سایه عرش خدا (3)

رای دهی:  / 2
ضعیفعالی 

بسم الله الرحمن الرحیم

« الحمد لله رب العالمین ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و الصلوة و السلام علی سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله اعدائهم اجمعین من الآن الی لقاء یوم الدین »

بحث­مان در ادامة فرمایش بسیار عمیق و مهم پیامبر گرامی اسلام بود. آن بزرگوار فرمود:

برای اینکه انسان شامل رحمت و غفران پروردگار قرار بگیرد، لازم است لا اقل یکی از این سه ویژگی را داشته باشد، اگر از هر سه ویژگی برخوردار نیست.

اول اینکه:هیچ انتظاری از مردم نداشته باشد جز اینکه خودش آن انتظار را در حق دیگران محقق کرده باشد؛ هیچ توقعی از دیگران نداشته باشد الّا اینکه خودش آن توقع را در ارتباط با دیگران مراعات کرده باشد.

دوم اینکه: قدم از قدم برندارد الّا اینکه رضای خداوند را در آن حرکت خودش، به دست آورده باشد، یعنی دانسته باشد که خداوند در این حرکت از این اقدام او راضی است.

سوم اینکه: هرگز به دیگران عیبی نمی­گیرد که خودش از آن برخوردار است، خودش از آن در اذیت و رنج است.

به دنبال این سه ویژگی، پیامبر گرامی اسلام یک نکته عجیب و بسیار قابل توجه را فرمود و آن اینکه:

 

عیوب و ضعفهای انسان به صورت لایه­ای و طبقاتی است؛ سطوح و لایه­ها و طبقات مختلف دارد، پیامبر فرمود: آن لایه­های زیرین بدون کشف و إزالة این لایه­های اولیه هیچگاه ظهور پیدا نمی­کند؛ یعنی کسی که در برطرف کردن و زائل ساختن عیب شماره یک خودش متوقف شده و هنوز حریف این یکی نشده، این را از خودش زائل نکرده؛ پیامبر فرمودند: آن عیب بعدی ظهور پیدا نمی­کند و نمی­فهمد که آن عیب بعدی(عیب شماره دو) را برخوردار است و به طریق اولی عیب شماره سه، عیب شماره چهار، اینها را نمی­تواند کشف کند.

فرمود: «لا یَنفی منها عیباً اِلّا بَدا لَه عیبٌ»[1]؛ این وقتی می­تواند به عیب شماره دو راه پیدا کند که عیب شماره یک را از بین برده باشد و با حفظ عیب شماره یک، عیب شماره دو خودش را نشان نمی­دهد و پس از آن فرمودند: اگر کسی به این مطلب توجه داشته باشد، فرصت نمی­کند به عیوب دیگران بپردازد؛ چرا که لایه­های متعدد و متکثر عیوب در ارتباط با وجود او، آن­قدر زیاد است که تا آخر عمر او را مشغول و سرگرم نگه دارد و او را مجاهد و تلاشگری خستگی ناپذیر حفظ کند.

 نکته خطرناکی که همیشه سالکان را تهدید می­کند؛ یعنی در بحثهای سیر و سلوکی به طور جدی مطرح است و سالکان از آن بیم دارند؛ آنهایی هم که اشتیاق سلوک دارند و واقعاً در مسیر سلوک هستند؛ توجه به این نکته و رعایت آن، بیش از سایر امور برای آنها لازم است، این است:

با وجود معایب و نقایصی که در روح آدمی و در قلب او سکنی گزیدند، لانه کردند؛ سلوک به معنای حقیقی در آدمی تحقق پیدا نمی­کند؛ یعنی هیچکس نمی­تواند با وجود معایب و نواقصی که در درون او هست، این راه را به صورت تمام و کامل طی کند؛ چنین چیزی مقدور نیست؛ چون وقتی آدم به آن بالا برسد، باید انسان کامل بشود، انسان کامل یعنی انسانی که هیچ گونه عیبی ندارد و تمام آن ویژگیهای حضرت حق، اسماء و صفات پروردگار در او ظهور پیدا کرده است؛ هر اسمی که خداوند دارد، آن اسم در عبد صالح، در انسان کامل ظهور پیدا کرده و اگر اسماء خداوند و صفات پروردگار در دل کسی ظهور پیدا کند، این اسماء و صفات در وجود او، در دل و جان او گسترش و وسعت پیدا می­کند، جا باز می­کند تا تمام موقعیتهای دل و جان او را فرا بگیرد؛ سر سوزنی از جان او باقی نمی­ماند  الّا اینکه این اسماء حق و صفات پروردگار خودش را به آنجا می­رساند؛ مانند یک آینه که شما آن­قدر جلو رفته باشی که تمام صفحة این آینه را چهرة شما پر کرده باشد، دیگر جایی باقی نمانده؛ در این مرحله انسان کامل تحقق پیدا می­کند؛ اسماء پروردگار، صفات حضرت حق در جان او گسترش پیدا می­کند، همه جا را فرا می­گیرد.

