هر کس برای خدا باشد، خدا برای اوست

رای دهی:  / 11
ضعیفعالی 

«الحمد لله رب العالمین ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم والصلوة والسلام علی سیدنا ونبینا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله علی اعدایهم اجمعین من الان الی لقاء یوم الدین»

... می آید خدمت امام علیه السلام می­گوید: آقا یک دعایی به من یاد دهید که درد پاهایم خوب شود، درد شکمم خوب شود. امام علیه السلام به او یک دعایی یاد می­دهند. گاهی هم هست که کسی درد جسمانی ندارد، دندانش، پایش، شکمش درد نمی کند. عاشق است و این عشق او را می­کشاند که بیاید خدمت معصوم علیه السلام واز محضر او بهره­ های معنوی ببرد. در اینجا باز امام علیه السلام به این عاشق، چیزهایی را می آموزدکه هرگز به آن شخصی که برای خوب شدن درد دندانش، درد پاهایش و امثال اینها آمده بود، یاد نمی دهد. خیلی در اینجا قضیه متفاوت است با آن درد دندان.

 در مناجات شعبانیه که انشاءاللًه در ماه آینده به آن اشاره خواهیم کرد،آن فوق این دعای رجبیه است. امام درآنجا حرف هایی دارد که در دعای ماه رجب ندارد. امام (ع) درآن دعا ی شعبانیه به خدا عرض می کند: « الهی ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک وان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک»؛ «بنده من چراگناه کردی، خدای من توچرا نبخشیدی؟»؛ خوب چه کسی می تواند با خدا این طور حرف بزند؟ درون این یک مقدار رندی و دلاوری ودلیری هست، آدم در پیشگاه خدا چیزی نیست که بخواهد دلیری به خرج بدهد؛ این نشانه یک نوع صمیمیت است که امام ای نقدر نزدیک می شود که آن صمیمیت باعث می­شود بتواند این طور حرف بزند که انشاءالله در ماه آینده بحث می­کنیم.

 

دعای رجب چنین مضامینی ندارد، پایین تر از این حد است؛ خوب امّا خیلی بالاتر از آن دعاهای درد چشم و درد کمر و درد دندان و درد شکم و اینهاست. در این دعا عاشق است که خدمت حضرت رسیده و از او درخواست دعا کرده که جلسه گذشته روز چهارشنبه قبل توضیح دادم خدمت شما.

جملات شیرین« یا من ارجوه لکل خیر وآمن سخطه عند کل شر»؛ را توضیح دادم خدمت شما. حالا می خواهم جمله سوم «یا من یعطی الکثیر بالقلیل»؛ را معنا کنم. امیدواریم که خداوند معرفت درست همه این جملات را به ما ارزانی فرماید.

این جمله معنایش این است: ای خدایی که در مقابل قلیل ما، کثیر اعطا می کنی. ما کار کم انجام می­دهیم، قلیل و ضعیف و ناقص و مختصراست ولی تو به ازاء آن و به بدل آن- این باء باء بدل است- تو به عوض آن، بدلِ آن کثیر می دهی؛ این ترجمه چنین به نظرمی رسد که ما عبادات مختصرانجام می دهیم، نماز کم می خوانیم، قرآن کم می خوانیم، زیارت کم می رویم، صدقات کم داریم، انفاق مان کم است؛ ولی خداوند در مقابل این نماز کم، این مختصر نماز، این کوتاهی ها در زیارت ها و صدقات، در کارهای مستحبی، به ما پاداش گران و سنگین می­دهد. این طور نمایانده می شود که منظور از «یعطی الکثیر بالقلیل» این باشد.

حقیقت اینست که این فهم و این معنا، بخش بسیار کوچکی از حقیقت این معناست؛ اعطاء کثیر خداوند در مقابل قلیل دیگران، ابعاد بسیارگسترده­ تر و وسیع­تری دارد.

این «یامن یعطی الکثیربالقلیل»، یک قاعده فلسفی است. این فلسفه است که آمده به عنوان یک بحث شیرین دعا در آمده؛ این یک بحث جهان بینی و هستی شناسی است، یک سنت جاری وساری درجمیع عوالم هستی است؛ این یک قانون، یک اصل و یک پایه است.

