تأثیر اعمال انسان در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

رای دهی:  / 3
ضعیفعالی 

در ابتدا خدمت خواهران عزیز و بزرگوار، ایام سراسر سعادت میلاد مولود نیمه شعبان را تهنیت عرض می­کنم. خداوند معرفت ما را نسبت به آن امام بزرگوار کامل بفرماید.

اگر توفیق داشته باشیم؛ خواهران حوصله کنند یک ساعتی با آرامش، بدون دغدغه بتوانیم بحثی را بین موضوع «زن و تربیت نسل منتظر» و مناسبت همین ایام یعنی ولادت با سعادت حضرت ولی عصر سلام الله علیه داشته باشیم.

موضوعی که می­خواستیم خدمت خواهران مطرح کنیم، نقش ما به صورت عام و نقش تربیتی ما به صورت خاص و نقش خوهران بزرگوار به صورت اخص و نقش شما عزیزانی که در  اینجا حضور دارید از خواهران جامعة الرضویه هستید به صورت خاص الخاص، در مسأله ظهور مورد بررسی قرار بگیرد.

می­خواهیم ببینیم آیا واقعاً هر یک از ما در مسأله ظهور امام زمان سلام الله علیه چه نقشی داریم؟

 

تقریباً احتمال می­دهم که بسیاری از شما بزرگوارانی که اینجا تشریف دارید، گمان­تان این است که انسانها نقش دارند در ظهور امام زمان علیه السلام؛ اما این را به ذهن­تان خطور نمی­دهید که شخص شما هم، آری! شخص شما خواهری که الان دارید عرایض من را گوش می­دهید، شما در تعیین تاریخ ظهور امام زمان سلام الله علیه، این پدیده به این بزرگی، پدیده جهانی، پدیده فوق جهانی، پدیده ای که نه فقط عالم طبیعت بلکه کل هستی اعم از مجرد و ماده متأثر از این پدیده است؛ این واقعیت به این بزرگی از شخص شما متأثر و منفعل است و شما در تعیین تاریخ پیدایش این پدیده نقش دارید!

نمی­دانم از این مهم­تر می­توانستیم بحثی را انتخاب کنیم و در محضر شما تقدیم کنیم؟

گفتیم این حادثه یوماً ما تحقق پیدا می­کند، تعیین آن روز متأثر از امور و حوادثی است؛ از جمله آن حوادث، خود شما هستید، همین جلسه ماست؛ اینجاست که نقش ما خودش را یواش یواش نشان می­دهد.

ممکن است یک خواهری آن قدر عالم نشود که بتواند ظهور حضرت را نزدیک کند ولی ممکن است آن قدر بد بشود که ظهور حضرت را به تأخیر بیندازد.

متأسفانه بعضی از ماها، وقتی عرضه نداریم، توان نداریم، این قدر خوب باشیم که ظهور را نزدیک کنیم، گاهی با رها کردن خودمان، گاهی با افتادن مان در جریانات غیر صحیح، غیر طلبگی، یقیناً ظهور مولا را به تأخیر می­اندازیم و بعد در همان وقت هم، سنگ آن بزرگوار را بر سینه می­زنیم و اگر کسی اسم حضرت را بدون عیله السلام بگوید، می­خواهیم سر او را از تنش جدا کنیم؛ در حالی که خود ما نقش منفی بزرگی را داریم ایفا می­کنیم.

اگر خدا لطف کند، فضا اجازه بدهد- فضا خیلی مهم است در صحبت­های ما- با حوصله باشید، این را بتوانیم در ضمن نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه خوب پیاده کنم، شما لمس کنید نقش بی­بدیل­تان را در تعجیل امام زمان سلام الله علیه، فکر می کنم که لطف خداوند شامل حال ما خواهد شد.

مقدمه­ای را برای ورود به این بحث تقدیم کنم و بعد بحث را مبتنی بر آن مقدمه  دنبال کنیم.

می دانید که خداوند علم دارد و علم خداوند مراتب دارد؛ در بحث­های عقایدی که خدمت خواهران در همین جا داشتیم، مراتب علم خداوند را توضیح دادیم. یک مرتبه علم ذاتی حضرت حق است؛ مرتبه دیگر علم فعلی خدای متعال قبل از ایجاد عالم است و مرتبه دیگر از علم خداوند، علم فعلی حضرت حق است که عین ایجاد عالم است.