وقتی سخن از عیب و نقص می­شود؛ معنایش این است که در آن قسمت، در آن بخش و در آن جایگاهی که عیب و نقص حضور پیدا کرده، کمال نیست؛ یعنی اسم خدا آنجا ظهور پیدا نکرده.

«أیّاً ما تدعوا فَلَهُ الأسماءُ الحُسنی»[2]؛ این را خوب بدانید: هر عیب و نقصی داشته باشیم؛ معنایش این است که در آن بخش، اسماء پروردگار در ما ظهور پیدا نکرده، یعنی هنوز در راه هستیم؛ اگر اهل حرکت باشیم؛ اگر اهل حرکت نیستیم که امر دیگری است.

پس ملاحظه می­فرمایید کسانی که در وجود خودشان، محلی برای حفاظت عیوب و نقایص­شان، نگه داشتند، اینها بلاشک نمی­توانند انسان کاملی باشند؛ اینها بدون شک نمی­توانند تمام این راه را طی کنند. البته به تناسب، بخشی از این راه را طی خواهند کرد ولی سلوک تمام نیست. سالک تام نمی­توانند باشند؛چون سالک تام، همه اسماء خدا در او ظهور پیدا می­کند و کسی که عیب و نقص دارد، به مقداری که عیب و نقص وجود او را فرا گرفته، خالی از اسماء خداست.

پس کسی که شعار سیر و سلوک نمی­دهد،کسی که لاف سیر و سلوک نمی­زند، به حقیقت سلوک و واقعیت سلوک پایبند است و می­خواهد این راه را طی کند، ناگزیر است که تمام این عیب ها را از خودش دور کند؛ چطور این عیب را از خودش دور کند؟ گفتیم چون عیب ها طبقاتی ولایه­ای است، طبقات زیرین عیوب را هم نمی­تواند بشناسد، لذا نه می­تواند این سلوک را تماماً طی کند، به دلیل اینکه موانع وجود دارد و نه می تواند موانع را برطرف کند، چون موانع را نمی­شناسد.

 لذا سال اول همین­جا می­مانند، سال دوم در همین مقطع می­مانند، سال سوم می­مانند و احیاناً به برکت ماه رمضان، نسیمی به اینها می­خورد و یک آب حیاتی به ذائقة اینها چشانده می­شود، یک لبی از نمی، ترمی کنند؛ همین اندازه و دیگر غیر از این نیست.

لذا می بینید امامان معصوم فرمودند: «کَم مِن صائمٍ لیسَ لَهُ مِن صیامِه إلّا الجوعُ والعطش»[3]؛ چه بسیار هستندکسانی که در ماه مبارک رمضان، حاصل­شان از روزه­داری، جزگرسنگی و تشنگی، چیز دیگری نیست.

شما این قضیه را برای خودتان چطوری حل کردید؟ ما می­بینیم این قضیه پهلوانها را زمین زده، قهرمانها را نگران و بیمناک کرده؛ حقیقتاً شما با این قضیه چطوری کنار آمدید؟

از طرفی با داشتن عیوب، امکان سلوک واقعی تام و تمام وجود ندارد؛ از طرف دیگر این عیوب لایه ای است، ما قادر بر شناسایی آنها نیستیم؛ ببینید چقدر قضیه سخت می­شود! موانعی داریم که آن موانع را نمی شناسیم، چطوری حرکت کنیم؟ این است که گاهی بعضی­ها نگران، بیمناک و هراسان، رفتند خدمت امام معصوم که آقا گیر ما چیست؟  

مرحوم عبدالعظیم حسنی رضوان الله تعالی علیه- درهمین کتاب توحید صدوق است- مکرّر خدمت امام هادی علیه السلام می­رسید و سؤال می­کرد که آقا یک نگاهی به ما بکنید، بگویید گیر ما کجاست؟

یک راه هم بیشتر وجود ندارد؛ هرچند در علوم حصولی، در خداشناسی«الطّرقُ الی الله بعددِ انفاسِ الخلائق»[4]؛ است. درخداشناسی راه های مختلف است؛ شما از هر عدد برگ درخت، می­توانید یک دفتری از معرفت کردگار درست کنید و خدا را بشناسید؛ اما در خدایابی، خدا دیداری، لقاءالله، وصول الی الله نه! راه های مختلف نداریم؛ موسی هم باید از این راه بگذرد، عیسی باید از این راه بگذرد، یوگا باید از این راه بگذرد، بودا باید از این راه بگذرد، هرکه هست، باید بیاید از این راه بگذرد، هیچ راه دیگری نیست.

