وادی محبت 3

رای دهی:  / 1
ضعیفعالی 

 راه های رسیدن به عشق خدا                               

بِسمِ اللّهِ الرَحْمَنِ الرَّحيِم

الحمد للّه رب العالمين و السلام و صلاة علي سيدنا و نبيّنا و مولانا ابي القاسم محمّد صلي اللّه عليه و آله اهل بيته الطيّبين الطاهرين المعصومين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين من الان الي لقاء يوم الدین

نمازها و روزه های شما قبول درگاه حق باشد و انشاء الله از روزه دارن حقیقی و از مهمانان این ضیافت خجسته باشید.

بحثی را در جلسات اخیر پی گرفتیم در ارتباط با محبت و عشق؛ گفتیم انسان موجودی است بسیار ارجمند و گرانقدر. بر اساس مبانی دینی­مان، هیچ چیز در عالم نمی­تواند معادل یک انسان باشد، حتی نوزادی که دوران نوزادی خودش را طی می­کند؛ از نظر اسلام جان شریف او معادل ندارد. همان که امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه فرمود: «لَیسَ لِأنفُسِکُم ثَمَنٌ»[1]؛ برای جان شما ثمنی نیست.

یا فرمود: خداوند خریدار جان شماست. « إنَّ اللهَ اشتَری مِنَ المُؤمِنینَ أنفُسَهُم»[2]

 

مقدمه دوم: از طرف دیگر محضر شریف­تان عرض کردیم که عشق و محبت شدید تمام دارایی­های انسان را از او می­گیرد و تعبیر من این طوری بود؛ گفتم که عشق انسان را ذلیل می­کند؛ شخصیت و همه چیز انسان را از او می­گیرد، سلب می­کند. شما نمی­توانید عاشق باشید و بگویید من می­خواهم فلان کاره بشوم، من دوست دارم فلان غذا را بخورم، من دوست دارم فلان شغل را داشته باشم؛ عشق اراده چنین چیزی را از انسان سلب می­کند و مانع این می­شود. 

مقدمه سوم: درباره معشوق بود، عشق هر چند بسیار قوی و سرکش است، بسیار مهم و جدی است، اما معشوق این عشق، جدی­تر و مهمتر از خود عشق است. گفتیم یک موجود و یک واقعیت وجود دارد به نام خدا که این خدا به دلیل اینکه مطلق و لایتناهی است، هر چیزی که آنجا برسد، تحول پیدا می­کند. هر پدیده ای، هرحالتی، هر روحیه­ای، وقتی به حضرت حق برسد، چون لایتناهی است و لایتناهی جز خیر و برکت چیزی نیست، این پدیده، این حالت، همان­طوری می شود.

بعد از این سه مقدمه خواستیم نتیجه بگیریم و نتیجه این بود: حالا که انسان ارجمند است، حالا که عشق انسان را ذلیل می­کند، پس سزاوار نیست آدمی عاشق هر چیزی بشود. عقل چنین قضاوت و چنین داوری در اینجا نمی­کند. عقل می­گوید: عاشق آن موجودی شو که وقتی در پیشگاه او ذلیل می­شوی، همه چیزت را آنجا بر باد می­دهی، همه چیز تو عزیز بشود، همه چیز تو شکل دیگری پیدا  بکند؛ تو همه را بر باد می­دهی ولی آن معشوق کسی باشد که اگر دیگران همه چیزشان را برای او بر باد دادند، او همه بر باد داده ها را احیا کند؛ او این بر باد داده ها را دریافت کند، بپروراند، رشد و برکت بدهد و احیا بکند. آن یک موجود گفتیم خداست. بنابراین عقل می­گوید شما سزاوار است تنها عاشق خدا باشید که وقتی همه چیزتان را به خدا دادید، خدا اینها را قبول می­کند، می­پروراند؛ شما بنده می­شوید ولی این بندگی­تان عین رهایی است، شما نیست  می شوید ولی این نیستی تان عین هستی است. نیستم نیست که هستی همه در نیستی است[3]   

ذلیل می شوید ولی این ذلت شما عین عزت است.

به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ   که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک[4]

این روی مسکنت بر خاک گذاشتن، عین عزت است. شما همه چیزتان را می­دهید، او هم همه چیزش را می­دهد ولی در غیر خدا چنین تضمینی نیست، شما عاشق می شوید، شما همه چیزتان را بدهید، معشوق هم یک نگاهی به شما بکند، چنین تلازمی وجود ندارد ولی در عشق خدا وجود دارد.

