عوامل خروج ایمان از دل

رای دهی:  / 3
ضعیفعالی 

عوامل خروج ایمان از دل، آسیب شناسی ایمان

در جلسات گذشته گفتیم که ایمان عبارت است از علمی که وارد دنیای درون آدمی شده و با دل گره خورده و دل پذیرای آن علم شده باشد.

در اوایل، ایمان که همان علم باشد تدریجاً به دل نزدیک می شود و بعد وارد دل می شود و اگر کار خوب پیش برود، این علم تدریجاً وارد دنیای درون و عمق دل خواهد شد.

برای این که این علم را وارد دل کنیم، محورهای سه گانه عمل صالح را مطرح کردیم، در مقابل این محورهای سه گانه یک بحث آسیب شناسی هم داریم.

آسیب شناسی به این معناست:

 

این علمی که وارد دل شده، ماه ها یا سال ها زحمت کشیدید، با مجاهدت و استقامت و مقاومت توانستید این علم را وارد دل کنید ولی یک سلسله میکروب ها و ویروس هایی وجود دارند- که این ویروس ها اطراف ما پراکنده اند- این ویروس ها می توانند وارد دل شوند و تدریجاً بین علم و دل جدایی بیندازند. پیوند بین آن دو را بشکنند و تدریجاً فاصله ایجاد کنند و اگر استمرار پیدا کنند، این ویروس ها توانایی دارند تمام سیری را که علم طی کرده و وارد عمق دل شده، کم کم علم را از همین مسیری که رفته، برگردانند، برسانند به دروازه های دل و بعد تدریجاً از دروازه های دل بیرون کنند. بعد انسان بدون ایمان شود، بشود همان انسانی که چند سال قبل بوده. البتهاگر بدتر نشود. گاهی اوقات انسان ضربه می خورد و بدتر می شود.

به هر حال این بحث را می گویند بحث آسیب شناسی ایمان. قبل از این که وارد آسیب شناسی شویم، به صورت کلی باید به دلیل این نوسانات اشاره داشته باشیم؛ چرا که آدمی در این حد می تواند نوسان داشته باشد. با سالیانی تلاش به ایمان برسد و طی هفته ای یا طی سالیانی این ایمان را از دست بدهد.

خیلی ها طلبه می شوند، پنج سال، شش سال، هفت سال مجرد هستند و تلاش می کنند و واقعاً مؤمن می شوند. بعد  ازدواج می کند ولی همسرش خیلی مقید نیست. نمی تواند که با همسرش مخالفت کند و زندگی اش را به هم بزند، بنا را بر تفاهم و سازش کاری با همسرش می گذارد. تدریجاً این فضای خانواده، این نشست و برخاست با همسر و بنا را بر تفاهم گذاشتن، او را به این جا می رساند که بعد از چند سال نه تنها برمی گردد به همان روزهای اولی که به حوزه آمده بود، بلکه پایین تر از آن. خودش هم از دست خودش ناراحت می شود. یک چیز نامرغوبی در می­آید و از نظر خودش مثل منافق می شود.

 کسی که در یک برهه ای به این مرحله رسیده، در برهه دیگری بر خلاف آن عمل می کند. مثل برسیسای عابد که به مرحله مستجاب الدعوه رسیده بود. بیماران را از راه های دور و نزدیک می آوردند، در عبادتگاه خودش تختی داشت، بیماران را روی این تخت می گذاشتند. او می نشست در مقابل این بیمار و دست ها را به طرف آسمان کرده و دعا می­کرد.

در این اثنا که او مشغول دعا بود، تدریجاً خداوند آن بیمار را شفا می داد. به این مرحله رسیده بود. بنی اسرائیل به برسیسای عابد افتخار می کردند. روزی یک دختر جوان و زیبارویی را آورده بودند برای شفا. مریض بود. او را روی تخت گذاشتند. وضع بیماری این دختر خیلی وخیم بود. برسیسای عابد دعا کرد ولی دعا مستجاب نشد. به آن ها گفت وقت لازم است، من باید امشب تا صبح در مقابل این تخت قرار بگیرم و دعا کنم که خداوند او را شفا دهد.

