قاب عکس خالی(4)

رای دهی:  / 14
ضعیفعالی 

www.mrazavieh.org

#خاطرات_بر_جامانده

شناسایی رجب بعد از جانبازی

هرانسانی فقط ازروی صورتش قابل شناسایی است و رجب که صورتش کاملا متلاشی شده بود هرکسی به طریقی او را شناسایی می کرد. گروه امداد از روی پلاکش او را شناسایی کرده بودند. برادرش می­گفت: ازپاها و انگشتان کشیده اش شناختم. و پسر جانباز گفت: پدرم را از پشت گردنش و شانه های پهنش شناختم و دخترش گوهر، که آن زمان پنج سال بیشتر نداشت می­گفت: من ازخال پشت دست پدرم مطمئن شدم که آن مردی که تمام صورتش باندپیچی بود پدرم است. به او نزدیک شدم و دستش را بوسیدم. و خواهرش می­گفت: چند روزی بود که ازبرادرانم، رجب و حسین که در جنگ بودند خبری نداشتم دچار دلشوره شده بودم. تا اینکه یک شب خواب دیدم رودی خروشان وگل آلودی درجریان است و جنازه ی مادرم که چهارسال قبل از دنیا رفته بود، درآب بود. شدت آب باعث متلاشی شدن بدن مادرم شده بود فقط اسکلتش مانده بود.

و عجیب که فقط پاهایش ازمچ درون شیشه بود و سالم مانده بود. وقتی ازخواب بیدارشدم گنگ و مبهوت بودم؛ تا اینکه برادرم حسین زنگ زد و خبرداد که رجب بر اثر ترکش خمپاره صورتش متلاشی شده و گفت: من فقط از پاهایش توانستم او را شناسایی کنم.

* خواهرشهید *

 


 

امانتی بهانه است، لبخندم آرزوست

چند ماه پس از جانبازی همسرم جوانی آمد و سراغ امانتی را گرفت. به اوگفتم از زمانی که شما با هم بوده اید همسرم، هنوز به خانه برنگشته است. ولی ساکش را آورده اند. پرسیدم امانتی شما چه بوده؛ گفت: یک چاقوی کوچک بوده و البته این چاقو بهانه است، با صحبتهایی که حاج رجب با من کرد، دیگر به آن چاقو احتیاجی ندارم. آمده ام تا خود حاج رجب را ببینم. حاج خانم من­ کاملا مجذوب چهره ی مهربان و لبخند پرمهرش شده ام با شنیدن این حرفها گریه ام­گرفت. گفتم دیگر از آن صورت مهربان سراغی نگیر. ترکش خمپاره صورتش را برده است. چاقو را که درون پارچه ای پیچیده بود را به او دادم، نگرفت گفت : وقتی حاجی به خانه برگشت بگویید مجید گفته من دیگر به این چاقو نیازی ندارم. برای یادگاری پیشش بماند تا هر وقت چشمش به آن افتاد برایم دعاکند. رفت، اما شانه هایش می­لرزید و قدمهایش آهسته وکند شده بود.      

 * همسر شهید *


 

 

مهربانی تا کجا

من همیشه عموی مادرم را بسیاردوست داشتم. با اینکه بچه ها به خاطر صورتش، از او می­ترسیدند، من همیشه بغلش می­رفتم او بسیار مهربان بود. از اینکه او به جنگ با دشمنان خدا رفته بود و صورتش زخمی شده بود به او افتخار می­کردم. پدرم اصالتا عراقی بود، عضو سپاه بدر بود و همیشه ماموریتی به عراق می­رفت. او ما را برای سکونت به دزفول برده بود، تا راه نزدیکتر باشد وبتواند زود به زود به ما سر بزند. ما در دزفول خیلی احساس غربت و دلتنگی می­کردیم. وقتی ­از مادرم شنیدم که قرار است عمو رجب میهمان ما بشود، بسیارخوشحال شدیم من چند روز وقت گذاشتم، تا به دوستانم بگویم که وقتی عمویم می­آید. از او نترسند. او یک قهرمان است. آنقدر از خوبیهای او گفتم که دوستانم همه مشتاق دیدار با او شده بودند. و روزی­که عمو رجب رسید دوستانم به استقبالش آمدند. و به اوشاخه های گل دادند. اما وقتی با عمو و مادرم به شهر و جاهای دیگرمی­رفتیم، پسربچه ها به سمت اوسنگ پرتاب می­کردند. من و مادرم بسیار عصبانی می­شدیم اما عمورجب با مهربانی از ما می­خواست که آرام باشیم. و از روزی که پدرم را درعراق ترور کردند، و او به آرزویش که شهادت بود رسید؛ من بیشتر به عمورجب دلبسته و وابسته شدم.

