داستان هايى از زندگى امام جعفر صادق عليه السلام

رای دهی:  / 11
ضعیفعالی 

امام صادق عایه السلام

دستمزد

رفته بودم سرگذر كنار بازار و دنبال كارگر مى گشتم . سه نفر نشسته بودند و مشغول صحبت با هم بودند، پرسيدم : شما كارگر هستيد؟

يكى از آنان پاسخ داد: نه ، اگر كارگر مى خواهى بايد جلوتر بروى (با دستش ‍ به جلو اشاره كرد).

به آن سمت رفتم و جمعى از مردم را ديدم كه در سايه اى نشسته اند. گفتم : چند نفر كارگر مى خواهم كه قوى باشند. چهار پنج نفر دورم را گرفتند.

 

يكى آستين لباسم را مى كشيد و مى پرسيد ((كارت چيست )) آن يكى به چشم هايم زل زده بود و تند تند مى پرسيد ((چقدر مزد مى دهى ،ها)) و يكى ديگر نيز مى گفت ((من از همه قوى ترم ، مرا ببر، هر چقدر هم دستمزد دادى حرفى نيست )).

از بين آنها كه مثل كنه چسبيده بودند سه نفر قوى هيكل انتخاب كردم و با خود بردم . در راه يكى از آنان گفت : كارمان چيست ؟

گفتم : عملگى ، بايد تا عصر بيل بزنيد.

آن كه قوى تر از آنان به نظر مى رسيد و چشمانش لوچ بود گفت : كجا را بايد بيل بزنيم .

گفتم : باغ امام را.

سرانجام به باغ رسيديم . دست هر كدام از آنان يك بيل دادم و گفتم : بسم الله . گوشه اى در ديوار باغ را نشان دادم و گفتم : از اين جا تا كنار آن درختان را بيل بزنيد و خاكش را زير و رو كنيد، بعد مى آيم و بقيه كار را به شما مى گويم .

كارگرها بيل ها را گرفتند و يا على گويان شروع به كار كردند. مدتى نظاره گر كارشان بودم . خوب كار مى كردند، با اين وجود گفتم : برادران ، خوب كار كنيدها، باغ امام صادق (عليه السلام ) است ، من هم مى روم براى تان ناهار بياورم .

خدمت امام رسيدم و گفتم : آقا، امر شما اطاعت شد، كارگر گرفته ام و مشغول كارند، الان نيز آمده ام ناهار ببرم .

ناهارشان را خورده بودند و مشغول كار شده بودند. دو ساعتى به اذان مغرب مانده بود و من در زير درختى نشسته بودم . به زحمتى كه مى كشيدند فكر مى كردم ، واقعا كه به دست آوردن روزى حلال بسيار مشكل است . بندگان خدا در اين هواى گرم همچنان بيل مى زدند و عرق همه لباسشان را خيس كرده بود.

در اين حال بودم كه امام صادق (عليه السلام ) با غلام خود (متعب ) براى سركشى آمد. چند لحظه از ورود پر بركت امام نگذشته بود كه كار كارگرها نيز تمام شد. امام كيسه اى پول به متعب داد و گفت : مزد آنان را بپرداز!

متعب گفت : بهتر نيست اول خاك لباس هاى شان را بتكانند و دست و روى خود را بشويند؟

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: نه ، مزد كارگر را قبل از خشك شدن عرقش بايد پرداخت .(1)

درك خدا

چند روز بود كه اين فكرها ذهنش را مشغول كرده بود، از خود مى پرسيد ((خدا بزرگ است . يعنى چه ، چرا در هنگام ندارى و بى چيزى مى گويند خدا كريم است ، چگونه مى توان بر او توكل كرد و...)). فكرش به جايى قد نداد. تصميم گرفت از دانشمند شهرشان بپرسد تا چراغى را در ذهن تاريكش بيفروزد. با اين تصميم خدمت يگانه داناى شهر رسيد، از او پرسيد: به من بفهمان كه خدا چيست .