 اقوام این دختر، رفتند و او را روی تخت گذاشتند. شب شد. برسیسای عابد شروع کرد به دعا کردن. (ببینید خطر تا کجا همراه آدم است!) چهار ساعت احیاناً طول کشید. در این اثنا ناخودآگاه چشمش به این دختر افتاد. ناخودآگاه. تدریجاً هوس های آلوده ای در درون او شکل گرفت. تدریجاً فکر خیانت به سرش زد.

این ها را ساده نگیرید، در طی سه چهار ساعت به وجود آمد و به دنبال فکر خیانت، شروع کرد به خیانت. خیانت را انجام داد. بعد با خودش گفت حالا که خیانت کردم، فامیل هایش که فردا صبح بیایند، می فهمند، بهتر است که این دختر را دفن کنم. او را دفن کرد در جایی که کسی نفهمد. اقوامش که فردا صبح آمدند، برسیسای عابد به آنها گفت که این خانم شفا پیدا کرد و از این جا رفت. همه تعجب کرده بودند که چطور این دختر شفا پیدا کرد و خانه نیامد. به هر حال در مقابل برسیسای عابد، نمی توانستند تصور کنند که او دروغ می گوید. رفتند ولی دنبال این دختر گشتند، نتوانستند او را پیدا کنند.

خلاصه چند وقت بعد سگی که مربوط به همین خانواده می شد، در یک منطقه ای بوی این دختر را حس کرد. فامیل آن دختر هم دنبالش بودند. آن جا را باز کردند، دیدند آری جنازه این دختر در لابه لای خاک پوشیده شده است. بالاخره فهمیدند قضیه چه بود، برسیسای عابد را به محاکمه کشاندند و حکم اعدامش صادر شد. خواستند اعدامش کنند، شیطان به سراغش آمد. به او گفت: ای برسیسای عابد الآن جان تو در دست من است، اگر به خدا کفر بورزی، من تو را آزاد می کنم. شیطان او را وسوسه کرد و گفت تو الآن کفر بورز، آزاد شو، بعد دوباره توبه می کنی. برسیسای عابد قبول کرد، به خدا کافر شد. وقتی به خدا کافر شد، آمدند طناب دار را دور گردنش آویختند و او را اعدامش کردند.

 با یک گناه، تمام آن مکارم و فضایلی که داشت از دست داد و با یک وسوسه، کافر از دنیا رفت. ببینید ما این قدر در معرض خطر هستیم. لذا عامل اصلی این نوسانات باید در ابتدای این بحث شناخته شود.عاملی که باعث می شود این همه بالا و پایین ها و نوسانات برای آدمی به وجود بیاید، نیست مگر « عنصر اختیار»

انسان مختار آفریده شده و مختار باقی می ماند؛ چون اگر اختیار را از او سلب کنند دیگر نه سعادت معنی دارد و نه شقاوت؛ نه تکامل معنی دارد، نه سقوط معنی دارد و نه صعود. تمام اینها به برکت داشتن اختیار است. پس آدمی مختار آفریده شده و مختار هم باید بماند.

عنصر اختیار در زندگی انسان ها، آن چنان اساسی هست که در بحث های کلامی می گویند چرا تعداد انبیاء را یکصد و بیست و چهار هزار نفر است، بیشتر قرار نداده است؟ چرا خداوند آن قدر نبی نفرستاد که برای هر یک نفر، برای هر دو سه نفر آدم، برای هر ده نفر آدم، یک پیغمبر باشد؟ می گویند اگر چنین می شد اختیار در انسان ها ضعیف می شد.

پس ببینید خداوند کافی بود در وجود ما یک قوه قرار بدهد که این قوه ضدّ گناه باشد، این قوه از گناه بدش بیاید، خوب آدمی گناه نمی کرد. چطور از نجاست پرهیز می کنیم؟ چطور از نجاست بدمان می آید؟ حتی به ذهنمان نمی آید از نجاست استفاده کنیم؟ چرا؟ به خاطر این که در درون ما یک قوه هست که این قوه ایجاد تنفّر می کند. در درون ما چیزی وجود دارد که ضدّ این نجاست است. خداوند می تواند ابزاری در اختیار انسان قرار بدهد، دستگاهی را در درون ما قرار بدهد که این دستگاه نسبت به گناه نفرت ایجاد کند. خوب با این صورت هیچ کس گناه نمی کرد ولی از آن طرف اختیار آدمی زائل می شد و خداوند چنین نمی خواهد.