 * دخترشهید احمد جعفری *


 

 

سوغات جنگ

عمو رجب مردی مهربان و دست دلباز و خوش سلیقه ای بود. ایشان زیاد سفر می­رفت و همیشه برای ما سوغاتیهای زیبا می­آورد. وقتی­جنگ شد. هر بارکه از جبهه می­آمد، باز هم برایمان سوغات می­آورد. خاک جبهه و پوکه ها و قمقمه های ترکش خورده وچیزهای دیگر. آخرین بار که رفت جبهه تا دو سال برنگشت. او در بیمارستان بستری بود. وقتی به شوخی به ایشان گفتم که عمو این دفعه چی سوغات برایمان آوردی. با صدایی گرفته وگنگ گفت: یک صورت زشت و خندید اما من هرگز در صورتش لبخندی ندیدم همه چیزدرصورت مهربان عمویم به هم ریخته بود. راست می­گفت اگر با عینک دنیایی نگاهش می­کردم زشت شده بود. اما هرگاه آنسوتر را می­دیدیم، او زیباترین مرد دنیا بود؛ چرا که صورتش را خدا نقاشی کرده بود. و در آن عشق و ایثار و شجاعت موج می­زد.

* برادرزاده شهید *


 

شرکت دربرنامه تلویزیونی

دریک روز سرد زمستانی به یک برنامه ی زنده تلویزیونی دعوت شدیم. با اینکه فکر نمی­کردیم پدرقبول کند که جلوی دوربین حاضر شود، اما مخالفتی نکردند. و همه با قطار راهی شدیم. ساعت شش بعد از ظهر بود که به تهران رسیدیم و یازده شب هم قراربود، برنامه زنده اجرا شود. ما که جوان بودیم و سالم خسته شدیم چه برسد به وضع پدر. هنگام پخش که فرا رسید مجری چندین بار از ببیندگان خواست که اگر تحمل دیدن تصویر بابا رجبی که حالا غالبا می شناختنش و عکسهایش درفضای مجازی پخش شده بود را ندارند، شبکه راعوض کنند. ما که با شوق و ذوق این همه راه را کوبیده بودیم تا بلکه جوانان کشورمان با دیدن مردانی که رفتند، تا با فدا کردن زیبایی خود، زیبایی جوانان این مرز و بوم حفظ شود کمی به خود آیند، مقداری ناراحت شدیم. اما بابا رجب مثل همیشه حق را به جانب مردم دادند. و با وقار و آرام پا به صحنه گذاشت، و ارادتش را به رهبر و مردم انقلابی اعلان کرد. و اگرصدای رسایی می­داشت بدون شک از مردمی که از دیدن چهره اش، تکانی­خورده و یا ترسیده اند، عذر می طلبید.

 *فرزند شهید*    


         

بیمارستان و بستری از عشق و ارادت

روزی که پدر به علت بیماری دربیمارستان بستری شد. اتاق پدر مملو از ملاقات کنندگان ناشناسی بود که با شنیدن بستری شدن بابا رجب برای ملاقات می آمدند. ایشان با وجود ضعف شدید بدنی سعی می کردند که بنشینند ورسم ادب را به جا آورند. ایشان در بیمارستان طاقت نمی آوردند و مصربودند که به خانه ببریمشان. چون نمی خواستند باعث اذیت کسانی بشوند که باید بعنوان همراه کنارشان بمانند. یا اقوام برای ملاقات به زحمت بیفتند. اما من می دانستم تمام این حرفها بهانه بود. پدرم عاشق خانه بود و معتقد بود هیچ جای دنیا آرامش خانه و خانواده را ندارد. من بدون شک می دانستم که اگر مهربانی مادرم در این بیست و نه سال نبود وپدرم مجبور می شد به جای کانون گرم خانه گوشه ی آسایشگاه جانبازان بیفتد هرگز نمی توانست زنده بماند و همان سالهای اول شهید می شد. فقط جبهه توانست پدرم را از کانون خانواده جدا کند نه هیچ چیزدیگری.