چه شده كه به اين فكر افتاده اى .

خدا را قبول دارم ، ولى مى خواهم بفهمم ((خدا)) چيست ، گاهى حرف هايى مى شنوم و دچار شك و شبهه مى شوم ، الان هم در مساءله خداشناسى گرفتار نوعى سرگردانى شده ام .

امام صادق لحظه اى سكوت كرد و سپس به او فرمود: تا حال سوار كشتى شده اى ؟

كشتى ، نه ، ولى چند بار سوار قايق شده ام ، اما اين چه ربطى به سؤ ال من دارد.

اتفاق افتاده است كه قايقت بشكند يا سوراخ شود و دسترسى به كسى يا چيزى نداشته باشى كه تو را از غرق شدن نجات دهد؟

آرى ، اتفاقا پارسال چنين حادثه اى برايم پيش آمد، با قايق به طرف آب رفته بودم تا براى تجارت جنس بياورم ، اما طوفانى به پا خاست و قايق را واژگون كرد و همه اجناس مرا به زير آب فرستاد، به هر زحمتى بود خود را به قايق واژگون رساندم كه غرق نشوم .

امام كه تا اين لحظه سكوت كرده بود و با حوصله به حرف هاى او گوش ‍ مى كرد گفت : در آن لحظه به اين نتيجه نرسيدى كه چيزى هست كه مى تواند تو را نجات دهد، چنين احساسى در تو زنده نشد كه نجات خود را بدون هيچ گونه شكى از او بطلبى ؟

آرى ، همين طور بود كه مى فرماييد.

آن چيزى كه در آن هنگام بدون هيچ گونه شك و ترديد آن را مى خواندى همان خداست .(2)

دهان مرد از تعجب باز مانده بود گفت : راست مى گوييد، در آن دم توجه من به يك نيروى فوق العاده بود كه حتما مى توانست مرا نجات دهد.

مرد عرب وقتى از خدمت امام صادق مرخص مى شد زبان اعتراف به معدن علم و رسالت گشوده بود و هيچ شبهه اى از خدا در دلش باقى نمانده بود و اين خداشناسى را مديون امام صادق (عليه السلام ) بود.

سفره گناه

به مناسبت ((ختنه )) پسر منصور دوانيقى مهمانى مفصلى به راه انداخته بودند. اتفاقا امام نيز در آن روز در حيره بود. منصور وقتى خبر حضور امام صادق را در آن جا شنيد به يكى از افرادش دستور داد او را به آن مهمانى دعوت كند.

امام به سبب موقعيتى كه داشت ناگزير بود كه برود و با بى ميلى پذيرفت . هنگام ظهر امام با دو سه نفر از يارانش وارد شدند. همه به احترام ايشان از جا برخاستيم و سلام كرديم . جواب سلام ها را داد و تبريك گفت و نشست . ما هم نشستيم . طولى نكشيد سفره ها پهن شد و چه سفره هاى رنگينى ! امام هرگز غذاهاى رنگين بر سر سفره اش نمى گذاشت ، به همين دليل ناراحتى از صورت او مى باريد، اما چاره اى نداشت .

غلامان جلو هر كسى بشقابى پر از غذا گذاشتند و همه شروع به خوردن كرديم . زير چشمى مراقب امام بودم ، مى ديدم با غذا بازى مى كند و دهانش ‍ را مى جنباند تا همه فكر كنند او نيز مشغول خوردن است .

ناگهان صداى سرفه شخصى كه كنار من بود مرا به خود آورد. گفتم : مجبورى تند تند بخورى ؟ خوب بجو، آن گاه قورت بده تا در گلويت گير نكند.