«إن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ»[5]؛ «تُحِبّونَ اللهَ»، «یُحبِبکُمُ اللهُ»؛ در مورد خداست.

«فَاذکُرونی أذکُرکُم»[6]؛ او هم شما را دوست داشته باشد.

عشق آن زنده گزین کو باقی است         کز شراب جان فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیاء              یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بر آن شه بار نیست             با کریمان کارها دشوار نیست[7]

تا اینجا مروری بر بحثهای گذشته بود. اما چطوری می­شود عاشق خدا شد؟ ما عاشق این هستیم که عاشق خدا شویم ولی نمی­دانیم چطوری عاشق خدا بشویم؟ سؤال به این قشنگی را چطور می­شود قشنگ پاسخ داد؟

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟           فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی          دیوانه  تو هر دو جهان را چه کند؟[8]

این شعر از جناب خواجه عبد الله انصاری است. آن بزرگوار در مصراع اول از بیت اول این رباعی به زیبایی بیان کرد: «آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟» تکیه روی شناخت است.

حتماً شنیدید در حدیث قدسی معروفی آمده:

«مَن طَلَبَنی وَجَدَنی»[9]؛ هرکس مرا طلب کند؛ یعنی اراده کند مرا، مرا بخواهد «وَجَدَنی» من را می­یابد.

«مَن وَجَدَنی عَرَفَنی»؛ هرکس مرا بیابد، من را می شناسد، عرفان و معرفت به من پیدا می­کند.

«وَ مَن عَرَفَنی أحَبَّنی»- همین که ما دنبالش هستیم- هرکس بشناسد عاشق می شود، البته خُب اول محبت پیدا می کند، بعد این محبت افزایش پیدا می­کند.

« وَ مَن أحَبَّنی عَشَقَنی»؛ و هر که محبت پیدا کرد، این راه محبت را رفت- دقت کنید این راه رفتنی است؛ اگر نرود که نمی­شود، در مرحله محبت می ماند- اگر جلوتر رفت «مَن أحَبَّنی عَشَقَنی».

باز یکی از خواص ویژه پروردگار:  «وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ»؛  هر که عاشق من بشود، من هم عاشق او می­شوم. در مورد خدا این طوری است.

خُب گفتیم آدمی قیمت ندارد. حالا باید بگوییم قیمت دارد؛ اما قیمتش چیست؟ «وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ»؛ «وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ»؛ او را می­کُشم، یعنی چه؟ یعنی همه چیزش بر باد می رود.

زاهد بودم ترانه گویم کردی                 سر حلقه بزم باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم                     بازیچه کوی کودکانم کردی[10]

این­طوری است، بازیچه کوی کودکانم می کند. دیگر مردم چه می­گویند؟ این­طوری خوب نیست، آن­طوری خوب است؛ فارغ از همه اینها می­شود.

خُب فرمود: «وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ»؛ من عاشق هر کس بشوم، او را می­کشم؛ یعنی همه چیزش را بر باد می­دهم. «وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دیَتُهُ»؛ هرکه را بکشم، خُب طبیعتاً دیه او برگردن من می­افتد و باید پرداخت کنم.

«وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دیَتُهُ وَ مَن عَلیَّ دیتُهُ فأنا دیَتُهُ»[11]؛ من خودم دیه او هستم.

عشق آن زنده گزین کو باقی است           کز شراب جان فزایت ساقی است[12]

عجیب است این تعبیر «فَأنا دیتهُ»؛ من خودم دیه او هستم! نشان می­دهد که معادل انسان، فقط خداست؛ هیچ چیز دیگر معادل ندارد. چرا خدا معادل انسان است؟ به خاطر اینکه خدا، حقیقت انسان است.

خدا حقیقت ماست. خدا می­تواند دیه ما باشد. آنها که از خدا دور می­شوند، از حقیقت خودشان دور می­شوند، لذا احساس پریشانی و ناهماهنگی در وجود خودشان می­کنند، احساس نگرانی و تشویش می­کنند، هر چه انسان به خدا نزدیکتر می­شود، در واقع خودش را می­یابد، به خودش می­رسد؛ خدا حقیقت ماست، ما باید به سمت او برویم. چقدر قشنگ گفت:

در دو چشم من نشین؛ به خدا می­گوید بیا در دو چشم من بنشین.

