردین ماه 94 با تحقق تنها آرزویش، آرام گرفت. وقتی خدا چهره ی او را جهانی کرد تا همگان ببینند که تاپای جان وگذشتن از صورت باید رفت. وقتی دیده های عبرت بین، عبرت گرفتند و به خود آمدند. وقتی دیدن صورت یک مجاهد لرزه براندام دشمن انداخت. وقتی رسالت حاج رجب تمام گشت. خدا آیتش را که حکایت ایثار و گذشت و صبر و بندگی بود را از جمع ما برد، تا پس از بیست و نه سال تحمل هجران، به یاران شهیدش بپیوندد. او در14مرداد ماه 1395 بر اثرعفونت شدید ریوی دعوت حق را لبیک گفت و با روح و قلبی سالم به سمت پروردگارش شتافت. و با عنایات خاص امام رضا« علیه السلام» در روز میلاد کریمه اهل البیت حضرت معصومه «علیهاالسلام»  دربهشت ثامن الائمه، واقع درصحن جمهوری حرم مطهر به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

 

درقاب خالی صورت تو، هرکس مطلوبش را می­دید.

 

موحد، خدا را دید

 

معلم، مدرسه را

 

عاشق، معشوق را

 

و من چهره ی هزاران شهید گمنام را دیدم.

 



[1] - صبرسبز، درمقابل صبر زرد استعمال می­شود. صبرسبز،صبری که همراه با رضایت است.

 

ادامه دارد...

 

#زندگینامه_شهید_بابارجب

#قسمت_سوّم

#طاهره_محمدزاده

#مدرسه_علمیه_رضویه

mrazaviehnews@

IMAGE
جهاد تبیینی وظیفه اصلی اساتید
شنبه, 01 تیر 1398
استاد حوزه علمیه خواهران مشهد: وظیفه اصلی اساتید جهاد... ادامه مطلب...
باران، مظهر خشم طبیعت و خشم خدا نیست
شنبه, 28 ارديبهشت 1398
مردم به کمک آسیب دیدگان بشتابند مدیریت تکلیف‌مدار یا... ادامه مطلب...
IMAGE
خوش به حالت
پنج شنبه, 13 تیر 1398
#سوار_سپید #خوش_به_حالت : نیمه شبه،سکوت همه... ادامه مطلب...
اسراء و معراج چیست ؟
یکشنبه, 24 فروردين 1393
  اسراء و معراج  چیست و درچه زمان و مکانی اتفاق افتاد ؟... ادامه مطلب...
IMAGE
احکام ویژه ایام انتخابات
دوشنبه, 03 اسفند 1394
مطابق با فتاوای حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای در... ادامه مطلب...