منصور كه خود بالاى مجلس مهمانى ايستاده بود و غذا خوردن مهمانان را تماشا مى كرد به غلامش اشاره كرد. او نيز رفت و كوزه اى آورد. پياله را به دست همان كسى كه لقمه در گلويش مانده بود داد و كوزه را خم كرد و در پياله ريخت . بوى تند شراب در فضا پيچيد. امام صادق (عليه السلام ) چهره اش برافروخته شد و به اعتراض برخاست و مجلس را ترك كرد و رفت .

يكى از همراهانش پشت سر او رفت تا ببيند مى تواند امام را برگرداند... بلافاصله برگشت و ديگر همراهانش را نيز صدا كرد و با ناراحتى مجلس را ترك گفت . داشت از در خارج مى شد گفتم : كجا؟

ما مى رويم ، شما نيز برخيزيد بهتر است .

آخر كجا مى رويد، ناهارتان را كه نخورده ايد.

مگر نمى بينيد در اين مجلس و مهمانى شراب آورده اند.

اين بنده خدا كه هنوز نخورده ، تازه شما هم نخوريد.

اتفاقا همين حرف را به امام زدم ، مى دانى چه گفت .

چه گفت .

گفت جدش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود ((ملعون است كسى كه در كنار سفره اى بنشيند كه در آن سفره شراب نوشيده شود)).

نگاهى به او كردم و نيم نگاهى نيز به منصور دوانيقى . صاحب مجلس ، صورتش از خشم بر افروخته و رگ گردنش باد كرده بود، براى اين كه آبرويش پيش ديگران نرود به خادمش گفت : ((آب بياور، زود باش )) و خنده اى ساختگى به زور بر لبش نشاند.

من مى دانستم او چه حالى دارد، از اين كه مجلسش خراب شده بود خيلى ناراحت بود و حتما با خود مى انديشيد كه اين شكست را چگونه جبران كند.(3)

مجادله

خجالت نمى كشى ؟

چرا، مگر چه شده .

مگر امام نگفته بود از بحث كردن بپرهيزيم ، در مغازه ات را بسته و اين جا نشسته اى و بحث و جدل مى كنى ؟ بيچاره ، چرا با امامى كه اين قدر تو را دوست دارد و همه جا از تو تعريف مى كند مخالفت مى كنى .

ببين ابوخالد، امام به تو گفته ، به من كه نگفته است .

اكنون نزد او مى روم و مى گويم كه از فرمانش سرپيچى مى كنى .

ابوخالد اين را گفت و رفت . نفس زنان خود را به حضور امام صادق (عليه السلام ) رسانيد. از همان ورودى در گفت : اى پسر رسول خدا، چه نشسته اى ، چه نشسته اى كه محمد بن نعمان (مؤ من طاق ) كه اين قدر به وجودش افتخار مى كنى تمامى دستورات شما را پشت گوش انداخته است !

چه خبر شده است ، مگر او چه كرده .

مغازه اش را بسته و در كنار قبر جدتان به بحث و جدل مشغول است .

خوب ؟!

هيچ ، به او گفتم كه شما نهى فرموده ايد، اما او گفت ((تو را نهى كرده ، مرا كه نهى نكرده است )).

امام صادق (عليه السلام ) پس از شنيدن حرف هاى ابوخالد او را كه از كوره در رفته بود به آرامش دعوت كرد و گفت : هم تو راست مى گويى و هم او.

من كه نمى فهمم ، بالاءخره شما نهى كرده ايد يا نهى نكرده ايد؟

ببين ابوخالد، ناراحت نباش ، او مى داند چه مى كند، او با مخالفان بحث و جدل مى كند و از هر راهى سخن طرف مقابل را جواب مى دهد و توطئه اش ‍ را در هم مى شكند، اما اگر تو وارد اين گونه بحث ها بشوى قدرت كافى ندارى ، آن وقت مغلوب مى شوى .

ابوخالد كه موضوع را فهميد از امام خداحافظى كرد و بازگشت ، اما محمد بن نعمان را در كنار قبر پيامبر نديد. به مغازه اش كه در محله طاق المحامل (4) رفت و به محض ديدنش گفت : مرد حسابى ، تو كه مى دانستى چرا به من نگفتى .