بخاطر همین پیامبر بزرگوار گاهی می­فرمود: اگر همه انبیاء امروز باشند، همین راهی را خواهند رفت که الآن من می­روم، «لو کانَ موسی حیّاً ماوسعه الااتباعی لتَّبَعنی»[5]؛ اگر موسی هم امروز زنده بود، همین راه را می رفت. راه دیگری وجود ندارد؛ مگر خدای سبحان در قرآن نفرمود: «اِنّ الدّینَ عندالله الاسلام»[6]؛ دین همین است؛ دیگر غیر از این نیست؛ مگر انبیاء وقتی داشتند از دنیا می­رفتند فرزندان­شان را دور خودشان جمع نمی­کردند و نمی­گفتند: «لاتموتُنّ الاّ و انتم مسلمون»[7]؛ همین راه اصلی و مشترک را به فرزندان خود می آموختند. آن راه مشترک و یگانه، همین است که تا عیب اول برطرف نشود، زایل نشود، زدوده نشود، عیب و مانع بعدی اصلاً شناخته نمی­شود که بخواهیم برطرف کنیم.

 عزیزان من! بازیگوشی را بگذارید کنار، حواس­پرتی­ها را بگذارید کنار، این شلوغی دل­تان را بگذارید کنار؛ یک خلوتی پیدا کنید، این حرف را ببرید در آن خلوت خودتان بررسی کنید. من با موانعی که نمی­شناسم چطور می­خواهم این راه را طی کنم؟ - این شوخی هم ندارد؛ سالیان متمادی هم آدم بیاید در اینطور جلسات ولی کار عملی نکند، دارد درجا می­زند- در واقع چه چیزی را می­خواستیم مورد توجه قرار بدهیم؟ عیب شناسی. ببینیم در هر پنج روزی گیر ما کجاست؟ چرا ما درست رفتار نکردیم؟

این عیبهایی که شناختیم، حالا یا در دفترمان یادداشت می­کنیم یا در برنامه معنوی­مان می­نویسیم یا در ذهن­مان نگه می­داریم؛  کارهای دیگر را رها می­کنیم؛ کارهای سیروسلوکی را عرض می­کنم؛ نه اینکه درس و زندگی را رها کنیم، نه! این ها رها کردنی نیست. هرکس اینها را رها کند، برود غارنشینی کند، ناموفق­تر خواهد بود؛ یقین بدانید راه خدا از متن این زندگی می­گذرد؛ نه درغارنشینی، از آنجا نمی­گذرد.

عرفا تصریح می­کنند که بهشت از متن جهنم می­گذرد؛ روایت هم داریم، آیه قرآن هم داریم که بهشت از وسط جهنم می­گذرد؛ لذا تا وارد جهنم نشویم، نمی­توانیم وارد بهشت بشویم. «وَ إن مِنکُم الّا واردُها کانَ علی ربّکَ حتماًمَقضیاً»[8]؛ وقتی این آیه نازل شد، وجود شریف پیغمبر می­لرزید، دو چشم نازنینش می بارید که ما چگونه وارد جهنم بشویم و آن­وقت از جهنم بتوانیم وارد بهشت بشویم.

عُرَفای شامخ و بزرگوار اسلامی در تفسیر این آیه، روایات مربوط به همین بحث، می­گویند جهنم همین دنیاست؛ یعنی همین­که ما می­خواهیم کارکنیم، درس بخوانیم، اینها همه جهنم است؛ خیابان برویم، ازدواج کنیم، فرزند داشته باشیم، تدریس کنیم، سیاست بفهمیم، فلان کتاب را بخوانیم، آن سخنرانی را داشته باشیم، آن مقطع تحصیلی را داشته باشیم، مریض بشویم، دکتر برویم؛ جهنم یعنی همین­ها! باید از بین اینها عبور کرد، یعنی تمام اینها را باید داشته باشیم، هیچکدام از این ها تعطیل بردار نیست؛ از متن اینها، از دل اینها، از درون و باطن اینها، باید آن راه خدا را بیرون بکشیم. پس نمی­خواهد برویم غارنشینی کنیم؛ «لارُهبانیَّهَ فی الإسلام»[9]؛ پیغمبر فرمود: ما در اسلام غارنشینی نداریم. قرآن می­فرماید: مردم خودشان، رُهبانیت را درست کردند، ما برای این ها تجویز نکردیم.«رهبانیهً ابتَدَعوها ماکَتَبناها علیهم»[10]؛ ما برای اینها قرار ندادیم.