آن علم وسطی که عبارت باشد از علم فعلی حضرت حق؛ یعنی خارج از ذات و قبل از ایجاد عالم.

خدا یک شبکه علمی دارد که در مرحله ذاتش نیست و عین فعل خارجی هم نیست؛ قبل از ایجاد اشیاء، آن شبکه علمی را تأسیس کرده؛ آن علم اسمهای مختلفی دارد؛ عرفا از آن تعبیر می­­کنند به اعیان ثابته؛ قرآن مجید از آن تعبیر می­کند به کتاب؛ معمولاً پسوند وصفتی هم برای آن می­آورد؛ «لارَطبٍ و لایابسٍ الا فی کتابٍ مُبین»؛ در کتاب مبین؛ «فی لوح محفوظ»؛ امثال اینها. ببینید خداوند می­فرماید: «هیچ رطب و یابسی نیست إلّا اینکه این در کتاب مبین هست»؛ کتاب مبین، این قرآنی که ما استفاده می­کنیم، نیست؛ همان لوح محفوظ، همان مرتبه­ای از علم خداونداست که الآن اسم بردیم.

پس قرآن از این مرتبه علمی تعبیر می­کند به کتاب مبین؛ روایات و کتابهای کلامی، اسم این مرتبه علمی را می­گذارد قضا و قدر؛ پس قضا و قدر نام روایی و کلامی این واقعیت است؛ کتاب مبین یا لوح محفوظ و امثال اینها، نام قرآنی این بحث است و اعیان ثابته هم، نام عرفانی این بحث است.

در تعبیر کلامی و روایی عرض کردیم این واقعیت به اسم قضا و قدر است. قضا چیست؟ قدر چیست؟

قضا عبارت است از علم خداوند به نسبتِ شیء با علت تامه اش.

هر شیئی را در نظر بگیرید، معلول، مسبّب، حادثه، هر چیزی؛ وقتی آن شیء را با علت تامه­اش ملاحظه می­کنید، علمِ به این نسبت را می­گویند قضا.

قدر یا تقدیر؛ علم به نسبتِ شیء با علت ناقصه است. هر گاه به نسبتِ میان شیء و علت ناقصه او، آگاهی و احاطه علمی پیدا می­کنیم؛ به آن می­گویند قدر. 

مثلاً فرض کنید یک چوبی را می­خواهیم بسوزانیم، سوختن این چوب، معلول است، یک علتی دارد؛ اگر سوختن آن چوب را با علت تامه بسنجیم، می­گویند قضا؛ با علت ناقصه بسنجیم، می­گویند قدر.

سوختن این چوب به چند امر بستگی دارد: یکی اینکه آتش باشد، دوم اینکه آتش نزدیک چوب باشد؛ اگر آتش نباشد یا آتش نزدیک نباشد یا چوب خشک نباشد، چوب نمی سوزد. پس این مجموعه را می گویند علت تامه. رابطه سوختن چوب با هر کدام از اینها، علت ناقصه است.

چه فرقی بین این دو رابطه است؟ رابطه شیء با علت تامه، رابطه شیء با علت ناقصه؛ تفاوتش این است که در رابطه اول، معلول تخلف ناپذیر است؛ یعنی وقتی شما تمام شرایط سوزاندن چوب را مهیا کردید، آماده کردید، چوب هیچ راهی ندارد جز این که سوخته بشود. توجه فرمودید؟ هیچ راهی ندارد. شما آتش را درست  کردید، آتش هم کم نیست، به اندازه­ای که چوب را بسوزاند هست؛ نزدیک چوب هم هست؛ چوب هم خشک است؛ همه چیز فراهم است؛ دیگر امکان ندارد چوب نسوزد.

لذا رابطه اول یعنی نسبت شیء به علت تامه، یک رابطه حتمی است ولی در رابطه دوم یعنی رابطه شیء با علت ناقصه، همواره احتمال اینکه بقیه اجزاء علت کامل نشود و چوب سوخته نشود وجود دارد.