چه چيز را.

اين كه افراد برجسته و دانشمند بايد با مخالفان بحث كنند.

مگر تو فرصت دادى ، با ناراحتى برخاستى و رفتى ، اگر صبر مى كردى توضيح مى دادم .

مؤ من ، من با دوستى با تو افتخار مى كنم كه با علمت مى توانى با مخالفان بحث كنى ، اگر من نيز مى توانستم خوب بود، اما افسوس كه مى ترسم آنان بر من غلبه كنند و موجب شرمندگى گردم .(5)

در حرام شفا نيست

در خانه نشسته بوديم و مشغول صحبت بوديم كه صداى در بلند شد. مفضل در را باز كرد و قاصد نامه را به مفضل داد. مفضل پرسيد كه نامه از كيست و سوار پاسخ داد ((از امام صادق (عليه السلام ))). چشم هاى مفضل از خوشحالى برق زد. به سرعت نامه را باز كرد و به محض اين كه دستخط امام صادق را ديد نامه را بوسيد و شروع به خواندن كرد:

((اى مفضل ، همان چيزى كه به عبدالله بن يعفور سفارش كرده بودم به تو نيز سفارش مى كنم ، او كه رحمت خدا بر او باد از دنيا رفت ، اما به پيمان خود با خدا و پيامبر و امامش وفادار ماند، در حالى چشم از دنيا بست كه آمرزيده و مشمول رحمت الهى بود. در زمان ما كسى مطيع تر از او در برابر خدا و پيامبر و امام يافت نمى شد، همواره اين گونه زيست تا خدا او را به بهشت منتقل ساخت ...)) مفضل ديگر طاقت نياورد و گريست ، شايد به ياد عبدالله افتاده بود، هنوز چهل روز از مرگش نگذشته بود.

گفتم : به ياد عبدالله افتادى ؟

آرى ، خوشا به حالش ، عجب سعادتى دارد كه امامش از او تعريف مى كند.

راستى جريان سفارش امام به عبدالله چيست .

مفضل اشك هايش را پاك كرد و گفت : عبدالله به بيمارى عجيبى مبتلا شده بود، هر چه مى خورد بالا مى آورد، حالش رو به وخامت گذاشت و روز به روز لاغرتر شد. وقتى پزشك به بالين او حاضر شد پس از معاينه گفت كه شراب ، درمان درد اوست و بايد هر روز مقدارى شراب بنوشد. عبدالله كه تا آن موقع لب به شراب نزده بود از قبول اين كار خوددارى كرد تا اين كه از امام صادق (عليه السلام ) كسب تكليف كند.

واقعا پزشك شراب تجويز كرده بود؟

آرى ، حتى عبدالله براى همين مساءله با پزشك به جر و بحث پرداخته بود.

خوب ، امام چه راهى در پيش پايش گذاشت .

من و عبدالله بن ابى يعفور به هر زحمتى بود به خدمت امام رسيديم . امام براى پذيرايى از ما ميوه آورد، اما عبدالله به او گفت كه براى ناراحتى معده اش نمى تواند چيزى بخورد. سپس عبدالله به امام گفت ((اى امام بزرگوار، شما مى دانيد كه من همواره از شما اطاعت كرده ام و هر چه گفته ايد نه نگفته ام ، اگر اين انار را نصف كنيد و بگوييد اين نيمه حرام است و نيمه ديگر حلال است من بدون چون و چرا قبول مى كنم ، چون حرف شما حجت است )). امام به او فرمود ((خدا رحمتش را شامل حالت گرداند)). سپس عبدالله بيمارى اش و درمان آن را نيز گفت و پرسيد ((حال چه مى فرماييد)). امام صادق (عليه السلام ) به او گفت ((شراب حرام است ، هرگز شراب ننوش ، اين شيطان است كه تو را وسوسه مى كند و مى خواهد به بهانه شفاى دردت ، شراب به تو بنوشاند، اگر از شيطان نافرمانى كنى ؛ او نيز ماءيوس مى شود و دست از تو برمى دارد)).