علی أیُّ حالٍ. همین عیب اولی که شناختیم، پیدا کردیم به لطف خدا- این عیب­شناسی لطف خداست- این موانعی را که خدا لطف کرد، کشف کردیم، همین­ها را باید در درجة اول برطرف کنیم.

اگر شما گیر قهر هستید، گیر پرتوقّعی­تان هستید، گیر تنبلی­تان هستید، گیر شکم­پرستی هستید، گیر اسارت خواب هستید، گیر هوسهای خاص هستید؛ اینها را شناسایی کردید، باید برطرف کنید.

کجا دارید می­روید؟! أین تذهبون؟! مگر انسان کامل شدن، به آن مقامات عالی رسیدن، مکان خاصی است که آدم بلیطش را بگیرد، ماشین سوار شود، قطار سوار شود، هواپیما سوار شود، برود آنجا پیاده شود؟

علمای اخلاق از زاویة دیگری به این بحث نگاه می­کنند؛ آنها می­گویند: هرعیبی که انسان دارد، هر ضعف و مانعی که دارد، این غذای دلنشین شیطان است و تا وقتی آن هست، شیطان دنبال انسان است.

شیطان هم یک موجود سیری ناپذیر است. مثل این می­ماند که شما یک گوشتی دست­تان گرفتید، این گوشت بو دارد، یک سگ گرسنه هم دنبال­تان کرده، حالا هرچه می­گویید چخ چخ! این سگ رها نمی­کند. می­خواهید با او مدارا کنید، خواهش می­کنم جناب سگ، لطف کنید تشریف ببرید، نمی­رود؛ عصبانی می شوید، وقتی عصبانی می­شویم یعنی غافل می­شویم؛ چون عصبانیت آن تدبیر لازم را از انسان می­گیرد؛ باز او مجال پیدا می­کند که از زاویه دیگری حمله بیاورد. بنابراین از این زاویه هم اگر بخواهید نگاه کنید، آدم بداند که همیشه دنبالش هستند.

خانم ها شما می­خواهید خانه بروید؛ حقیقتاً عرض می­کنم، یک مقدار چشم دل­مان را بازتر کنیم؛ می خواهید بروید خانه؛ دارید پیاده می­روید؛ حقیقتاً اگر بدانید یک سگ گرسنه دارد دنبال شما می­آید؛ دنبال فرصت می­گردد که غفلت کردید، خیز بردارد روی شما؛ آدم می­تواند آسوده برود یا نه؟ یک چشمش همه اش پشت سرش است، یک گوشش همه­ اش به صداهای پشت سرش است؛ چطوری امنیت داریم؟

علمای اخلاق از این زاویه نگاه می­کنند، عرفا از آن زاویه؛ ملاحظه می­فرمایید؟ اینکه اینها را شناسایی کنیم، این لطف پروردگار است؛ عیب شناسی، مانع شناسی، لطف خداست؛ إنشاءالله وقتی این را کنار گذاشتیم، یک عیب دیگر ظهور پیدا می­کند؛ آن عیب دوم نعمت است؛ آن را شناسایی کردیم، حالا برویم سراغ او؛ همین­طور سرانگشتی حساب کنیم، چند سال طول می­کشد؟ تا همین­جا چه کارکردید؟ یک میزانی قرار بدهید برای آینده، من گمان نمی­کنم عمر هیچکدام از ما کفاف بدهد. دوهزار وپانصد سال عمر حضرت نوح برای این­طور مانع شناسی کم است؛ ولی راه این است؛ می­خواهید چه­کارکنید؟! اصلاً نمی­خواهید بروید  یا نه این راه طولانی را بالاخره باید رفت؛ تا هر مرحله­اش هم بروید، غنیمت است.

خیلی­ ها همین­طوری می­روند جلو؛ یعنی واقعاً عیبی را شناسایی می­کنند، سرمایه­ گذاری می­ کنند در اِضمحلال آن عیب؛ واقعاً ماه آینده از آن عیب خبری نیست.