در دو چشم من نشین، ای آن که از من، من تری

                 تا قمر را وا نمایم، از قمر روشن تری[13]

خدا حقیقت ماست، از من، من­تر است. اصلاً می­خواهی خودت را بیابی، او را ببین؛ او واقعیت توست. این مسیری است که باید طی کنی.

اندرا در باغ تا ناموس گلشن بشکند       زان که از صد باغ گلشن خوشتر و روشنتری[14]

پس اولین قدم برای عاشق خدا شدن، شناخت خداست. ولی این شناخت هم حالا حالاها پیدا نمی شود؛ چون حالا حالاها پیدا نمی­شود، خیلی­ها پشت این دیوار عشق و عاشقی می­مانند و نمی­توانند رد شوند.

به یک عوامل و فاکتورهای محسوس­تر و ملموس­تر و خودمانی­تر نیاز داریم. یک عامل دیگری- من نمی­خواهم اینها را به ترتیب بگویم، اصلاً نمی­خواهم بگویم اینها ترتیب دارند؛ می­خواهم چند تا را بگویم، بعد اینها را به هم وصل کنم.- یک چیز دیگری که در پیدایش عشق مؤثر است، انس و مؤانست است.

باید آدمی با یک چیزی انس بگیرد، با آن سر و کار پیدا کند، ارتباط پیدا کند، گفتگو داشته باشد، با او نشست و برخاست داشته باشد، به دیدن او برود، او به دیدن این بیاید، با هم زیاد حرف بزنند.

مؤانست در دعای عرفه ذکر شده، اصلاً یکی از اسامی خداوند مونس است. « انت المونس»[15]

مثلاً شما حساب کنید کسی عاشق یک هنر پیشه می­شود، ببینید چه اتفاقی افتاده؟ چطور عاشق هنر پیشه شده؟ اولاً هنر پیشه را شناخته، مثلاً شناختش خیلی کم بوده، بعد مؤانست است؛ فیلم­های او را نگاه می کند، مجله­ای می­گیرد، زندگی نامه او را می­خواند؛ باز فیلمهایش را می­بیند؛ اینها مؤانست است؛ وقتی بیشتر می­شود، زمینه آن عشق را فراهم می­کند. اصلاً کسانی که خیلی با هم نیستند، نمی­توانند عاشق بشوند.

توجه می­فرمایید؟اول معرفت اجمالی، بعد مؤانست، بعد معرفت تفصیلی؛ اینهارا فعلاً کار نداشته باشید.

سوم: داشتن نیاز و برطرف شدن نیاز در ساحت این مؤانست؛ شما باید نیاز داشته باشید، بعد این نیازتان در ساحت و میدان آن مؤانست، در فضای آن مؤانست، برآورده شود.

اگر من نیاز نداشته باشم، به شما چه کار دارم؟ اصلاً هیچ نیازی ندارم، ارتباط هم برقرار نمی­کنم؛ نیاز دارم می­بینم شما در یک خط دیگری هستید، من در خط دیگری؛ من از آخرت می­گویم، شما از دنیا می گویید، ربطی به همدیگر نداریم. معامله مان نمی­شود. با همدیگر جوش نمی­خوریم. یک نوع سنخیت باید بین­مان باشد، آن سنخیت همان طورکه در فلسفه گفتم؛ منتهی در فلسفه می­گوید: اشتراک در کمال است. حالا ما کمال را کار نداریم، سنخیت را به معنای عامش گرفتیم.        

باید ببینم وقتی با این شخص انس می­گیرم، نیازهایی که دارم برآورده می­شود؟ اگر ساختار نیازهای مان، بافت نیازهای­مان، با یکدیگر متفاوت باشد؛ او یک سازی دارد، این هم یک ساز دیگری دارد، با یکدیگر جور در نمی­آید؛ ممکن است یکی دو روزی با هم باشند ولی به زودی از یکدیگر جدا می­شوند.