از اين سخن امام ، عبدالله خوشحال شد و دلش آرام گرفت . از امام خداحافظى كرديم و بازگشتيم . روز به روز حال عبدالله بدتر شد، اقوامش ‍ شراب آوردند تا او بنوشد، اما او نخورد.

مفضل ، من شنيده ام اگر براى معالجه باشد اشكالى ندارد.

اگر اشكال نمى داشت امام صادق او را منع نمى كرد... به هر حال ، روزهاى آخر عمرش را در بستر گذراند، پسر عمويش به او گفته بود ((بيچاره ، بخور اگر شراب ننوشى مى ميرى )). عبدالله نيز در جوابش گفته بود ((به خدا قسم يك قطره هم نخواهم نوشيد)). چند روزى در بستر ماند و درد را تحمل كرد. خداى متعال هم او را براى هميشه شفا داد.

واقعا خوشا به حالش ، من نيز غبطه مى خورم ، كاش امام صادق در حق من نيز دعا و از من تعريف مى كرد.

مفضل نامه را بست و گفت : واقعا شيعه يعنى عبدالله ابن ابى يعفور كه هر چه امام گفت پيروى كرد و سعادتمندانه زيست و سعادتمندانه مرد.(6)

عصاى متبرك

او سال هاى زيادى در پاى درسش نشسته بود، از درياى بى كران معلومات استاد بهره برده بود، هر چه داشت از او بود، اما دچار غرور علمى شده بود و فكر مى كرد او هم به درجه استادى رسيده است و هيچ چيز از استاد كم ندارد.

چند نفر كم عقل و بى خرد نيز دور او را گرفته بودند و مثلا از او كسب علم مى كردند. غرورى كه در او به وجود آمده بود اجازه نمى داد آموخته هايى را كه از استاد دارد بيان كند، به حدى رسيده بود كه از خود فتوا صادر مى كرد... آن هم فتواهاى عجيب و غريب .

يك روز كه براى چاپلوسى خدمت امام رسيده بود امام را ديد كه با عصا از خانه اش بيرون مى آيد. گفت : مگر پير شده اى كه عصا دست گرفته اى ، عصا برداشتن كار پيرمرد هاست نه شما.

آرى نيازى به عصا ندارم ، اما اين عصا يادگار جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و من دستم را جاى دست رسول خدا گذاشته ام .

ابوحنيفه هول شد و دست و پاى خود را گم كرد، گفت : عجب ، اگر مى دانستم عصاى پيغمبر است جايگاه دست او را بوسه باران مى كردم .

امام صادق (عليه السلام ) نگاهى به او كرد و گفت : بيا دست مرا ببوس ... (و آستينش را بالا زد) و وقتى تعجب ابوحنيفه را ديد فرمود ((به خدا سوگند، تو مى دانى اين پوست و گوشت من از پوست و گوشت رسول خداست ، ولى با اين حال همه جا بناى مخالفت با من را مى گذارى ، حال عصا را مى خواهى ببوسى ؟!)).

ابوحنيفه كه انتظار اين حرف را نداشت دستپاچه شد و برخاست تا براى جبران غرور شكسته شده اش دست حضرت را ببوسد.

امام مى دانست كه او دارد چاپلوسى مى كند و نيت او خالص نيست ، آستين لباسش را پايين انداخت و رفت .

و ابوحنيفه مانده بود با يك دنيا غرور شكسته و آبروى ريخته .(7)

لباس كهنه

نگاهم را از او بر نمى داشتم . دوست داشتم همين طور سخن بگويد. سخنانش شيرين و جذاب و سراسر حكمت بود. موقع صحبت به همه نگاه مى كرد و نگاهش را يك جا متمركز نمى كرد.