خواهران عزیز! من با چه زبانی بگویم؟ با چه لفظی بگویم؟ خدای من گواه است، عاجزم؛ دیگر لفظ کم آوردم؛ بارها و بارها این خطر را از زوایای مختلف گوشزد کردم، به خودم و به شما تذکر دادم، راه این است! معطل نشوید، بازیگوشی نکنید، نپرداختن به این مسئله، بازیگوشی است.

خیلی هم طول می­کشد، بعضی­ ها دارند می­روند؛ بیست سال، سی ­سال، چهل سال است، اینها به شدت مراقب خودشان هستند، عیب شناسی می­کنند، مانع را برمی­دارند، مانع جدید شناسایی می­کنند؛ مانع جدید را برمی­دارند، مانع جدیدتر شناسایی می­کنند، مانع جدیدتر را برمی­دارند.

اما یک چیز دیگر هم به شما بگویم: ای جوانها، یک راه میان­بُری هم وجود دارد؛ این خیلی طول می کشد ولی باید این راه را رفت؛ راه دوم را نمی­خواهم بگویم، برای اینکه راه اول را نروید؛ آن میان­بُر را نمی خواهم بگویم برای اینکه نسبت به پیمودن راه اول سست بشوید؛ لذا چند دقیقه ای معطل کردیم تا راه اول خوب در وجود شما بنشیند؛ شما برنامه­ریزی کنید برای راه اول.

این میان­بُری که می­خواهم بگویم، این راه دوم را نمی­شود برنامه­ریزی­کرد؛ این خودش پیش می­آید. یک سری مقدماتی دارد؛ بعضی­ها مقدماتش را انجام می­دهند، پیدا می­شود؛ بعضی­ها هم انجام می­دهند، پیدا نمی­شود. حالا چرا بعضی­ها انجام می­دهند، پیدا نمی­شود؟آیا این مقدمات واقعی نیست؟ یا آنها واقعاً این مقدمات را انجام نمی­دهند؟ اینها بحثهای فرعی است، خیلی بحث اصلی ما نیست.

آن راه میان­بُرکه بسیار بسیار کوتاهتر از این راه است- می­گویم حالا حالاها برای کسی پیش نمی­آید- آن عشق به خداست؛ شاید تک و توک سالکانی هستند که در مسیر سلوک که دارند طی می­کنند - سلوک یعنی همین راه اول- یکباره مجذوب می­شوند؛ این عشق فرا می­گیرد.

اما عشق این­طور نیست که آدم برود به دست بیاورد، این یک اکسیر جان بخش و یک عنصر معجزه آسایی است.

در ارتباط با ملاقات شمس و مولوی، خیلی اسرار وجود دارد که آن ملاقات اصلاً چه بود؟ مولوی یک عالم بود،کاری به این بحثهای عشق و عاشقی و عرفان و اینها نداشت؛ تفسیر قرآن داشت، توی این مقوله ها بود؛ خودش می­گوید من زاهد بودم، سجاده نشین بودم، شمس چه کارم کرد؟

زاهد بودم، ترانه­ گویم کردی                

سر حلقة بزم و باده جویم کردی[11]

من اهل این چیزها نبودم؛ سجاده نشین با وقاری بودم   

  بازیچه کوی کودکانم کردی[12]

شمس چه­کارکرد؟ خود مولوی در دیوان شمس نقل می­کند که: شمس که با من ملاقات کرد، من را در این شرایط دید؛ یک گفتگویی دارد، یک داستان طولانی است؛ شبیه به حضرت خضر و حضرت موسی علیه السلام؛ داستان این است: مولوی می­گوید: یکی از حرف هایی که شمس به من زد، گفت: تو عاشق نیستی.

گفت که سرمست نه­ ای، روکه از این دست نه­ای

به من نگاهی کرد، گفت تو به درد این چیزها نمی­خوری؛ تو می­خواهی این راه سنگین را طی کنی، تو به درد این کارها نمی­خوری؛ همان بهترکه تو حرف اینها را بزنی، تو بهتراست بروی فقط اینها را تدریس کنی؛ تو بهتر است بروی کلاس های اخلاق شرکت کنی، درس اخلاق بگویی؛ تو نمی­توانی این راه را بروی؛ رفتن این راه، یک مستی می­خواهد که تو نداری.

مولوی می­گوید: تمام وجودم را گذاشتم که این عشق را به دست بیاورم:

رفتم و سرمست شدم، و ز طرب آکنده شدم

می­گوید رفتم دنبالش؛ حالا این یک جمله نیست، یک فراز است؛ این یک فراز، خیلی چیزها گفت؛ عشق را درست کرد، گفت یک چیز دیگر کم داری؛ آنها را درست کرد، گفت یک چیز دیگر کم داری، آنها را درست کرد؛ گفت یک چیزهایی اضافه داری، بارت را کم کن؛ رفت آن را کم کرد؛ گفت بازم اضافه داری، آن یکی را هم کم کن؛ زیادی­ها را انداخت پایین، کم و کاستی­ها را جبران کرد؛ شد مولوی.