ممکن است حتی زن و شوهر باشند؛ یعنی این­قدر در ظاهر به هم نزدیک باشند ولی از یکدیگر دور باشند. من ببینم نیازهای من، اصلاً برای او نیاز نیست؛ او اصلاً به این چیزها اهمیت نمی­دهد؛ یا او ببیند نیازهایی دارد، در من این چیزها را پیدا نمی­کند، بگذارید یکی دو تا مثال بزنم، این چیزها روشن­تر بشود:

یکی بافت فکری، روحی، روانیش این است که به مسائل زیبایی اهمیت می­دهد، به گل زیبا اهمیت می­دهد. به یک نمای زیبا، به یک نقاشی زیبا، به یک شیء زیبا اهمیت می­دهد؛ وجودش دنبال مفاهیم و مقولاتی است که مرتبط با زیبایی است. اینها را در خودتان شناسایی کنید. اینها جدیدترین تئوری ما در این رابطه، تازه ترین افکار ما در این مقوله است. مولوی در یکی از اشعارش می­گوید: من وقتی با شمس برخورد کردم، شمس یک تذکر جالبی به من داد. «گفت مرا عشق کهن نقل نکن از بَرِ ما»؛ گفت تو یاد گرفته­ای داستان­های عاشقانه نقل کنی، اینها را کنار بگذار.  

گفت مرا عشق کهن نقل نکن از بَرِ  ما        گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم[16]

این را یقین بدانید، شاید خودتان را نشناسید، این هم یکی از دردهای امروز بسیاری از جوانهای ماست که خودشان هم نمی­دانند دنبال چه هستند؟ اصلاً می­دانید آدم خودش را نشناسد، نمی­تواند الگو برداری کند. حال شما می­خواهید در چه زمینه­ای الگو بردارید؟ چه کسی را می­خواهید الگوی خودتان کنید؟ اول باید خودتان را بشناسید، ببینید که هستید؟ چه نیازی دارید؟ بعد در آن جهت او الگوی شما بشود.

اگر خودتان سردرگم باشید، چه کسی را می­خواهید الگوی خودتان قرار بدهید؟ هرکدام از ما یک نیازی داریم، بگردید آن را پیدا بکنید؛ خودتان را از این مباحث مستثنی ندانید.

من الآن یک مدل عرض کردم، همین را بیشتر دقت کنید. طرف اهل زیبایی است، مدل روحی­اش این طوری است؛ از طرفی می­بیند در بین اطرافیانش، اصلاً کسی به این مقوله­ها اهمیت نمی­دهد،کسی به این احساس زیبایی دوستیِ من، اهمیت نمی­دهد، حالا اگر یکی پیدا بشود او را اجمالی بشناسند، بعد خودبخود مؤانست پیدا بشود؛ یعنی فضایی پیدا شود که با او ارتباط و مکالمه برقرار کند. او هم بگوید: وای این نقاشی چقدر زیباست! آن شعر چقدر قشنگ است! حالا اگر به دروغ هم این حرفها را بزند، تمام شد، صیدش کرد.

هرکدام از ما اگر نگاه کنیم، می­بینیم نوعی گرایشات روحی روانی داریم، تا حالا دقت کردید بعضی مثلاً کمبودهایی دارند، کمبود عاطفی دارد؟ حالا به چه دلیل؟ ما فکر می­کنیم اینها که پدر ندارند یا مادر ندارند، یتیم  هستند، اینها کمبود عاطفی دارند. آنها که پدر و مادر دارند، خیال مان دیگر جمع است؛ اینها دیگر هیچ کمبودی ندارند؛ اتفاقاً گاه می­بینید اینها که پدر و مادر ندارند، از همان اول به فکر می افتند که این خلأ را پر کنند. آنهایی که پدر و مادر دارند، بی­خیال می­شوند، گاهی اوقات این خلأها به طور پنهان است.

عزیزان من! هیچ کس نیست به فکر شما باشد، خودتان به فکر خودتان باشید. اگر منتظر هستید یک باغبان مهربانی بیاید، دست تربیتی بر سر شما بکشد، اینها همه تفکرهای ایده آلیستی و رمانتیکی است، پیدا نمی­شود؛ نمی­گویم محال ذاتی است؛ چنین کسی نداریم.

امام سجاد علیه السلام فرمودند: خودتان باغبان خودتان باشید. این بحثها را خوب دقت کنید. در ذهن تان بپرورانید. معلم خودتان باشید، باغبان نفس باشید.

اگر کمبود عاطفی داریم،این را درک کنیم، این برای ما مشکل­ساز نشود. اگر کسی شانسی، تصادفی، اتفاقی، در مسیر زندگی من قرار بگیرد، این کمبود عاطفی من را بخواهد جبران کند، آن خلأ را بخواهد پر کند، بدانید گرفتارش می­شوید.