غرق در شنيدن صحبت هاى گهربارش بودم كه ناگهان چشمم به يقه پيراهنش افتاد. تمام هوش و حواسم متوجه آن شد.

هر بار كه رويش را به طرف من بر مى گرداند نگاهم را از آن نقطه بر مى داشتم تا مسير نگاه مرا تشخيص ندهد. اما او نيز از نگاه هاى من متوجه شده بود كه چه چيزى توجه مرا جلب كرده است . اين را از چشمانش خواندم . حاضران پس از اتمام سخنانش يك يك برخاستند و رفتند، من نيز برخاستم . گفت : تو بمان .

نشستم و گفتم : در خدمتم .

چرا اين طور با تعجب نگاهم مى كردى ، طورى شده ؟

اى آقا، جسارت نباشد، ولى به يقه پيراهن تان نگاه مى كردم ، خيلى تعجب كردم كه شما پيراهن وصله دار پوشيده ايد، آن هم وصله در يقه اش كه كاملا نمايان است .

به نظرت اشكال دارد؟

چه عرض كنم ، شما هر چه باشد استاد ما هستيد و شاگردان زيادى به حضورتان مى رسند. با اين پيراهن در جلو مردم ظاهر شدن شايد خوب نباشد، از آن گذشته شما كه مى توانيد پيراهن تازه اى بخريد.

امام صادق (عليه السلام ) لبخند زد و كتابى كه كنار دستش بود به من داد و گفت ((همان جا را بخوان )) نوشته بود:

((ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد، مال ندارد كسى كه در معاش خود تقدير و اندازه نگه ندارد و نو ندارد كسى كه كهنه ندارد...)).

بعد از خواندن ، به امام نگاه كردم و گفتم ((اگر خسته نيستيد برايم توضيح دهيد كه منظور از اينها چيست ، بيشتر بدانم بهتر است )). آن گاه امام با حوصله به توضيح آن پرداخت و مرا كاملا متوجه كرد.

او همه سخنانش و حركاتش براى ما درس بود، حتى وقتى لباس كهنه اى پوشيده بود.(8)

 

حتى نمك !

هوا ابرى بود و نم نم باران شروع به باريدن كرده بود. وجود ابر در آسمان مانع رسيدن نور ماه به زمين مى شد و نور آن سوى ابرها به هدر مى رفت . از پنجره خانه ام به تماشاى كوچه نشسته بودم . امام صادق را در حال عبور ديدم چون بى خوابى به سراغم آمده بود تصميم گرفتم تعقيبش كنم . آرام آرام به دنبالش حركت مى كردم تا ببينم كجا مى رود. كار هر شبش بود. با يك سبد پر از بار مى رفت و دست خالى باز مى گشت و همين كنجكاوى ام را بر انگيخته بود. پشت درختى پنهان شدم تا مرا نبيند. در حال حركت بود كه سبدش از دستش رها شد و به زمين افتاد و هر چه در آن بود روى زمين ريخت . خم شد و به جستجو پرداخت .

جلو رفتم و سلام كردم . از صدا مرا شناخت . گفت ((معلى (9) تويى ؟)) گفتم ((آرى )). گفت : تو هم جستجو كن و هر چه روى زمين ريخته داخل سبد بريز.

دست به زمين مى ماليدم و گرده هاى نان را پيدا مى كردم و پس از تميز كردن آنها را به امام مى دادم و او نيز داخل سبد مى گذاشت تا اين كه سبد پر از نان شد. گفتم : اجازه دهيد من بردارم ، سنگين است .

نه ، خودم براى برداشتن آن سزاوارترم ، اما اگر دوست دارى همراهم بيا.

كجا مى رويد.