مُرده بُدَم زنده شدم،گریه بُدَم خنده شدم

 دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

هر کس مایل است این داستان را تا آخرش بداند، به همین غزل مراجعه کند که گفتگوی بین خودش با شمس را به این ابیات تبدیل کرده.

مگر خدای سبحان در قرآن نفرمود: «و الَّذینَ آمنوا اشدُّ حَبّاً لله»[13]؛ آن هایی که مؤمن هستند، آن هایی که عاشق خدا هستند.

این میان­بُری است، راه­کوتاهی است، دریغ از پیدا کردن این راه! هیهات از یافتن این راه! هیهات از حصول این عشق! لذا من عموماً توصیه نمی­کنم، نسخة عمومی نمی­پیچم؛ من می­گویم همه همت کنیم، همان راه اول را برویم؛ راه عمومی همین است؛ همه باید شروع کنیم؛ خداوند توفیق بدهد عیبها را یشناسیم، روی آن ها سرمایه­گذاری کنیم، آن ها را از بین ببریم؛ بعد تازه عیب دیگر نمایان می­شود؛ آن عیب و مانع بعدی را هم از بین ببریم، باز مانع دیگر نمایان می­شود، همینطور. «لایَنفی منها عیباً»[14]؛ هرگاه نفی کند از خودش عیبی را، «بَدا له عیبٌ»؛ آشکار می­شود بر او عیب دیگری.

این راه، راه عمومی است؛ سالیان متمادی طول می­کشد؛ بیست سال، سی سال، زمان می­برد اما راه کوتاهش عشق است؛ همه اینها را یک شبه می­سوزاند.

امام عارفان علی علیه السلام تعبیری دارد: «حُبّ الله نارٌ لایَمُرُّ علی شیءٍ اِلّا احتَرَق»[15]؛ حب خدا آتشی است که از چیزی عبور نمی­کند مگر اینکه می­سوزاند، همه این نواقص و موانع را برمی­دارد؛ انسان می­رود.

شما امید به خدا داشته باشید، «یا رجاءَ مَن لارَجاءَ لَه»[16]؛ این راه عمومی را طی کنیم، عیب شناسی کنیم، اینها را از بین ببریم؛ شاید در مسیر راه، خداوند فیض و احسان و لطف خودش را شامل حال ما قرار بدهد، آن عشق هم پیدا بشود؛ آدم بقیه مسیر را یک شبه، با عشق طی کند.

مکانیزم و ساز وکار عیب شناسی، مسئله ابتلاء است. ابتلاء،آزمایش پروردگار، بستر و میدانی است که وقتی انسان وارد آن میدان می­شود، آن عیب را می­تواند شناسایی کند. بنابراین عیب خود بخود شناخته نمی شود؛ زمانی شناخته می­شود که انسان وارد یک ابتلائی می­شود؛ آن ابتلاء سبب می­شودکه آن عیب، خودش را نشان دهد؛ وقتی مانع و عیب شناسایی شد، انسان در از بین بردن آن سرمایه­گذاری می­کند.

جلسة گذشته روایتی را خدمت شما عرض کردم که ابتلاء انبیاء، بیشتر از بقیه است؟ چون آنها جلوتر رفتند؛ یعنی موانع بیشتری را شناسایی کردند.

در روایات دارد: «انَ الله تبارکَ و تعالی اذا احَبّ عبداً غَطَّه بالبلاءِ غَطّاً»[17]؛ خدا وقتی کسی را دوست دارد، او را در ابتلاء بیشتری قرار می­دهد. اصلاً او را غرق بلا می­کند؛ بخاطر اینکه وقتی او را دوست دارد، می­خواهد عیبها و موانع را بشناسد و دور کند؛ اگر می­خواهد موانع را دور کند، باید بشناسد، اگر بخواهد بشناسد، باید میدان ابتلاء به سوی آن بنده باز باشد؛ لذا خدا هرکس را دوست دارد، ابتلاء او هم بیشتر خواهد بود.