پس ببینید وجود عنصر اختیار در آدمی و ضرورت بناء آن عنصر، اقتضا می کند که آدمی بر این اساس بماند. اگر می خواهد بر این اساس بماند پس تعداد انبیاء با این عنصر تنظیم شود، دستگاه هایی که در وجود آدمی هست با این مسأله باید تنظیم شود و ده ها موضوع دیگر.

پس اجمالاً این که دلیل کلی و عام این نوسانات، وجود عنصر اختیار در آدمی است.

 با داشتن اختیار، معلوم می شود که آدمی همواره در لبه سقوط قرار دارد کما این که در لبه نجات قرار گرفته است. همان گونه که احتمال نجات هست، همواره احتمال سقوط هست. باید حواس­مان را جمع کنیم؛ این راه، پر پیچ و خم  وطولانی است؛ این راه، دشمن دارد؛ این راه، آسیب شناسی دارد؛ آفت دارد. در این راه، آدمی مریض می شود، خیلی باید حواسش را جمع کند.

نسبت به آن مثال قبلی که خواهری به این مراحل می رسد، بعد ازدواج می کند.... ؛ این خواهر چه باید بکند؟

به نظر این ناچیز آن خواهر می بایست سازگاری با اعضای خانواده داشته باشد و در عین حال از ایمان پائین­تر نیاید.

ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین که گاهی اوقات گرفتار افراد ناصالح در خانه شان می شدند، چه می کردند. امام مجتبی علیه السلام، امام جواد علیه السلام. آسیه ای که شوهرش فرعون بود، چطور مقاومت کرد؟

به صورت کلی می توانیم بگوییم:

1-    اولاً راه بسته نیست. خداوند هرگز راه را نمی بندد. هیچ گاه انسان را مضطر برای انجام گناه نمی کند. خداوند همواره در مقابل آدمی گزینه های مختلف قرار می دهد که بایست گزینه خوب را اختیار کند یا بد را. خداوند متعال بنابر حدیثی که می گوید:

« ما انزل الله داءاً الاّ انزل معه دواءاً»[1]

«خداوند هرگز بیماری نمی فرستد مگر این که درمان آن را هم می فرستد.»

این یک اصل کلی است که خداوند برای هر چیزی مخرجی و راه برون رفتی قرار داده است. این اصل خیلی مهم است.

آدم همین اندازه که ایمان داشته باشد، راه برون رفت وجود دارد و هرگز نباید مأیوس شود. باید بگردد دنبال آن راه برون رفت. خودِ همین آرامش ایجاد می کند.

2-    دوم این که باید شرایط زندگی خودش را بررسی کند. در این شرایط چه می تواند بکند که تنزل ایمانی نداشته باشد؟

من یقین دارم اگر همان اندازه که با خانواده مرتبط است، خودش را مرتبط با جلسات ایمانی کند، از این جلسات نیرو بگیرد، ایمانش را قوی کند یا لااقل ایمانش را حفظ کند، بحران هایی که برایش به وجود آمده می تواند این دوره را سپری کند. وقتی خداوند می بیند که آدمی در طی سالیان متمادی دارد تلاش می کند که ایمانش را حفظ کند، بر اثر این مجاهدت به او نیرو می دهد که این نیرو در مقابل بحرانی کهدر خانواده هست، احساس خستگی نخواهد کرد؛ معنای تکامل این است. آدمی این گونه رشد پیدا می کند.

برگردیم به بحث آسیب شناسی:

ایمان ابعاد مختلفی دارد. یک وقت ایمان فردی است، یعنی ایمان را در بعد فردی قرار می دهیم. و گاهی ایمان را در بعد اجتماعی مورد بررسی قرار می دهیم که ایمان در این بعد چه می کند؟ و گاهی ایمان را در بعد خانودگی مورد بررسی قرار می دهیم. خلاصه ایمان را در میدان های مختلف می توانیم مورد بررسی قرار دهیم.