*از خاطرات فرزندشهید*         


 

نهال آرزوی تنهاترین سردار

بابا رجب که بیست و نه سال بعد از پایان جنگ همچنان در سنگر ایثار دیده بانی می داد و در غربت و تنهایی خاطراتش را مرور می کرد وگویا درهیاهوی زندگی مردمان گم شده بود. وتنها امیدش رسیدن به یاران شهیدش بود. وقتی توسط خبرنگاری به مردم معرفی شد و تصویر نداشته ی او رسانه ای گشت طی مصاحبه ای تنها آرزویش را دیدار با مقام عظمای ولایت بیان کرد و خوشبختانه در همان سال آرزویش محقق شد. و در جوار امام هشتم توفیق دیدار حاصل شد و معظم له بر پیشانی ایشان بوسه زدند. گویا خستگی بیست ونه ساله راه شهادت هموارگشت و بعد از این تجدید میثاق با ولایت آخرین زیارت کربلای معلی نیز برایش رقم خورد و بعد از چند ماه به خیل یاران شهیدش پیوست.

* از خاطرات عروس شهید*   


       

 

بار نگاههای مردم  بردوشم سنگینی می کرد

از بدو تولدم پدرم را با همین صورت دیده بودم. بزرگتر که شدم مادر برایم قصه شجاعت پدر را در جنگ تعریف کرد و من به داشتن چنین پدری افتخار می کردم. اما وقتی نگاههای مردم و پچ پچهای آنان را هنگام دیدن پدرم می دیدم کلافه می شدم دوست داشتم فریاد بزنم آهای خوشگلها چرا این گونه مردی راکه صورتش را به خاطر امنیت و حفظ جان شما فدا کرده است نگاه می کنید به همدیگر نشان می دهید! اما پدرم همیشه مرا دعوت به صبر می کرد تا اینکه در آخرین سالهای عمر پدرم تصویرش رسانه ای شد وهمه دانستند آنکه همیشه با دست نشانش می دادند نه جذامی است و نه تصادفی و نه سوخته بلکه جانباز دفاع مقدس است. با این معرفی ارادتها، تقدیرها و پاس­داشتها ازجانب گروههای مختلف جامعه انجام گرفت. آن وقت بود که من بعد از بیست وچهارسال کمی آرام شدم. وقتی پدر جانباز من بابارجب ایرانیان نام گرفت و بار سنگین نگاهایشان از دوشم برداشته شد. سبک شدم و افتخارکردم پدرم برای چنین مردمان قدرشناسی جانش­را فداکرده است.

*فرزندکوچک شهید*


 

             

معلم صبر و شکیبایی

همسرم با وجود هفتاد درصد جانبازی و وضع صورتش آنقدر با روحیه و پرانرژی بود که حتی خودمان هم فراموش کردیم که او کوه زخم و جراحت است. او آنقدر ساده از کنار نگاهها و حرفهای مردم می گذشت که گویا اصلاً نمی دید و نمی شنید. اما همین که کمتر در اماکن عمومی ظاهر می شد وکمتر با ما بیرون می آمد فقط برای رعایت کردن حال مردم و خانواده بود. من حتی یکبار نه اوایل مجروحیتش و نه اواخر که به دلیل کهولت سن کم توان شده بودند از ایشان آه و ناله و آخی نشنیدم. آنقدر زیبا طاقت آورد که وقتی روزهای آخر زندگی اش بر اثر تب شدیدش در بیمارستان بستری شد دکترها ازآن همه عفونت و زخم ریه اش و چگونگی آرام و صبر این جانباز تعجب کردند. من واقعا با دیدن این مرد باورکردم که نخلها ایستاده می میرند. او آنقدر طبیعی با مساله جانبازی اش کنارآمده بود که به ما هم آموخت که آنچه برای میهن و رهبر فداکنیم صرف وظیفه است و همیشه ما مدیون انقلاب و رهبرییم نه اینکه منتی بر آنها داشته باشیم. تاجایی که هیچ یک ازما در هیچ جایی مساله جانبازی صورت اورا نه مطرح کردیم و نه منت گذاشتیم .تا اینکه خود خدا خواست تا همه ایران و حتی جهان این اسوه ی صبر زمان را ببینند و درس جهاد و اطاعت از ولی فقیه را بیاموزند.