  هرکه در این بزم مقرّبتر است                            

 جام بلا بیشترش می­دهند[18]                

از امام باقرعلیه­السلام سؤال می­کنند:«هَل یبتلی الله المؤمن»؛ خدا مؤمن را آزمایش می­کند؟ امام می فرمایند: «هل یبتلی إلّا المؤمن»[19]؛ اصلاً بگو خدا غیر مؤمن را هم آزمایش می­کند؟-آزمایش برای مؤمن است دیگر- بعد فرمود: آن آیه را در قرآن خواندی؟ سورة مبارکه یس، «وَ جاءَ مِن اقصی المدینه رَجُلٌ یسعی قالَ یا قومَ اتَّبعواالمُرسلین* اتّبعوا من لا یسئلُکُم اَجراً و هم مُهتَدون* وَ مالیَ لا اَعبدُ الذی فَطَرنی وَ الیهِ تُرجَعون»[20] عرض کرد بله شنیدم که چنین شخصی بوده؛ حضرت فرمود: همان مؤمن «کانَ مُکَنَّعا»[21]؛ مُکَنَّع بود. «قُلتُ و مَن مکَنِّع»؛ سؤال کرد مکنع بود، یعنی چطوری بود؟ فرمود گرفتار مریضی جزام بود. 

  این بسترهایی است که خداوند فراهم می­کند. بار دیگر عرض می­کنم: معنایش آن نیست که بریم مریض بشویم، نه! سلامتی هم امتحان است؛ فکر نکنیم فقط مریضی امتحان است.

در روایت دیگری امام علی علیه السلام فرمودند: «وَ ما مِن بلیَّةٍ اِلّا وَ للهِ فیها نعمةٌ تُحیطُ بها»[22]- کسانی که می­خواهند مطالعه کنند، میزان الحکمه، جلد اول، صفحه 487- امام فرمودند: هیچ آزمایش و بلایی نیست الا اینکه خداوند در آن آزمایش و بلا، نعمتی قرار داده؛ «تُحیطُ بها»؛ که آن نعمت احاطه دارد به این بلا.

  باز در روایت دیگری آمده: «اِذا رأیتَ ربّکَ یُوالی علیکَ البلاءَ فَاشکُره»[23]؛ هرگاه دیدی خدا رگبار بلا را به سوی تو گرفته، خدا را سپاس بگو، از فرصت استفاده کن، عیب شناسی کن؛ خدا را سپاس بگو که میدانی پیدا شد، توانستی عیب را بشناسی.

 «وَ اِذا رَأیتَ ربُّکَ یُتابِعُ علیکَ النّعمَ فَاحذَره»[24]؛ هرگاه دیدی که هیچ مشکلی برای تو پیدا نمی­شود، هیچ میدان آزمایشی برای تو باز نمی­شود، آنگاه بترس؛ بترس که نمی­توانی موانع را شناسایی کنی.  

موانع تا نگردانی زخود دور                                                  

درون خانة دل نایَدَت نور[25]

خُب آنها را هم شناسایی نکنیم؛ نور در دل راه پیدا نمی­کند.

توجه می فرمایید؟

و کدام میدان، زیباتر، قشنگ­تر، مهمتر، با شکوه­تر از ماه مبارک رمضان است؟که الان این میدان برای ما باز شده و کدام عیب بدتر، زشت­تر، شنیع­تر، فجیع­تر از این که انسان ببیند در این ماه، حال معنوی ندارد؟

این میدان است، دیگر چه می­خواهیم؟ ماه مبارک رمضان که نبود، ما نمی­دانستیم بی­حال هستیم.

ای گدای خانقه بَرجَه که در دیر مغان     

می­دهندآبی ودل ها را توانگرمی کنند[26]

به خودمان وعدة دریافت آن آب حیات را دادیم؛ خب الان آن بستر و میدان باز شده؛ کدام میدان مهمتر، جدی­تر، عظیم­تراز ماه مبارک رمضان است و کدام مانع و کدام عیب و نقص زشت­تر و بدتر از بیحالی در این ماه است؟ حالا آنهایی که بیحال هستند مثل من، خیلی دقت کنند، حالا کجایش را دیدید؟ اینها بیحالی نیست، بیحالی آنجا خیلی زشت می­شود؛ فجیع است؛ سنگین و گران می­شود که شبهای احیا فرا برسد؛ ما می­بینیم اولیاء خدا دارند از این سفره چه چیزی تغذیه می­کنند؛ چه چیزی به دست می­آورند؟ چقدر شعور دارند؟ چقدر تقرّب پیدا می­کنند؟ آنها را ببینیم و خودمان را محروم ببینیم؛ این عیب الان خودش را نشان نمی­دهد؛ رحم کنیم به خودمان.