ظله بنى ساعده .(10)

با آن حضرت رفتيم تا به ظله بنى ساعده رسيديم . عده اى از فقرا را ديدم كه در آن جا خوابند. امام صادق (عليه السلام ) به محض رسيدن در كنار هر كدام از آنان يك يا دو نان مى گذاشت . گفتم ((اينها كه ...)) و او با دست اشاره كرد كه ساكت باشم . همين طور به كارش ادامه داد تا به نفر آخر رسيد. نان او را هم كنار دستش گذاشت و برگشتيم . در راه به او گفتم : اين كه شما نيز مثل پدرانتان به طور مخفيانه و پنهانى به پا برهنه ها كمك مى كنيد بسيار خوب است ، اما فكر مى كنيد اينها شيعه هستند، حق شما را مى شناسند كه كمكشان مى كنيد؟

اگر مى شناختند، حتى از خورشت و نمك نيز دريغ نمى كرديم .

آن شب تا صبح خوابم نبرد. به كار او فكر مى كردم و غبطه مى خوردم .

اين همه سخاوت ، اين قدر بزرگى ، حقا كه اگر آن كوردلان حق او را مى شناختند آن امام دريا دل همه اموالش را با آنان تقسيم مى كرد... حتى نمك غذايش را!(11)

هر كه سنگت زند، ثمر بخشش

بر اثر سمى كه وارد بدنش شده بود روز به روز لاغرتر مى شد و رنگش به زردى مى گراييد. ديگر توان برخاستن نداشت و در رختخواب بسترى بود. دوستانش براى عيادت مى آمدند، اما هنگام رفتن ، همه غمگين و اندوهناك بودند. آنها و من مى دانستيم كه او رفتنى است و از دست ما نيز كارى ساخته نبود.

سمى كه بسيار مهلك و قوى به اندام هاى بدنش سرايت كرده بود. من اين دو روز را كه بر بالين او بودم از سخت ترين روزهاى عمرم مى دانم . ديدن صحنه غلتيدن امام از اين پهلو به آن پهلو و درد كشيدن او برايم غير قابل تحمل بود، ولى چاره چه بود.

سال ها افتخار كنيزى در منزل او را داشتم و دلم نمى خواست آخرين روزهاى عمرش به او خدمت نكنم . گاه گاهى به حال اغما مى رفت و دوباره به هوش مى آمد. حالت نگاهش نيز فرق كرده بود بسيار بى رمق و ناتوان .

به چهره زرد او نگاه مى كردم كه چشم هايش را باز كرد و گفت : سالمه !

بله آقا.

به فلانى كه از اقوام ماست هفتاد سكه بدهيد و به فلان كس پنجاه سكه و...

اما اين افرادى كه شما مى گوييد زمانى دشمن شما بودند، دشمنى با شما را تا حد كشتن نيز رسانده بودند، حال شما به آنها عطا مى كنيد؟

دلت نمى خواهد مشمول آيه قرآن شوم ؟

كدام آيه .

آن جا كه مى فرمايد ((آنان پيوندهايى را كه خدا امر كرده برقرار مى كنند (صله رحم (12) مى كنند) و از پروردگارشان مى ترسند و... آنان عاقبتى نيكو در سراى ديگر دارند)).(13)

شما درست مى فرماييد، اما آيا فراموش كرده ايد كه چقدر در حق شما بدى كردند.

امام صادق (عليه السلام ) آن پيشواى شيعيان كه همه زندگى اش درس بود پاسخ داد: اى سالمه ، خدا بهشت را آفريد و آن را پاكيزه و خوشبو نموده است ، به قدرى خوشبوست كه بوى آن از مسير راه دو هزار ساله به مشام مى رسد، اما اگر كسى پدر و مادر را از خود ناراضى كند و صله رحم نداشته باشد آن بو به مشامش نخواهد رسيد.

اين را گفت و خوابيد، نمى دانم كه خوابش برده بود يا نه ، ولى در جوابش ‍ گفتم : حتما اين كار را خواهيم كرد.(14)

سخن آخر

براى انجام كارى به مسافرت رفته بودم و سفرم به طول انجاميد. وقتى برگشتم قبل از اين كه به خانه بروم به بازار رفتم . هيچ هديه اى از آن جا نياورده بودم و دست خالى هم نمى شد به خانه بروم . به مغازه يكى از دوستانم رفتم تا براى خانواده ام سوغاتى بخرم . سلام كردم .