* خاطرات همسرشهید *


 

 

صورت هنری بابا رجب

 یکی از گروههایی که با دیدن تصویر پدرم به روی شبکه های مجازی بسیار واکنشهای زیبا واینستاگرامهای زیبا گذاشته بودند هنرمندان بودند. اعم ازشاعران و بازیگران. آنها که صورت و چهره برایشان حکم جانشان را دارد. و می دانند که انسان اولین ظهورش درصورتش تجلی می کند. بسیار منفعلانه از مردی که صورتش راخط خطی کرد تا خراشی به صورت هموطنانش نیفتد بسیارتقدیر و تشکر داشتند و تعابیر زیبا و لطیفشان از این عشقبازی با خدا بسیار تاثیرگذار بود.

و اوکه تصویر بابارجب را ماه در برکه مواج تعبیرکرد و آسمانی دید، باشد که به برکت خون شهدا به آسمان راه یابد.

       * فرزند شهید * 


 

         

پرستاری را از او آموختم

من وقتی اوایل جانبازی همسرم اعصابم ضعیف شده بود و فقط با مسکن و قرص اعصاب، رو پا می شدم، ایشان مهربانانه روی سرم می نشست، داروهایم را می داد، بچه هارا ساکت می کرد، و با بیداری درکناربسترم به من درس پرستاری می داد. تا اینکه یک شب خواب رهبر را دیدم که مرا درکنار مادرشهیدی قرارداد و من دانستم که همسرم شهید زنده است و باید قدرپرستاری کردن از او را بدانم و همین خواب باعث قوت قلبم شد. و پس از آن گویا شفا یافته بودم. او با اینکه بیست ونه سال کنارخانه بود و جز موارد کوتاه  مثل زیارت حرم ودید و بازدید فامیل و راهپیماییها ازخانه بیرون نمی رفت. اما چنان عمل کرد و چنان بارش را به دوشش کشید که هرگز ما را خسته نکرد. آنقدر آرام بود که سر و صدای بچه ها و نوه ها هیچگاه زبان گله و شکایت او را نگشود. همیشه ظرف غذا و دستمالهای زیردهانش را خودش می شست تاکسی اذیت نشود. حتی سالهای آخر نمی گذاشت که ما هر چند ساعت یکبار برایش چای تازه ببریم. صبح به صبح چای را در فلاسک می ریخت و کنار تخوابش می گذاشت. غنای درونی اش او را از همه چیز دنیا بی نیازکرده بود. فقط به امر خدایش زنده بود تا ما شهدا و خط امام را فراموش نکنیم و ارادت خاص و عجیبی به مقام معظم رهبری داشت و وقتی آرزوی دیدارش با نایب امام زمان محقق گشت آرام شد و بعد از چند ماه به آسمانیان پیوست.

* خاطرات همسرشهید *

 


 