«یامن یعطی الکثیربالقلیل»؛ این قانون هم در دنیا پیاده می شود، هم در برزخ پیاده می شود و هم در قیامت؛ در تمام عوالمی که چه بعضی ها رابدانیم، چه ندانیم قابل جریان است.

فقط درخواست مان این است که بیندیشید، فکرکنید، سالیانی است که آن مقدار که دعا دردرونم، در وجودم، منشأ نیرو و مبدأ حرکت قرارمی گیرد، همان اندازه می­خواهم برای شما بگویم و یقین دارم که اگرشما بیندیشید، به عدد بزرگوارانی که اینجا حضور دارند، مطلب رشد خواهد یافت و چیزهای زنده تر و تازه تر از معرفت های مرده حقیر به دست خواهید آورد.

«یامن یعطی باالکثیر والقلیل»، بعد از این، یک نکته اخلاقی مطرح می شود. اول این قانون فلسفی را بگویم: پس این «یامن یعطی باالکثیر والقلیل» فلسفه است که آمده به صورت دعا مطرح  می شود. بروید در عالم نگاه کنید، خانم ها شما را به خدا، همان­طور که قرآن می گوید: «فارجع البصر هل تری من فطور»[4]؛ قرآن می گوید  بروید  نگاه کنید، اطرافتان را بررسی کنید،کنجکاوی کنید، تفحص کنید، تجسس کنید، ببینید آیا همه جا، در همه موارد، خداوند در برابر قلیل، کثیر نمی­دهد؟ آیا نمی بینید در مقابل یک نطفه که اول چیزی نیست، یک سلول بارور را تشکیل می دهد، یک انسان، شما چه چیزی آوردید در دامن این طبیعت، گذاشتید؟ یک نطفه بود دیگر، خدا به شما چه چیزی تحویل داد؟ این یک نظام است.

گفتم این یک قاعده فلسفی است، یعنی خدا یک نظامی درست کرده که این نظام آفرینش خاصیت اعطای کثیر در مقابل قلیل دارد. شما هرچه بیاورید در سفره این عالم بگذارید، به شما کثیر می دهد. از این طرف شما قلیل می آورید، از آن طرف در کارخانه عالم، در خط تولید عالم، می بینید چقدر اشیاء نفیس خارج می شود. راستی هیچ وقت این را دقت کرده بودید که یک نطفه می شود انسان؟! مصداق «یا من یعطی الکثیر با القلیل» است.

خدایا ما یک نطفه آوردیم تو این را چه کردی؟ شما را به خدا همین یک دانه را بنشینید فکر کنید. ببینید دنیا را جمع کنند، می توانند همان نطفه را درست کنند؟ با کدام قانون درست می کنند؟ با همان قانونی که خدا  قرار داده است. باز هم سر سفره خدا نشستيم، چقدر خدا كثير آورده داخل صحنه. آيا اين نظام اينطوري نيست؟

يك مثال ديگر: «كمثل حبةٍ أنبتت سبع سنابل»؛ يك دانه گندم را مي كاريد، مي افشانيد در زمين، اين هفت خوشه دارد. «سبع سنابل» هفت خوشه كه «في كل سنبله مأئه حبه»؛ كه در هر خوشه اي، هفتصد  دانه است. «والله يضاعف لمن يشاء»؛ و خدا بيشتر از اينها هم مي دهد. « ولدينا مزيد»

شما يك دانه گندم در دامن طبيعت گذاشتيد، اين چه امانتدار خوبي است؛ آيا به ما درس اخلاق نمي دهد كه شما اينطور باشيد؟ ما يك دانه در دل اين خاك گذاشتيم، اين چه چيزی درست كرد براي ما؟ اين يك درخت شد، يك نهال شد، ميوه داد، چند تا ميوه؟ گاهي صدها كيلو ميوه مي دهد، يك دانه داديم چقدر به ما داد؟ «يا من يعطي الكثير بالقليل»

 اين در عالم طبيعت بود، بياييد در عالم انساني؛ تا حالا شده يك بيت شعر حفظ كنيد؟ براي حفظ كردن يك بيت شعر كه:

ميازار موري كه دانه­كش است                        كه جان دارد و جان شيرين خوش است.