سلام ، كى آمدى .

تازه رسيده ام ، چرا پيراهن سياه به تن كرده اى .

مگر خبر به تو نرسيده است .

نه ، كدام خبر. سه ماه است كه من از شهر و ديارم دور بوده ام .

از پشت پيشخوان مغازه برخاست و به طرف من آمد، دست هايش را در گردنم انداخت وهاى هاى گريست . گفتم : بر سر زن و بچه ام بلايى آمده ؟

نه .

پس چه شده ، ديوانه ام كردى ، حرف بزن .

او در حالى كه اشكش را پاك مى كرد گفت : امام صادق (عليه السلام ).

خب !

منصور به دست افراد مرموز با خوراندن انگور مسموم او را به شهادت رساند.

از شنيدن اين خبر پاهايم سست شد و طاقت از زانوهايم رفت و روى زمين نشستم .

مقدارى آب برايم آورد و قدرى نوشيدم . كمى حالم سر جايش آمد. پرسيدم . چه مدت است .

پنج روز.

به همراه دوستم براى تسليت گفتن به خانه امام رفتيم . پارچه سياهى بالاى در آويزان كرده بودند و از در و ديوار خانه غم مى باريد. با ديدن ام حميده (همسر امام ) هر دو به سختى گريستيم .

پس از كمى آرام شدن ، او واقعه مسموم شدن و شهادت امام را با اشك و آه برايم توضيح داد، سپس گفت : اگر هنگام شهادتش بودى تعجب مى كردى .

چطور؟

لحظات آخر عمر امام بود، چشمانش را باز كرد و گفت همه قوم و خويش ها را نزد او جمع كنيم ، طولى نكشيد كه همه را حاضر كرديم . فكر مى كرديم لابد مى خواهد از همه حلاليت بطلبد يا سخنى و حرفى بگويد، اما او وقتى همه را بالاى سر خود ديد، فرمود ((شفاعت ما ائمه ، شامل كسى كه نماز را سبك بشمارد نمى شود)).(15)

قلم و كاغذى تهيه كردم و آخرين وصيت امام را با عنوان آخرين حديث نوشتم . الان سال هاى سال از آن مى گذرد و من اين حديث را براى هر كسى خوانده ام قول داده كه در نمازش سستى نكند، چرا كه همه به شفاعت آن خاندان چشم اميد دوخته اند.(16)

منبع:

حيات پاكان جلد ۳

داستان هايى از زندگى امام جعفر صادق عليه السلام

امام محمد باقر، امام جعفر صادق و امام موسى كاظم (عليهم السلام)

مهدى محدثى


پی نوشت

 

1- منتهى الآمال ، ج 2، ص 246.

2 - بهترين راه شناخت خدا، ص 27.

3 - فروع كافى ، ج 6، ص 268.

4 - نام بازارچه اى بود.

5 - داستان دوستان ، ج 1، ص 206.

6 - رجال كشى ، ص 247 249.

7 - داستان دوستان ، ج 5، ص 133.

8 - منتهى الآمال ، ج 2، ص 241.

9 - معلى بن خنيس از ياران امام بود.

10 - ظله يعنى سايبان و آن محلى بود كه مردم بى كار روزها براى فرار از گرما زير آن جمع مى شدند و شب نيز فقرا و غريبه ها آن جا مى خوابيدند.

11 - منتهى الآمال ، ص 244.

12 - خوبى به خويشاوندان .

13- والذين يصلون ما اءمر الله به اءن يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ... اءولئك لهم عقبى الدار.

((رعد (13) آيه هاى 21 22)).

14 - فروع كافى ، ج 7، ص 55.

15 - ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة .

16 - امالى صدوق ، ص 572.