اوج مهربانی یک پدر

پدرم مرد زحمت کش ومهربانی بود. قبل ازجانبازی اش بعدازظهرها که از سرکار برمی­گشت من و برادرانم را سوارموتورگازی آبی رنگش می­کرد و دورمان می داد. بعد ازخرید برای منزل همه باهم به خانه برمی گشتیم. یک روز با همان موتور برایمان تلویزیون کوچک سیاه و سفیدی که ما آن زمان به آن جعبه جادویی می­گفتیم خرید و به خانه آورد .آن شب ما ازخوشحالی تاصبح بیدار ماندیم تا وقت پخش برنامه کودک برسد. وقتی هم که­جانبازشد و به خاطرصورتش که مردم وبچه ها ازآن می­ترسیدند کمتر ما را بیرون می برد. بعضی وقتها دیگرطاقت نمی آورد دست من و خواهر و برادرانم را می­گرفت و ما را به باغ وحش می برد درآن روز به یادماندنی سعی می­کرد با گرفتن عکس و خریدن خوراکی و بازی کردن حسابی به ماخوش بگذرد. بعد از جانبازی تمام تلاش پدرم شادکردن ما بچه ها و مادرم بود. او علاوه برتوجه خاصش به بازی و شادی بچه ها حواسش به درس و مشق و تشویق انجام عبادت و خواندن نماز و قرآنمان بود. پدرم ازاینکه برادربزرگم علاقه زیادی به تلاوت قرآن و جلسات قاریان قرآن داشت بسیارخوشحال بود. او بعد از ازدواج من باپسرعمویم برایم یک مفاتیح الجنان هدیه داد تازندگی ام را با دعا و نیایش پربرکت کنم.

*خاطرات دخترشهید*


 

 

مرد نان آورخانه است

پدرم عادت داشت همیشه خریدبیرون راخودش انجام دهد. حتی پس از جانبازی هم غالبا خرید منزل را انجام می داد اما متاسفانه فروشندگان رعایت حال پدرم را نمی­کردند و هر چه جنس خراب و نامرغوب داشتند را به پدرم می دادند. بعد از آن مادرم از او خواست که خرید را به برادرم بزرگم بسپارد اما با وجود این بازهم پدرهروقت برای زیارت امام رضا علیه السلام می­رفتند سرراهشان نان و نان قندی می­خریدند و باعث شادی فرزندان و نوه ها می­شدند. هیچ گاه فراموش نخواهم کرد آن افطاری را که پدرم به خانه ما آمد سرراهش چندتانان خشخاشی و یک جعبه خرما خریده بود و با دستهای لرزانش به من داد .

*خاطرات دخترشهید*


 

جای خالی پدر و مادر

برادرم خیلی مهربان بود. و از همان ابتدا به من و مادرم و برادرم حسین خیلی توجه داشت. جای خالی پدر را برایمان پرکرده بود. پس از فوت مادرم، من ماندم و بچه های قد و نیم قدم. بسیاربه ما سر می زد. و هر کمکی مالی گرفته تا نگهداری ازکودکانم برایم انجام می داد. یک روز در حالی­که مشغول جاروکشیدن اتاق بودم برایم لقمه می­گرفت و دردهانم می­گذاشت و می­گفت: تو اصلاً به فکرتغذیه خودت نیستی اگر مادرخانه از لحاظ جسمی ضعیف و افتاده شود، موتورخانواده ازحرکت می­ایستد. همیشه درکارهایم از او مشورت می­گرفتم و او جای خالی پدر و مادرم را برایم پرکرده بود. وقتی که یک خواب عجیب دیدم و فردای آن برادرم حسین ازتهران خبر مجروحیت رجب را داد . باهمسرم به ملاقاتش رفتم، با دیدن سرو صورت پانسمان شده اش قدمهایم سست و اشکم جاری شد خواستم شیون کنم که برادرم با تکان دادن دستش مرا به صبر و سکوت دعوت کرد . بدن زرد و ضعیفش حکایت ازلب و دهان نداشته اش می­کرد. با نی، از سوراخ زیرگلویش به او مایعات می دادند. عملهایش پشت سرهم ادامه داشت. دستش را به صورتش گچ می­گرفتند تاگوشت بازوانش بروی استخوان صورتش پیوند بخورد و این چنین ذره ذره گوشت را از بازو ورانش جدا می­کردند تا برای برادرم صورتگری کنند. این صورت کجا و آن چهره ی زیبا و دوست داشتنی برادرم کجا. 