انواع و اقسام مدل داریم، مثلاً کسی در وجودش ترسو است، بارها برخورد کردیم عده­ای هستند مدل روحی­شان ترس و وحشت است. از لحاظ روحی، احساس نگرانی و تشویش دارند، نمی­توانند این قَلَیان درون خودشان را آرام کنند. نمی­دانند از چه می­ترسند؛ زمزمه نگرانی در وجودشان است؛ اینها وقتی با آدم­های مختلف برخورد می­کنند، با هرکسی مؤانست نمی­کنند؛ یعنی هم­کلام می­شوند ولی مؤانستی پیدا نمی­شود؛ وقتی با آدم هایی برخورد می­کنند که اینها در روابط­شان ایمنی می­دهند، به اشخاص در روابط خودشان امنیت می­دهند؛ وقتی با مدلی برخورد می­کند که در روابط­شان به اشخاص ایمنی می­دهند، در با او بودن فوق العاده احساس راحتی می­کند؛ اینجاست که این تیپ روحی گرفتار آن می­شود.

می­دانید خدای متعال چرا این همه اسم دارد؟ «فَلَهُ الأسماءُ الحُسنی»[17]؛ هیچ دقت کردید، چقدر اسم دارد؟ به خودش قسم، به عدد انسانها و به عدد تیپ روحی ما اسم دارد. او «یؤمِنُ الخائِفینَ»[18] است. شما هر مدل روحی که بخواهید در عالم سراغ بگیرید، کشف کنید، خدا بر اساس آن مدل روحی اسم دارد.

اسم به معنی نام نیست؛ مثلاً کلمه­ای آنجا بنویسید: حلیم، فتّاح، اسم نیست. اصلاً اسم در عرفان و فلسفه وقتی به کار برده می­شود، یک نوع ظهور حق و یک نوع فیض حق است؛ یک مدل فیض حق را می­گویند اسم؛ اصلاً انواع و اقسام مدل­های فیض پروردگار، اسم نامیده می­شوند؛ اسماء مختلف دارد، نه نامهایی که بر روی کاغذ می­نویسند، اینها که ارزشی ندارد؛ اینها اسم آن اسم­هاست. اینها که به زبان جاری می­کنند، وقتی می گویم فتاح؛ فتّاح اسمِ اسم خداست. یعنی خدا یک نوع فیضی، با بافت و ساختار خاص دارد که آن گشاینده است؛ «فتاح»؛ واقعاً اسم آن فتاح چیست؟ فتاح است.

پس اینکه بر زبان می­آورند اسمِ اسم خداست. من اسمِ اسم خدا را نمی­خواهم بحث کنم. اسم خدا را دارم بحث می­کنم. خدا به عدد مدل­های روحی اسم دارد. «فَلَهُ الأسماءُ الحُسنی»؛ پس ببینید هر نوع نیازی ما داشته باشیم، خداوند یک اسمی دارد که می­تواند با آن اسم خودش با ما را بطه برقرار کند؛ ما می­توانیم با آن اسم رابطه برقرار کنیم.

ما مسلمانها متأسفانه خدا را به این شکل نمی­شناسیم، خدا را به عنوان یک مقدس عزیزی که خیلی از ما دور است، فقط باید خشک در پیشگاه او به خاک ذلت بیفیتم و عبادت او را بکنیم، پیشانی بساییم در مقابل او؛ امامان معصوم خدا را این­طوری معرفی نمی­کنند. دعای ابوحمزه را ببینید، دعای عرفه، مناجات شعبانیه، دعای صباح را ببینید؛ وقتی من هرچه بخواهم تو داری، به دیگری چه نیازی دارم؟ من هر مدل روحی باشم، هرکمبودی داشته باشم، تو آن را به عالی­ترین وجه، به احسن صورت برخورداری.