اگر ایمان را در بعد خانوادگی یا اجتماعی آسیب شناسی کنیم؛ ببینیم چه ویروسی هایی هستند که ایمان را از آدمی دور می کنند، باعث می شوند که علم از دل خارج شود؟

سوره مبارکه حجرات که یکی از سوره های مهم است، بعد اجتماعی ایمان را بررسی می کند و دائماً تذکر می دهد که شما برای این که ایمان­تان قوی شود، چه باید بکنید.

از همان ابتدا مرتب می گوید: « یا ایها الذین آمنوا » ای مؤمنین چه بکنید.

بعد از این که خداوند ایمان اجتماعی را در این سوره توضیح می دهد و می رسد به آیه دهم که:

« انما المؤمنون اخوة »[2]؛ « مؤمنین با یکدیگر برادرند. »

که این اوج رابطه ایمانی بین افراد جامعه است.

افراد جامعه که در اغلب اوقات یکدیگر را نمی شناسند، خدای متعال می فرماید با همدیگر برادرند.

حالا برادر خواهری از لحاظ عطوفت و مهربانی است، از لحاظ این که ما با هم دیگر جنگ نداریم، از لحاظ این است که ما نمی خواهیم سر همدیگر را کلاه بگذاریم، از لحاظ این است که حقوق همدیگر را می خواهیم رعایت کنیم نه این که از لحاظ محرم و نامحرم بودن باشد.

 سوره حجرات درباره ایمان اجتماعی و در یک بخش هم درباره ایمان خانوادگی صحبت می­کند. در دو آیه 11 و 12 ، خداوند ایمان را آسیب شناسی می کند و می فرماید آن ویروس هایی که بنیان ایمان را تخریب می کنند و باعث می شوند ایمان فرو بریزد، چه چیزهایی هستند؟

شش چیز را خداوند اسم می برد؛به ترتیبی که در دو تا آیه 11 و 12 آمده خدمت شما عرض می کنم:

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْراً مِّنْهُمْ وَ لَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْراً مِّنْهُنَّ وَ لَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَ لَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَ مَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»[3]

در این آیه سه چیز را بیان می کند:

اول: تمسخر و سخریه گرفتن. « آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ»

دوم، «لمز» یعنی عیب گویی کردن، در مقابل طرف به عیبش اشاره کنیم.« لَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ»

سوم: «نبز» یعنی لقب بد دادن، مثلاً بگوید؛ فلانی جهنمی است. « وَ لَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ»

و در آیه 12 می فرماید: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ »[4]

دوباره این آیه را با «یا ایها الذین آمنوا» شروع می کند:

اول: سوء ظن نداشته باشید: «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ».

دوم: تجسس نکنید: «وَ لَا تَجَسَّسُوا»

دنبال کارهای مردم نباشید، ببینید چه می کنند، چه می خرند، کی می روند، کی می آیند. 

سوم: غیبت نکنید: «وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضاً»

پس این شش چیز عبارت شدند از: تمسخر و لمز و نبز و سوء ظن و تجسس و غیبت کردن.

خدای متعال این شش مورد را در دو آیه آورده، سه تا را به صورت یک مجموعه در آیه 11 آورده، سه تای دیگر را به صورت مجموعه دوم در آیه 12 ذکر کرده اند. هر مجموعه سه قسم دارد و سه تا از آسیب ها را بیان می کند و هر کدام از این مجموعه ها با «یا ایها الذین آمنوا» شروع می شود.

دلیل این که خدای متعال این شش تا را به دو مجموعه تقسیم کرده و هر مجموعه سه آسیب را زیر پوشش خود قرار می دهد،این است که حتماً بین این دو مجموعه تفاوت هایی وجود دارد؛ ضمن این که هر دو مجموعه در این که به ایمان آسیب وارد می کنند و سبب خروج علم از دل می شوند، مشترک هستند.