*خاطرات خواهرشهید*

 


 

دیدار با یاران صدیق

وقتی دربیمارستان بستری بود. ساکت تر از همیشه به نظر می رسید. شاید هجوم خاطرات هیجده ماهه اوایل جانبازی اش او را محکوم به سکوت کرده بود تا اینکه در باز شد فردی برای ملاقات آمد. ما نمی­شناختیمش اما با دیدنش پدر، جان تازه ای گرفت. به سختی سرش را از بالش جدا کرد، خواست تا بنشیند. آن مرد شانه های پدر را گرفت تا آرام شود. او برادر نظری بود از مجروحین جنگی که از بجستان برای ملاقات پدرم آمده بود. او که ماهها در بیمارستان تهران با پدرم هم اتاقی بود ه اینک آمده بودتاباتجدید خاطرات آن دوران کمی از دلتنگیهای بیمارستانی بکاهد وپدرم واقعا ازدیدن او روحیه گرفت.وقتی ازخاطراتش باپدرم میگفت ماسراپاغرورمیشدیم .اومیگفت:بااینکه اوضاع جسمی رجب ازهمه خرابتربوده است اما راه میفتاده وبه بقیه برادران روحیه وقوت قلب میداده.همه بادیدن صورت بهم ریخته ی او دست وپای وچشم گمشده درجبهه ی خودرافراموش میکردند وازصبرومقاومتش میگفتند.اووقتی پس ازبیست ونه سال ازخانواده ی بابارجب شنید که اودرامتحان الهی موفق بوده است وهنوزهم که هنوزاست وپیرمرد هفتادوهشت ساله ای شده است یکبارازرنج وحرمان نگفته است دستهای پدرم رابوسید ورفت ودیداربعدیشان  به قیامت افتاد نه دربیمارستان بلکه دربهشت قرب الهی انشاالله

*فرزندشهید*

 


 

روح الله مدافع حرم

 مادرم به عشق روح الله رهبر شیعیان جهان مرا روح الله نامید. من در ایران در کنار برادران انقلابی کشورهمسایه با افغانستان رشدکردم و بزرگ شدم از شهدای انقلاب ایران و دفاع مقدسشان مقاومت را آموختم. وقتی با مادر و پدرم به روضه های سیدالشهدا می رفتم از حسین درس آزادی گرفتم و در آن جلسات حضرت زینب را شناختم، عاشقشان  شدم و آرزوی شهادت کردم. وقتی که دیدم دشمنان اهل البیت قصد حرم عمه سادات کرده اند رفتم تا با بذل جانم حامی حرمش گردم. اما تا مرز شهادت رفتم و برگرداندنم، دلم گرفت، نای تنم رفت، قطع نخاع شدم و حالا با دلم، با قلب سوخته ام، با دعایم باید مدافع حرم می شدم. سختم بود. روحیه ام را باخته بودم. نه پای رفتن و نه دل ماندن داشتم. تا اینکه در روزنامه ها و اخبار و شبکه های مجازی بابارجب را دیدم. او گرچه قطع نخاع نشده بود، پای رفتنش بود اما او هم چون من جامانده از خیل شهیدان بود. او تمام صورتش را فدا کرده بود تا در قاب خالی صورتش هرکسی چیزی را ببیند. یکی با دیدنش ترسید و فریاد زد. کودکی از دیدنش جیغ زد و عده ای بیدار شدند.

 عده ای در او جنگ و حماسه و مقاومت و شجاعت دیدند و برخی جز زشتی و عده ای جز زیبایی ندیدند. آن چنانکه زینب در حادثه خونین نینوا جز زیبایی چیزی ندید. چون شنیدم در بیمارستان بستری گشته است شتافتم، باید می رفتم و از او می آموختم درس غربت جاماندگان از شهادت را. باید از او جهاد بزرگ جانبازی تا شهادت را یاد می گرفتم .

 رفتم، خدایا چه می دیدم سنگری غبار گرفته با دیدبانی که  تنها نشسته به انتظار یارانش که به او بپیوندند. تفنگش خالی از تیر و قمقمه اش خالی از آب. تا مرا دید گمان برد گردانی برای نجاتش آمده اند جان گرفت دستهایم را در دستهای بی رمقش فشرد، خوشحال بود که پرچمش زمین نمانده است.

پرچم زرد رنگ فاطمیون را بر دوشش آویختم تا بداند مقاومت را از او آموخته ایم و دفاع مقدس و ایثار شهدا و جانبازان فراموش نگشته بلکه چراغ روشنی بخش جبهه مقاومت و مدافعین حرم شده است. من در نگاهش عروج را می دیدم. التماس دعایش گفتم تا خدا مرا نیز به یاران شهیدم با افتخار برساند.