همین اندازه خدمت شما عرض کنم، اولیاء خدا از ماه­ها قبل نقشه می­کشند- به جان خودم، دارم صادقانه خدمت شما می­گویم- از ماه­ها قبل نقشه می­کشند، قدم به قدم، مواظبت­ها و مراقبت­ها را شروع می کنند که بتوانند در آن لحظة استثنائی، فوق استثنائی، شبهای احیاء، آنجا که خدا دارد درها را باز می­کند، می گوید بندگان من بیایید؛ عقب نباشید؛ من یک وقت خواب نمانم!

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش؛ ماه مبارک برود، بیابان در پیش است!

کی روی؟ ره  زِ که پرسی؟ چه کنی چون باشی؟

آن شب خداوند دل عده­ای را می­برد، می­رباید، آن شب خداوند به بعضی­ها عشق می­دهد؛ آنهایی که از عشق بهره ندارند، چه می­دانند خدا آن شب چه می­دهد؟ خدا نکند آدم یک ذره بچشد، حسرتش می­کُشد.

آن شب که رسید، یادتان باشد همان شب، اگر دیدید حالی هم نبود، سراسیمه در خانة او بروید؛ بترسید، با او حرف بزنید، خوف و رجاء، امید و بیم، با هم بیامیزید؛ به درگاه او عرضه کنید؛ بگویید من نمی فهمم، بگویید من نمی­دانم ولی اینقدر می­دانم که تو امشب سَر و سِرّی داری با اولیاءت، برنامه­ها داری، چیزها به آن ها می­دهی؛ آن ها حرف ها دارند برای تو؛ این ها رجاءِ است. از این طرف امید، از آن طرف بیم، که نکند بیحالی من، کار دستم بدهد؛ همین­طوری با او حرف بزنیم.

به او بگوییم که انبیاء آمدند، گفتند تو خیلی کریمی؛ اولیاء تو به ما گفتند: اگر کسی آرزوی یک کمالی را داشته باشد، تو آن کمال را در حق ّ او اجابت می­کنی. ما که چیزی نمی­دانیم، ما هرچه شنیدیم، از لسان اهل توحید شنیدیم؛ اولیاء آمدند به ما گفتند: قطعاً و یقیناً این راه باز خواهد شد.

آن وقت انسان از درون خودش می­فهمد که چطور دریچه­ها باز می­شود، نور را در صحن و سرای دل خودش دریافت  می­کند؛ می­بینیم تصمیم­های جالبی دارد می­گیرد.

خدایا به اولیائی که آن ها را دوست  داری، سوگندت می­دهیم؛ ما از محرومین شب های قدر قرار نده.

خدایا به همان اولیائی که با آن ها رازها داری، سِرّها داری، سوگندت می­دهیم؛ ما را از مراحل عالی آن رازها مرحمت بفرما.

خدایا اگر تا رسیدن آن شب کم و کاستی­های عاجلی وجود دارد که سریعاً باید برطرف کنیم، تو دل­های ما را، تو ذهن­های ما را، برای زدودن آن موانع مهیّا بفرما.

بِالنبیِّ و آله و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین

بحث اخلاق، جلسه9؛ موضوع: ماه رمضان؛ حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی؛تاریخ :16/9/1379

 


[1] - الکافی، ج2، ص147، ح16

[2] - سوره أسراء(17) آیه110

[3] - بحارالأنوار، محمد باقر مجلسی، ج93، ص294، ح24

[4] - بحارالانوار، ج64، ص137

[5] - بحارالانوار، ج2، ص99، ح54

[6] - آل عمران(3)، آیه 19

[7] - آل عمران(3)، آیه 102

[8] -  سوره حدید(57)، آیه27

[9] - بحارالانوار، ج65، ص319

[10] - سوره حدید(57)، آیه27

[13] - سوره بقره(2)، آیه 165

[14] - الکافی، ج2، ص147، ح16

[15] - بحارالانوار، ج67، ص23

[17] - الکافی، ج2، ص253، ح6

[19] - بحارالانوار، ج64، ص241، ح72

[20] - سوره یس (36)، آیات 20-22

[21] - بحارالانوار، ج64، ص241، ح72

[22] - بحارالانوار، ج75، ص374، ح34

[23] - غرر الحکم و دررالکلم، عبدالواحد الآمدی التمیمی، نشر موسسه دار الکتاب الاسلامی، ص286، ش108، چ سوم، 1429هـ.ق/2008م

[24] - غررالحکم و دررالکلم، ص287، ش109

[26] - دیوان حافظ، غزل 199، ص330