 چقدر زحمت كشيديد؟ نيم ساعت، يك ربع، زحمت كشيديد كه يك بيت شعر را حفظ كرديد؟ چقدر اين عالم، اين نظام، آن بيت شعر را در جان شما حفظ مي­كند، نگه مي دارد؟ شما يك ربع كار كرديد، او يك عمر نگه مي دارد؛ آيا اين «يعطي الكثير بالقليل» نيست؛ اي خدايي كه من ده دقيقه وقت گذاشتم اين شعر را حفظ كردم، تو ده سال، صد سال اگر عمر كنم، اين شعر را در نهاد من نگه داشتي؛ ده دقيقه كجا؟ صد سال كجا؟ شيرين نيست اينها؟ چطور ما آخر از عهده شكر اينها بر مي آييم؟ به خودش قسم، آدم از خجالت مي ميرد.

گاهي آدم يك جلسه مي رود، به گوشش مي خورد تا آخر عمرش مي ماند. الان همين معنايي كه داريم ميگوييم، به گوش تان مي خورد يك دقيقه است ولي چقدر با شما مي ماند؟ يك عمر «يا من يعطي الكثير بالقليل»؛ يك معرفت را آدم ياد مي گيرد، اما خداي متعال سالهاي متمادي آن را نگه مي دارد و حفظ مي كند.

پس تنها اين عبادت ما نيست كه مثلاً بگوييم «يا من يعطي الكثير بالقليل»؛ مثلاً فرض كنيد يك سطر دعا مي خوانيم، خداوند ثواب صد شهيد و صد عمره و صد تمتع و... تنها اينها نيست؛ اصلاً اين عالم اينطور ساخته شده است. طور ديگر به شما بگويم، خداوند اين عالم را سخاوتمند درست كرده، خودش سخاوتمند است، اين عالم هم كه صنع اوست: «صنع الله الذي اتقن كل شيء»[9]؛ سخاوتمند است؛ يك دانه به او مي دهي، آن همه به شما مي دهد؛ یك نطفه مي دهي، او يك انسان مي دهد؛ ده دقيقه حفظ مي كنيد، او يك عمر در ذهن نگه مي دارد؛ به گوش مي خورد، در ذهن مي ماند. با چشم نگاه مي كنيد، بعد رو بر مي گردانيد، یك جمله آنجا ديدید، درذهن مي ماند. كثير را در مقابل قليل مي دهد. اينها چيزي نيست كه، اينها سخاوت خدا نيست، اينها گوشه وكنار سخاوت اوست. يكي از مهمترين مصاديق «يا من يعطي الكثير بالقليل» است.

چه بگويم؟ اصلاً گفتنش برايم خيلي سخت است. فوق هر کثیری، کثیری وجود دارد، آن كدام كثرت است كه فوق او كثرتي نيست؟ آن كدام عظمت است كه فوق او عظمتي نيست؟ خودش است ديگر.

در اين دعا خدا به امام صادق علیه السلام و آن بزرگوار به محمدبن ذكوان، اين را ياد داد كه اي خدايي كه در مقابل قليل، کثیر مي دهي؛ من سؤالم اين است كه خدا در مقابل قليل، کثیر مي­دهد، كدام يك از مراتب اين كثرت را مي­دهد؟ خُب الآن ما كثرتهايي را گفتيم: ما نطفه داديم، او انسان داد؛ ما دانه داديم، او درخت پرميوه داد؛‏‏ ما ده دقيقه وقت گذاشتيم، او عمري به ما داد؛ ما چشم انداختيم،گوش باز كرديم، او مدتها مطلب را در ذهن ما نشاند. اينها همه كثرت است ديگر، «يا من يعطي الكثير بالقليل»

اما اين  سخاوتمندي، اين كثرت، در مقابل كثيرهاي بالاتر از خودش چيزي نيست، من مي خواهم ببينم آن كثيرهاي بالاتر را چطور مي توان بدست آورد؟ اين نظام آنقدر سخاوتمند است كه كثيرهاي بالاتر را به ما بدهد؟ آری يك جاهايي هست كه شما اگر آن را انجام دهيد، خداوند چه چیزی مي­دهد؟ يك كثيري مي­دهد كه فوق او ديگر كثير نيست، يعني خودش را مي­دهد به شما؛ خودش را مي دهد ديگر چيزي ندارد كه بدهد؛ در مقابل آن عمل شما، خودش را مي دهد.