* خاطرات جانباز قطع نخاعی مدافع حرم به نام روح الله *

 


 

شرمنده از رویش شدم

آخرین نفسهایش به سختی جابجا کردن کوهی می ماند. رنگش سفید بود و صبرش همچنان سبز. هرگز به یاد ندارم اینگونه بی رمق دیده باشمش. از شدت عفونت ریه اش که از دهان همیشه بازش ناشی گشته بود، دکترها همه ما را مجبور به زدن ماسک کرده بودند. وقتی دور تا دور تختش ایستاده بودیم و همه ماسک به صورتمان بود، ازخودم خجالت کشیدم. از نگاههای مردی که سالها به سختی نفس کشید تا من و ما در هوای امن کشور راحت نفس بکشیم، شرمم آمد. ماسک را کنار زدم او به اندازه ی کافی از نگاه های بی خبران از ایثار و گذشتش رنج کشیده بود حالا چرا نزدیکانش باید از اینکه درکنارش نفس می کشیدند ماسک بزنند. او با آن سینه خراب و صورت بهم ریخته و مجروحش سالمتر از من و ماهایی بود که فقط جسممان سالم مانده بود و پر از عفونت دنیازدگی و تجمل پرستی و خودآرایی بودیم. وقتی او اوایل جانبازی حاضر نشد درصورتی که متلاشی شده دستکاری کند و آن صورت به ظاهر موجه را به زیر تیغ جراحان پلاستیک نسپرد، ماچگونه شرم نمی کنیم صورت زیبای خدادادی خودرا به دست جراحان می سپاریم فقط به بهانه ی زیباشدن و غافل شدیم از اینکه زیبایی به سیرت است نه به صورت. زیبا، صورت مردی است که برای حفظ ناموس و دین و وطن از صورت مادی اش می گذرد تا صورت کشورش و دینش زیبا بماند، نه اینکه چون زنان ابرو بردارند و صورت تیغ زنند و لباس چسب بپوشند. چه شد که زیبایی ها هم وارونه شده است. و بابارجب بعد از چند ساعت از آن حادثه پس از سالها تحمل رنج و سختی  راحت شد. پرکشید تا به آرزویش که شهادت بود رسید.

* خاطرات عروس شهید *

 


 

معجزه دور نیست

      روز جمعه بود. روز ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) بدن­ پدرم  را غسل و کفن کردند. در بهشت رضا قطعه ی شهدا، جایی برای تدفین آماده گشته بود. بین نماز جمعه و عصر نماز میت به امامت آیت الله علم الهدی برگزارشد. بعد از نماز تشییع جنازه برگزار شد که ناگهانم عزیزی از پشت میکروفون اعلام کرد؛ که شهید بابا رجب در همین حرم شریف به خاک سپرده می­شود. همه جا خوردیم و از طرفی خوشحال شدیم. صداها همه به شکر و سپاس بلند شد. گر چه فامیل وآشنایان در بهشت رضا منتظر خاکسپاری بودند به لطف خاصه امام رضا(علیه السلام) پیکر شهید در صحن جمهوری به خاک سپرده شد و روز بعد از دفن من و مادرم به حرم حضرت معصومه مشرف شدیم وکمال تشکر و سپاس را به جا آوردیم.

* خاطرات فرزندشهید *

 


 

 

شهدا زنده اند باور کنیم

 بعد از شهادت همسرم هر شب جمعه در منزل قرآن خوانی گرفتیم. شب جمعه چهارم بود که دخترم گفت مادر شما خسته شده اید اجازه بدهید که این هفته منزل ما قرآن خوانده شود. من هم قبول کردم و قرآن خوانی درخانه دخترم انجام شد. فردای آن خواب شهید را دیدم آمد وکنارم نشست گفت: کاش دیشب هم خودت آبگوشتی بار می­گذاشتی و جلسه منزل خودمان برگزار می­شد. بیدار که شدم احساس دلتنگی ام برای شهید کمتر شده بود چون او را در کنار خودم حس می­کردم. هنوز هم هرگاه دلم می­گیرد به اتاقش یا کنارخاکش می­روم و آرام می­شوم.