حالا آن سه عنصری که عرض کردم کنار یکدیگر قرار دهید: معرفت، مؤانست و نیازهای ما که ببینیم این نیازهای ما در آن مؤانست، برطرف می­شود؟ معرفت که می­گویم، هر معرفتی مراد نیست؛ معرفت نسبت به خدا که متناسب با ما باشد. معرفتی از خدا که در ارتباط با نیازهای من است، این معرفت را داشته باشید؛ بعد شروع کنید به مؤانست با خدا، حرف زدن؛ شما می­خواهید یک ساعت با کسی حرف بزنید، این یک ساعت را با خدا حرف بزن. آزمایش کنید، امتحان کنید، نیاز خودتان را بشناسید. ببینید چه کمبود و کسری دارید؟ آن را شناسایی کنید؛ احساس می­کنید چیزی ندارید - مثلاً این یک احساس است- خدا را این­طور بشناسید که او همه چیز است. می­ترسید، خدا را به عنوان مؤمن(ایمنی بخش) بشناسید؛ زیبایی می­خواهید، خدا را به عنوان «إن الله جمیل»[19] بشناسید؛ در درجه اول اسماء متعدد خداوند را متناسب با آن مدل روحی که دارید بشناسید، بعد شروع کنید با او ارتباط برقرارکردن.

من نمی­گویم نماز بخوانید، اصلاً چنین حرفی نمی­زنم. عبادت یک مدل است، یک نوع مؤانست است، روزه گرفتن یک نوع مؤانست است؛ اگر می­بینید عبادت می­کنید، روزه هم می­گیرید، خبری نیست؛  مدل روحی شما این نیست؛ توجه می­فرمایید؟ بعضی­ها عبادت می­کنند، روزه می­گیرند، ذکر می­گویند، خسته می­شوند، رها می­کنند؛ این مدل روحی­اش نیست؛ اگر مدل روحی او بود، رفته بود.

یک مدل روحی این است که واقعاً می­رود در طبیعت، از زیباییهای آفرینش مست می­شود. یعنی ساختنی نیست، به خدا حرف نیست، واقعیتی است. او این ترکیبها را، این رنگ ها را، این تناسب­ها را می­بیند، احساس می­کند، اصلاً همه چیزش همین­هاست. مگر خداوند نفرمود: «إنَّ فی خَلقِ السَّماواتِ و الأرضِ و اختِلافِ اللَّیلِ و النَّهارِ و الفُلکِ الَّتی تَجری فی البَحرِ بِما یَنفَعُ النّاسَ و ما أنزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَأحیا بِهِ الأرضَ بَعدَ مَوتِها و بَثَّ فیهِا مِن کُلِّ دابَّةٍ و تَصریفِ الرِّیاحِ و السَّحابِ المُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ و الأرضِ لَآیاتٍ لِقَومٍ یَعقِلونَ»[20]؛ «و اختِلافِ اللَّیلِ و النَّهارِ»؛ در وسط­های آیه می­گوید: «و السَّحاب المُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ و الأرضِ»؛ «و الفُلکِ الَّتی تَجری فی البَحرِ بِما یَنفَعُ النّاسَ»؛ هفت مورد، هشت مورد می­گوید، مدل های مختلف است دیگر. «لِقومٍ یَعقلونَ»؛ این هرکدام برای یک چیز آیت هستند؛ خدا را این­طوری بشناسید.

حالا می­بینید خداشناسی چقدر با خودشناسی عجین شده؟ هرکسی خودش را بشناسد، خدا را می شناسد و هر که خدا را بشناسد، خودش را می­شناسد؛ یعنی اگر خدا را می­خواهید بشناسید، ملازم است با اینکه خودتان را هم بشناسید. ببینید شما چطوری هستید؟ اینجا خداشناسی و خودشناسی به یکدیگر می­پیوندد و یک چیز درمی­آید؛ در واقع خدا را آن گونه که هستید، می شناسید؛ در واقع خودتان را شناختید؛ در واقع آن خودی را که مرتبط با خداست، شناختید.

این نوع شناخت را پیدا کنید. روی خودتان مطالعه کنید. این­قدر نگذارید روزها بگذرد و این مسائل همچنان بماند. ماه مبارک رمضان، بهترین زمان برای این کارهاست؛ زمینه فراهم­تر از بقیه ماه هاست. نیاز خودتان را بشناسید، ببینید در چه زمینه­ای است؟ خدا را با اسم مربوط به آن مسأله شناسایی کنید. شروع کنید به مؤانست، در آن قسمت فکر کنید، در آن قسمت حرف بزنید، در آن قسمت بنویسید، در آن قسمت کتاب بخوانید، در آن قسمت کار کنید، انس بگیرید دیگر. انس معنایش روشن است؛ یعنی ساعاتی را اختصاص بدهید به آن؛ بعد بدانید، ایمان داشته باشید که خدا احدی را رها نمی­کند. «مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ»

«أنا جَلیسُ مَن جالَسَنی»[21]؛ « فأذکرونی أذکُرکُم »[22]

او را یاد کنید، او هم شما را یاد می­کند؛ وقتی او یاد می­کند حالات درونی انسان، در مسیر درست، شروع می­کند به رشد کردن. چون نگاه او نگاه ربوبی است؛ نگاه پرورشی است.