اين است كه دل مي برد، اين است كه آدم را شيدا مي­كند، اين است كه آدم را از اين رو به آن رو مي­كند. چه چيزی است كه اگر من آن را بياورم در عالم، خدا اگر بخواهد كثير بدهد، اگر بخواهد آن را بياورد در عالم دعا محقق كند، اگر صفت فعلش ظهور پيدا كند «يا من يعطي الكثير بالقليل» خودش را مي دهد؟

در دعاها نگاه كنيد، در آيات نگاه كنيد، چند جا هست كه خداوند گفته اگرآن را بياوريد، من خودم را مي­دهم؛ خصوصاً در احاديث قدسي؛ يكي از آنها، اين حديث نوراني و شريف از پيامبر عظيم الشأن اسلام است، بزرگواري كه تمناي وجود ما هست فرمود: «من كان لله، كان الله له»؛ اين حديث را مرحوم ملا صدرا هم در مجلدات پاياني اسفار آورده؛ فقط كم است ولي خيلي حركت ايجاد  مي­كند؛ روزها بينديشيد و روي اين فكر كنيد، به شكل اجرايي اين بينديشيد كه چگونه تحقق پيدا مي­كند.

« من كان لله» هركس خودش را به خدا بدهد، ما چه هستيم؟ اين حقير، اين بي مقدار، اين ناچيز كه از خودش هم چيزي ندارد، ما واقعا چيزی نداريم. «انتم الفقراء الي الله»؛ همه فقير هستيد، چيزی نداريد، هر چه هست، ظهور و بروز اوست ولي در عين حال همين كه ظهور اوست، همين ناچيز، اين بي مقدار، همين نالايق، همين كه به حساب نمي آيد، فرمود: تو اگر خودت را به من بدهي تو براي من باشي: « من كان لله»؛ من هم براي تو خواهم بود. «يا من يعطي الكثير بالقليل» خودش را مي دهد به آدم.آن وقت مي دانيد چه مي شود؟ چشم آدم مي شود چشم خدا، « العين عين الله»،  گوش آدم مي شود گوش خدا، پاي آدم مي شود پاي خدا، دست آدم مي شود دست خدا، حرف آدم مي شود حرف خدا، نشستن آدم مي شود نشستن خدا، قيام آدم مي شود قيام خدا، چون همه چيز را داد به خدا، حالا خدا هم مي آيد آن كثيري كه حتي نمي شود آن كثير را تصور كرد، ذهن توانايي ندارد آن را احاطه كند، آن مي‌شود مال انسان.

اين كار را مي­كند كه خودش را به من نزديك كند، اين كار را انجام مي دهد. تا اينكه «لقد كنت احبه»؛  تا اينكه من او را دوست مي دارم. ببينيد شما نمي توانيد روز اول  بگوييد خدايا من تو را دوست دارم، من عاشقتم. اگر هم بگوييم، حرف دل نيست، حرف زبان است، حرف روح انسان نيست. نیاز دارد به اينكه شما نشان بدهيد واقعاً اين را مي خواهيد. اين را به شما بگويم كه از روزي كه آدم تصميم مي‌گيرد كه وارد صحنه شود و از اين كارها بكند، مي بينيد كه مشكلات هم پيدا مي شود. آن مشكلات مي­خواهد جلو را بگيرد و معلوم شود كه من چقدر دنبال اين قضيه هستم آيا حرفش را مي زنم يا با همه وجودم اين را  مي­خواهم؟ از صميم دلم اين را مي­خواهم؟ مشكلات پيدا مي شود تا معلوم شود انسان چند مَرده حلاج است.

به هوس راست نيايد به تمنا نشود           كه در اين راه بسي خون جگر بايد خورد

مي آيد خودش را حائل قرار مي دهد تا معلوم شود  انسان چقدر همت دارد. اگر در تمام اين موارد انسان مقاومت كرد و اين موانع را از سر راه برداشت، به فرمايش اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه «فلما رأي الله صدقنا»؛ خدا ديد كه ما صادق هستیم‏، راست مي­گوييم، پایش ايستاديم «فلما رأي الله صدقنا و انزل علينا النصر»؛ نصرت را نازل مي كند براي انسان.