* همسر شهید *

 


 

مجلس عزای حسین کلاس درس است

هیاتی از تبریز برای دهه ی محرم به مشهد آمده بودند. با ما تماس­گرفتند که می­خواهند یکی ازجلساتشان را در منزل ما، در حضور بابا رجب اقامه عزا کنند. ما هم پذیرفتیم. آن شب سینه زنی و عزا در خانه ما بر پا شد. پدرم پس از سالها که نمی­توانست به هیات برود، به لطف امام حسین هیات را به خانه ما آوردند. آن شب پدرم درگوشه ی هیات سینه زد و گریه کرد. شاید در دلش روضه امام حسین(علیه السلام) طلب کرده بود، که اجابت شده بود. چون همیشه مجبور بود، فقط از تلویزیون تماشا کند. وقت رفتنشان نوجوانی جلو آمد با اصرار از من خواست تا دستمال زیر چانه پدرم را که همیشه به دلیل نداشتن لب آب دهانش را می­گرفت، برای تبرک به او بدهیم. مادرم گفت: باشد فردا آن را بشویم بعدا بیایید و آن را ببرید. جوان رفت. مادرم گفت: این دستمال کهنه شده رفت حرم از بازارهای نزدیک حرم دستمالی شبیه آن را خرید و به دست پدرم داد تا برایش دعا کند و تبرک شود. اما وقتی جوان تبریزی آمد آن دستمال جدید را نپذیرفت و مادرم مجبور شد همان دستمال قدیمی را به او بدهد. من وقتی این همه ارادت مردم را می­دیدم افتخارکردم که درکشوری زندگی می­کنم که شهادت دارند ولی اسارت ندارند. این است آثارسینه زنی برای امام حسین علیه السلام.

* فرزند شهید *

 


 

با شهدا باش، تا فتح قله موفقیت

با دخترانم قرار گذاشتیم بعد از زیارت امام رضا (علیه السلام) به زیارت شهید بابارجب برویم. بیست وپنج سال بود که ما این شهید را می­شناختیم و با آنها همسایه بودیم. همیشه به دخترانم می­گفتم درزندگی صبور و سازش کار باشید و برایشان از زندگی بابا رجب و فداکاریهای همسرش و تحمل سختیهایشان مثال می­زدم. وقتی کنار خاک شهید رفتیم دیدم زنی خود را روی خاک شهید انداخته و نجوا می­کند. گمان کردم یکی از بستگان نزدیک شهید است اما وقتی صورت ازخاک برداشت دختر جوانی را دیدم که صورتش غرق اشک بود. و مدام انگشتر طلای خود را روی خاک شهید می­کشد. وقت رفتن گفت: چند نفر از این شهید حاجت گرفته اند آمده ام تا انگشتر ازدواجم را با این خاک تبرک کنم تا شهید برای خوشبختی ام دعا بفرماید. این را گفت و رفت و من واماندم که چرا قدر آن شهید عزیز را که سالها در همسایگی ما بود را نشناخته ایم .

* خاطرات همسایه شهید *


 

#زندگینامه_شهید_بابارجب

#قسمت_چهارم

#طاهره_محمدزاده

#مدرسه_علمیه_رضویه

mrazaviehnews@

 

 

IMAGE
جهاد تبیینی وظیفه اصلی اساتید
شنبه, 01 تیر 1398
استاد حوزه علمیه خواهران مشهد: وظیفه اصلی اساتید جهاد... ادامه مطلب...
باران، مظهر خشم طبیعت و خشم خدا نیست
شنبه, 28 ارديبهشت 1398
مردم به کمک آسیب دیدگان بشتابند مدیریت تکلیف‌مدار یا... ادامه مطلب...
IMAGE
خوش به حالت
پنج شنبه, 13 تیر 1398
#سوار_سپید #خوش_به_حالت : نیمه شبه،سکوت همه... ادامه مطلب...
اسراء و معراج چیست ؟
یکشنبه, 24 فروردين 1393
  اسراء و معراج  چیست و درچه زمان و مکانی اتفاق افتاد ؟... ادامه مطلب...
IMAGE
احکام ویژه ایام انتخابات
دوشنبه, 03 اسفند 1394
مطابق با فتاوای حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای در... ادامه مطلب...