حالا ببینیم چه تفاوت هایی بین این دو مجموعه وجود دارد؟

سه احتمال به نظر می رسد:

یک: مجموعه اول نیاز به مواجهه مستقیم دارد. انسان کسی را بخواهد مسخره کند، باید اول با او مواجهه پیدا کند یعنی رو به رویش قرار بگیرد و با او برخورد داشته باشد و الا مسخره کردن معنا ندارد.

یا کسی که می خواهد عیب گویی کند، این عیب گویی هم رو به رو انجام  می پذیرد. وقتی که می خواهد لقبی به او بدهد یا صدایش کند، باز هم نیاز دارد به این که رو به رو باشد.

این دشمنی های مستقیم و رو برویی در این مجموعه ذکر شده اند.

اما در مجموعه دوم آسیب هایی هست که رو به رو انجام نمی شود.

مثلاً سوء ظن لازم نیست آدم با طرف برخورد داشته باشد، در دل خودش سوء ظن پیدا می کند. دوم تجسس است. تجسس هم نیاز به مواجهه ندارد. سوم غیبت کردن است. غیبت کردن اساساً شرطش این است که مواجهه نباشد، باید پشت سر طرف باشد.خودِ وجود عنصر غیبت در این مجموعه گواه بر این که این سه در پشت سر انجام می شوند.

 با این نکته این نتیجه را می گیریم که آسیب های ایمانی گاهی اوقات در مواجهه ایمان را زائل می کنند و گاهی اوقات هم عدم مواجهه یعنی زمانی که شما برخوردی با طرف ندارید،

خیلی نکته عجیبی است واقعاً انسان را حیرت زده می کند، اگر شما این شش کار را انجام دهید، ایمان قلبی شما سست می شود، آن علمی را که با زحمت بر دل وارد کردید، از دل جدا می کند و از دل خارج می کند.

شاید سبب اصلی تمام این ها این باشد هر کدام از این شش مورد، به طور مستقیم به ایمان ما آسیب وارد می کند و هم می توانیم یک واسطه این جا قرار دهیم. هر دو از لحاظ دینی و قرآنی قابل تحلیل است:

  1. 1.      جایی که این ویروس ها، مستقیم ایمان را تحت تأثیر قرار می دهند، معنایش این است که شما وقتی مسخره کردید، این مسخره یک ویروس و باکتری است که وارد دل شما می شود و ایمان را تخریب می کند. وقتی عیب گویی(لمز) کردید، همین اتفاق می افتد. این یک تحلیل.
  2. تحلیل دوم این است که این جا یک واسطه می خورد، یعنی این شش مورد به طور مستقیم ایمان را آسیب وارد نمی کنند بلکه به واسطه چیز دیگری به ایمان، آسیب وارد می شود و آن این است که شما با آن شش چیز، دل یک مؤمن را می شکنید. بالاخره با تمسخر، لمز با نبز، یا با تجسس در کارهای او یا سوء ظن یا غیبت کردن؛ با همه اینها شما یک مؤمنی را مورد اتهام­ قرار می دهید و به او آسیب وارد می کنید.

وقتی این کار را کردید، دل آن مؤمن و روح آن مؤمن به صورت ضربه وارد کردن، در شما تأثیر می گذارد. هیچ انسانی حق ندارد حریم انسان دیگر را بشکند و حقوق او را ضایع کند؛ چه در مقابلش و چه در پشت سر او و این شش مورد، در واقع نوعی حریم شکنی مؤمن و حفظ نکردن حرمت او می باشد. وقتی حرمت مؤمن حفظ نشود، این مؤمنی که شما حقوقش را رعایت نکرده و  احترامش را حفظ نکردید و از دست شما آزرده شده، در عالم واقع و حقیقت، یک انرژی منفی آزاد می کند. یک عکس العمل منفی در پیدارد یا به تعبیر قرآنی بگوییم آثاری را به دنبال دارد. آن آثار دور می زند، می آید و آدمی را دچار اصابت تیر غیب می کند. می بیند یکمرتبه زمین می خورد.

این ها را یادداشت کنید. روزانه یا هفتگی مراجعه کنید. خودتان را متذکر کنید با دیدن این نکات.