«من كان لله»آسان كه نيست؛ «ان العبد لتقرب إليَّ بالنافله حتي احبه فإذا احبته كنت إذا سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده التي يبطش بها أن دعاني احبته و إن سألني اعطيته»؛ فرمود: وقتي كه اين امتحانات را پشت سر گذاشت، نشان داد كه واقعاً مي خواهد، آن وقت من به او علاقه پيدا مي­كنم. خدا مي­گويد: من به او علاقه پيدا مي­كنم، او را دوست خواهم داشت. «احبه فإذا احبته»؛ «كنت سمع الذي يسمع به»؛ من گوش اينها مي­شوم با آن گوشي كه مي­شنوند، من چشم آنها مي­شوم با آن چشمي كه مي بينند، من دست آنها مي شوم با آن دستي كه كار مي كنند. «من كان لله كان الله له»؛ چه مقدار آدم مي تواند اين را در زندگيش پياده كند كه براي خدا باشد؟ تا خدا هم بيايد به جاي انسان قرار بگيرد و بشود همه چيز انسان.

انبياء خدا، امامان معصوم، دل­شان پر مي كشيد براي تحقق اين منظورها، خيلي دقت كنيد روي اين مطلب كه عرض مي­كنم. بزرگ­ترين انسان هاي روي كره زمين، مثل پيامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم دل شان پر مي كشيد كه اينطور باشند. سيد و سالار شهيدان حسين بن علي در آن دعاي عجيب و غريب عرفه، به خدا  مي گويد: «كيف أطلب الوصول اليك»؛ از تو مي خواهم كه وصول به تو پيدا كنم، مگر در مناجات شعبانيه نمي­گوييم: «الهي و الحقني بنورعزٌك الأبهج»؛ من را به آن نور خاص خودت ملحق كن؛«فأكون لك عارفاً»؛ من به تو عارف بشوم «وعن سواك منحرفاً»؛ از غير تو ببرم؛ اين آرزوي آنها بوده كه خدا بيايد همه چيز آنها قرار بگيرد، منتهي اين يك شرط دارد:«كان لله»

يك قدم بر نفس خود نه                و آن دگر در كوي دوست

انسان بايد يك قدم روي خودش بگذارد و آن قدم اين است كه از خودش ببرد، اخلاص پيدا كند همه چيزش براي خدا باشد.

حالا مشكل اجرايي آن چطور است؟ چطور اين پياده مي­شود؟ اين را بايد بنشينيد فكر كنيد، بايد نشست خوب انديشيدكه ما در زندگي، چه كاري بايد انجام دهيم كه همه چيزمان براي خدا باشد؟ رفت و آمدمان، درس خواندن، زندگي كردن، خانه خريدن، خانه فروختن، خوردن، مريضي و سلامتي مان، جنگ و سلح­مان، تواضع­مان، اين را بايد نشست، هركس در زندگي خودش؛ چون زندگي­ها با هم فرق مي­كند؛ هر چند در كليات با هم مشترك هستيم ولي جزئياتي دارد. نحوه اجرائي اين، چگونگي پياده كردن اين خودش يك بحث ديگري است.

پس «يا من يعطي الكثير بالقليل»؛ اصلاً يك چيز عجيبي در آمد، چيز فوق العاده اي شد؛ اول معناي ظاهري كه از اين فهميديم، يك خط دعا بخوانيم، خدا يك عالم ثواب به ما بدهد؛ وقتي باز كرديم ديديم اصلاً نظام عالم اين طور سخاوتمند است؛ بيشتر باز مي­كنيم، مي بينيم يك كثيري است كه ديگر فوق آن نمي­شود معنايي را به ذهن آورد، او خودش است و خودش را مي­دهد به يك قليل. يك قليلي اگر بياوريم در صحنه، در مقابل آن قليل، خودش را مي­دهد.

يك جايي در زندگي ما، بايد اينطورشود، يك جرقه اي پيدا شود، ما اينطور شويم، من حدس ميزنم با كارهاي معمولي شايد نشود به اينجا رسيد و اگر هم بشود رسيد، يك كار طولاني مدت لازم دارد كه شايد از عمر ما بيرون باشد.