وقتی می­گویید خدایا به ما نگاه کن، خدایا به ما عنایت کن، نگاه او نگاه ر بوبی است؛ پرورش می دهد ولی باید خودمان را بشناسیم؛ آن اسم خاص را هم بشناسیم، شروع کنیم به ارتباط.

خدایا! هفته اول ماه مبارک رمضان هم گذشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم؛ هنوز نمی­دانیم که هستیم؟ چه هستیم؟ چه می­خواهیم؟ هنوز اصلاً حرکت نکردیم؛ یک مقدار باید خودمان را بشناسیم، یک مقدار اسماء تو را بشناسیم، بعد مؤانست برقرار کنیم؛ ما هیچکدام از اینها را انجام ندادیم؛ نه خودمان را شناختیم، نه آن اسماء را شناختیم، نه مؤانست پیدا کردیم.

خدایا! زمان قابل توجهی از عمر ما سپری شده، تنها امیدمان به لطف توست؛ به احسان و کرم توست؛ خدایا به آنها که روزه واقعی می­گیرند، به آنهایی که عبد هستند، به آنهایی که با تو رابطه عاشقانه دارند، مؤانست واقعی دارند، تو را به آن عزیزانت، تو را به آنهایی که دوست­شان داری از بین بندگانت؛ قسمت می دهیم ما را به حال خودمان را رها نکن.

خدایا ارادت ما به ساحت تو، یک ارادت واقعی است؛ شائبه­ای در آن نیست. ما حقیقتا ًخودمان را محتاج تو می­بینیم و عمیقاً احساس می­کنیم که رحمت تو را نیاز داریم.

خدای من قبل از اینکه فیض بزرگ تو به نام شب های قدر بیاید و این کاروان از کنار ما بگذرد و افسوس برای ما بماند، تو را به خودت قسم می­دهیم؛ دست ما را بگیر.

اگر تو نمی­خواستی به ما مرحمت کنی، این حرفها را به ذهن ما نمی­انداختی؛ آخر ما صد طور حرف می­توانیم بزنیم، هزار طور حرف می­توانیم بزنیم ولی تو حرفهای ما را جهت می­دهی، می­رسانی به نام خودت؛ وصل می­کنی به خودت.

تو را به خودت قسم می­دهیم؛ ما را از تنهایی خودمان در بیاور و با خودت آشنا کن.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟               فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                              دیوانه  تو هر دو جهان را چه کند؟[23]

 

 

       

  بحث اخلاق، جلسه6؛ موضوع: ماه رمضان(محبت و عشق)؛ حجت الاسلام والمسلمین استاد سائلی

تاریخ:1/9/80

 



[1] - نهج البلاغه، ترجمه: محمد دشتی، انتشارات لاهیجی، قم، چ اول، 1379ش، حکمت 456، ص 738.

[2] - سوره توبه(9) ، آیه 111.

[3] -  دیوان امام

[4] - دیوان حافظ، شمس الدین محمد ، گردآورنده: حسین علی یوسفی، نشر روزگار، تهران، چ اول، 1381، غزل 301، ص 469.

[5] - سوره آل عمران(3)، آیه 31.

[6] - سوره بقره(2)، 152.

[7] - مثنوی معنوی، جلال الدین محمد مولوی، نشر طلوع، تهران، چ پازندهم، 1382، دفتر اول، ص12، بیت 219-221.

[8] - خواجه عبد الله انصاری.

[9] -  

[10] -

[11] -

[12] - مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 12، بیت 219

[13] -

[14] -

[15] - مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول 1378، دعای عرفه، ص452

[16] -  پیدا نشد

[17] - سوره اسراء (17)/ 110

[18] - مفاتیح، دعای افتتاح، ص 296

[19] - بحارالانوار، ج 33، ص 401، باب 23

[20] - سوره بقره (2)/ 164

[21] - بحارالانوار، ج95، ص 377

[22] - سوره بقره (2)/ 152

[23] - خواجه عبد الله انصاری.