احتمال دوم در جداسازی این دو مجموعه، این است که مجموعه اول، مجموعه استعلائی است؛یعنی کسانی که از این مجموعه استفاده می کنند، خودشان را برتر از طرف مقابل می دانند. حالا یا واقعاً برتر از طرف مقابل هستند، مثلاً فرض کنید از لحاظ اجتماعی این خانم خانه است، آن دیگری کلفت خانه است. خانم خانه خودش را برتر از کلفت می داند، به خودش اجازه می دهد که او را مسخره کند. این رئیس مدرسه هست، او کارمند مدرسه هست. رئیس مدرسه به خودش اجازه می دهد، کارمند را مسخره کند یا این گونه نیست، دو تا هم کلاسی هستند، یکی خودش را بالاتر از دیگری می پندارد و اقدام به تمسخر او می کند.

 عیب گویی کردن هم همین طور است. معمولاً از لحاظ روانشناسی کسانی می توانند در مقابل طرف بایستند و عیب او را بگویند که از یک نوع استعلائی برخوردار باشند، خودشان را برتر بدانند. لقب بد دادن هم، همین طوری است.

ولی مجموعه دوم، آدم های ضعیف هستند. در مثال قبلی عرض کردم خانم خانه، کلفت را که پایین­تر از خودش تلقی می­کند، مسخره می­کند، گاهی لمزش می کند، به او می گوید تو این عیب ها را داری و گاهی اوقات هم لقب بد به او می دهد. آن کلفت خانه که طرف ضعیف است او ممکن است گرفتار بیماری هایی از قسم مجموعه دوم شود. یعنی هر دو بیماری روحی و اخلاقی پیدا کنند؛ منتهی هر کدام متناسب با خودش. آن طرف ضعیف، گرفتار سوء ظن می شود، یعنی کاری که می تواند انجام بدهد سوء ظن است. یا در کارهای کسی که قوی تر از خودش است، تجسس می کند و در پایان دست به غیبت او می زند.

پس مجموعه اول: مال کسانی است که خودشان را برتر می دانند یا برتر هستند. این ها بیماری ها و آسیب های کسانی است که خودشان را بالاتر می پندارند.

مجموعه دوم: آسیب ها و بیماری های افرادی هست که یا ضعیف اند یا خودشان را ضعیف می پندارند.

این دو مجموعه بیماری با یکدیگر نسبتی دارند. هر دو زیر مجموعه یک ویژگی روانی قرار میگیرند. هر دو گروه دچار بیماری از یک ریشه هستند و آن ریشه اصلی و اساسی این است که قوه غضبیه اینها معتدل نیست.

قوه غضبیه هر چیزی را که ناملایم با آدمی باشد و او را به گونه ای به خطر بیندازد، دفع می کند. این قوه، یک افراطی دارد و یک تفریط و یک حد اعتدال. اگر قوه غضبیه به مرحله اعتدال برسد، یک ملکه و خلق فوق العاده زیبایی در وجود او پیدا می شود به نام شجاعت. اما این قوه ممکن است به حد اعتدال نرسد، در تفریط بماند یا از اعتدال بگذرد، به افراط برسد. اگر در مرحله تفریط بماند، اسمش «جبن و ترس» است و اگر به مرحله افراط برسد، اسمش «تهوّر» است. نه این که شجاعتش خیلیزیاد است، بلکه شجاع نیست ولی چون منطق ندارد و قوه غضبیه مریض شده، درک نمی کند که این کارها برای او خطر تولید می کند.

شجاعت، بی باکی، پردلی معنایش این است که آدمی برای دفع خطرها در یک حالت ویژه ای قرار گرفته است.

با شناسایی ریشه این بیماری ها، می دانید کجا باید متمرکز شوید، ریشه این بیماریها قوه غضبیه است که باید معتدل شود.

سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین استاد سائلی حفظه الله تعالی درمدرسه علمیه رضویه

 



[1] - بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی،بیروت، ج59، ص65، ح9.

[2] - سوره حجرات(49)، آیه10.

[3] - سوره حجرات(49)، آیه 11.

[4] - سوره حجرات(49)، آیه 12.