شما ببينيد اين چند سالي كه از بلوغ شما مي­گذرد، اين چند سالي كه با مسائل ديني، با اخلاق، با مسائل گوشه كنار عرفان، آشنا شده ايد؛ چه اتفاقي افتاده؟ چقدر جلو آمديد؟

به اين شكل نمي شود؛ اين قدم هاي آهسته كه بر مي­داريم؛ گام دوم را برداشتيم، مي بينيم گام اول ما، متزلزل مي شود، ازبين مي رود، آنچه كه درگام اول ذخيره كرده بوديم، از بين مي رود. به گام سوم مي­رسیم، مي بينيم گام دوم از بين رفت، خُب اين بعدي را كه بر داريم، به بعدي­ها مي­رسيم، مي بينيم كه بعدي ها باقي نمي ماند، پس از اين راه نمي شود وارد شد يا اگر هم مي شود سخت است. بايد يك شوكي، يك كار خاق العاده اي، يك مسأله خاصي توي زندگي پيدا شود، يك تكاني به انسان بدهد، ما نياز به آن تكان ها داريم.

ديديد بعضي­ها در زندگي­شان، اين تكانها به وجود مي­آيد، اين تكان هاي خاصي است، نمي دانم شما از تكان چه احساسي داريد؟ اين زلزله اگر بيفتد در خانه معرفت و انديشه ما، اين را ويران كند و يك چيز جديدي را جاي آن بگذارد، چه مي­شود؟ اين همه اش آن چيزهايي كه در تاريخ خوانديد نيست، مي­تواند امروزه به صورت و نحوه هاي جديد، تحقق پيدا كند.

مثلأ در زمان قديم راهزني بوده به نام فضيل بن عياض، اين شبانه نردباني گذاشته بود، داشت از ديوار خانه كسي بالا مي رفت، در همسايگي، كسي داشت قرآن مي خواند با صداي خوش در آن دل شب، اين هم داشت از ديوار بالا مي رفت، خُب عرب هستند، ترجمه آيه را مي فهميد، اين آيه را داشت تلاوت مي كرد: «ألم يَأنِ للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله»؛ يك جمله بود، چيز خارق العاده ای نبود، پا گذاشته بود روي پله هاي نردبان همين طور كه بالا مي­رفت، او هم اين آيه را مي­خواند: «يا أيها الذين آمنوا ألم يَأنِ للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله »؛  اي آنهايي كه مي­گوييد ما مسلمانيم، آيا وقت اين نرسيده كه ديگر منقلب شويد؟ آيا موقع آن نرسيده كه اين دلها  نرم  شود، باز هم مي خواهيد مثل سابق بمانيد؟

او هم که داشت براي خودش مي خواند، خبر نداشت كه اين آقا دارد مي شنود، اين هم شنيد اثر گذاشت.گفت: چرا يارب العالمين، وقتش رسيده و وقتش همين الآن است.

آمد از نردبان پايين و رفت هرچه مي دانست از مردم است، پس داد و رفت از شاگردان امام صادق علیه السلام شد. مي رفت هرچه سِرّ بود، هرچه رمز بود، از امام صادق علیه السلام مي پرسيد. پرسيد اسرار روزه چيست؟ اسرار نماز چيست؟ اسرار حج چيست؟ چرا در وضو مثلاً مسح مي­كشيم؟ چرا صورت مي شوييم؟ چرا در حج قرباني مي­كنيم؟ چرا هروله مي­كنيم؟ چرا احرام مي­بنديم؟ چرا عرفه مي­رويم؟ چرا منا مي­رويم؟ چرا سنگريزه برمي­داريم؟ امام علیه السلام به او پاسخ دادند.

او يك كتابي نوشت به نام مصباح الشريعه و اسم خودش را هم روي آن ننوشت، گفت من كه مهم نيستم، اصل اين است كه اين كتاب بماند.

نمونه زياد مي تواند داشته باشد. گاهي آن حادثه تاريخي ممكن است آشنايي با يك نفر باشد، آن شوك لازم را داشته باشد، يك وقت ممكن است آن شوك را، طلبه شدن ايجاد كند، يك مرتبه ببيند از اين رو به آن رو شده؛ خودش هم تعجب كند، بگويد من چرا دگرگون شدم؟ خدا از اين كارها زياد مي­كند. آدم را منقلب مي­كند.

معاذبن جبل نقل مي­كند: من در كنار درب مسجد پيغمبرايستاده بودم، ديدم يك آقايي خيلي مردد است، هي پايش مي­گذارد داخل مسجد، هي مي آيد بيرون؛ خدايا چرا اين کار را مي­كند، چرا مردد است؟ گفتم: آقا شما كه هستيد؟ خودش را معرفي كرد، گفت: من بهلول هستم. بهلول نبّاش؛ گفتم: چرا اينطور مي­كني؟ گفت: يك مشكلي دارم نمي دانم با پيغمبر در ميان بگذارم يا نه؛ گفتم: واي بر تو، تو مشكلي داري نمي داني كه با پيامبر در ميان بگذاري يا نه؛ او رحمة للعالمين است. برو با او در ميان بگذار. رفت با پيغمبر در ميان بگذارد، گفت: يا رسول الله! يك مسأله اي براي من پيش آمده كه نمي توانم با شما در ميان بگذارم. يك گناهي انجام دادم، نمي دانم خدا مرا مي بخشد يا نه.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: از ريگ هاي بيابان هم اگر بيشتر باشد، رحمت خدا اوسع از آن گناه تو خواهد بود.

گفت: يا رسول الله! من شغلم كفن دزدي است، كفن مي دزدم. شب گذشته رفته بودم كه كفن بدزدم، جنازه را كه باز كردم، يك دختر جواني بود، كفن او را كه دزديدم، شيطان بر من غالب شد مرتكب گناهي شدم و وقتي كه آن جنازه را آنجا ترك كردم، ديدم كه تنم مي­لرزد.

پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو چه كردي؟ تو و يك چنين گناهي! از من دور شو كه ميترسم عذاب خداوند كه مي­خواهد تو را فرا بگيرد، شامل حال من هم بشود، عجب گناهي! رحمة للعالمين او را از خودش راند، ديگر پيش چه کسي برود؟

بهلول سرگذاشت به بيابان؛ روزها گذشت، پيغمبر صلی الله علیه و آله اصلاً فراموش كرد كه يك چنين فردي بود و يك چنين گناهي كرد و يك چنين سؤالي كرد و چنين جوابي به او داد.

او رفت، چهل روز از اين ماجرا گذشت كه وحي بر پيغمبر نازل شد كه اي پيغمبر برو از بنده ما دلجويي كن، ببين در چه حالي به سر مي­برد، پيغمبر صلی الله علیه و آله نمازش را خواند و تعدادي از اصحابش را برداشت و حركت کرد به آنجايي كه گفته بودند، بهلول هست.

رفت ديد در بيابان نشسته، زیر آفتاب و خاك ها را روي سر خودش مي ريزد. مي­گويد: بهلول! رحمة للعالمين تو را ترك كرد، ديگر براي تو اميدي نيست. پيغمبر صلی الله علیه و آله از پشت سر آمد، با ملاطفت خاك­ها را از روي سرش تميزكرد، بهلول بلند شد و جبرئيل نازل شد و گفت خدا تو را مشمول رحمت خودش قرار داده است؛ بهلول انسان ديگري شد.

خداوند در زندگي ما حوادث مختلفي قرار  مي دهد كه ما به اين حد برسيم ولي بدانيد كه بهترين مصداق «يا من يعطي الكثير بالقليل» این است كه خودش را به ما بدهد. اين عزيز است، اين شريف است.

خدايا به رحمه للعالمين سوگندت مي دهيم آن موهبت خاص خودت، آن رحمت ويژه خودت كه براي اولياءت در ماه رجب تقدير كردي، آن رحمت ويژه كه دلهاي­مان را نوراني كند، اعمال­مان را صالح كند، اخلاق­مان را الهي كند، معرفت عرفاني روزي­مان كند، آن رحمت ويژه را به لطفت، به ذات نورانيت، به كرمت، به 124هزار پيامبرت و به 12 امام، به شهداي­مان و به حبيبه ات زهرا سلام الله علیها، به عنوان عالي ترين روزي، به همه ما ارزاني بفرما.

اخلاق، جلسه 3، ماه رجب، 27/7/79

و صلي الله عليه و آله الطاهرين.