شما آتش را افروختید ولی این آتش نزدیک چوب نیست، خوب نمی سوزد؛ نزدیک چوب هست ولی چوب خیس است، باز نمی سوزد، چوب خشک هم هست، آتش نزدیک است ولی آتش کم است؛ باز هم نمی سوزد. در تمام اینها احتمال تخلف وجود دارد.

اگر خوب دقت کنید، می­بینید در رابطه دوم، رابطه شیء با علت ناقصه، همواره نوعی تدریج هست. یعنی شما آتش را روشن می­کنید، می­آورید کنار چوب یا چوب را می­گذارید داخل آتش، این چوب یواش یواش گرم می­شود، شروع می­کند به سوختن؛ نگاه کنید اینها همه تدریج است.            

مثال دوم برای اینکه بیشتر دقت کنید؛ می­خواهید بروید خانه؛ وقتی می­رسید خانه، می­شود قضا؛ ولی آن مراحلی که دارید از قبل طی می­کنید، تاکسی سوار می­شوید، بعد کوچه­های منتهی به منزل را طی می­کنید، قدم­هایی که برمی­دارید؛ اینها هر کدام چه هستند؟ اینها هر کدام یک قَدَری هستند که این قَدَرها جمع می شوند نهایتاً برابر می شوند با قضا یعنی تحقق حتمی.

در این بحث که می­گوییم قضا و قدر، ترتیب زمانی ندارد؛ یعنی این طوری نیست که اول قضا باشد بعد قدر؛ بر عکس است اول قدر است بعد قضا.

شما یک مرتبه داخل این سالن نمی­آیید، اول از منزل حرکت می­کنید، این در منزل را باز کردن، یکی از مراحل قدر است؛ پله­های منزل­تان را می­آیید پایین؛ کوچه را طی می­کنید به خیابان می رسید، تاکسی می گیرید، چند دقیقه داخل تاکسی هستید، پیاده می­شوید، کوچه را طی می­کنید، اینها همه تقدیر است.

پس قضا و قدر نیست؛ قدر و قضاست در واقع؛ همیشه قدرها هستند که یکی پس از دیگری قرار می گیرند و یواش یواش منتهی می شوند به قضا.

طبق بحثی که محضر شریف­تان عرض کردیم، بین قضا و قدر، چند فرق پیدا شد:

1. قضا دفعی است ولی قدر تدریجی. تقدیر یواش یواش طی می­کند، تدریجی است ولی قضا دفعی است، یک­باره است.

2. قضا یک مرحله­ای است ولی قدر گاهی اوقات چندین مرحله دارد.

3. قضا تغییربردار نیست؛ قابلیت تغییر ندارد ولی تقدیر یا قَدَر، قابل تغییر است.

وقتی چوب سوخت تمام شد دیگر، کاری نمی­شود کرد. شما به منزل که رسیدید دیگر هیچ کاری نمی شود کرد، رسیدید دیگر؛ دیگر نمی­توانیم زمان را به گذشته برگردانیم؛ وقتی به اینجا رسیدید تمام شد دیگر، نمی­شود کار ی کردولی تقدیر یا قدر، قابل تغییر است؛ شما وقتی در منزل را باز کردید آمدید بیرون، ممکن است با یک تلفن بگویند که مثلاً والده گرامی شما از شهرستان دقایقی دیگر می­رسد، خب دیگر شما برمی گردید داخل منزل، زمینه را برای مهمانی والده تان فراهم می­کنید، دیگر سخنرانی که نمی­آیید.

ببینید تقدیر چون مراحل دارد، تدریجی است؛ در هر یک از این مراحل تدریج، ممکن است یک مانعی وارد عملیات بشود، وارد معادله بشود و قضیه را متفاوت کند؛ پس تقدیر، تغییربردار است ولی قضا تغییربردار نیست.

تغییر در تقدیر، نامش در روایات آمده که به آن می­گویند: بَداء.

بداء از مختصات عقاید شیعی است. آن­قدر این بداء مهم است که شما تعجب می­کنید!

در روایات آمده که خدا هیچ پیامبری را برنینگیخت. «مابَعَثَ الله نبیّاً إلّا بأن یُقِرَّ لله البدَاء»؛ مگر اینکه برای خداوند بداء را اعتراف و اقرار بکند. واقعاً مگر چه خبر است که این همه تأکید شده؟ باید برای خداوند بداء را معتقد باشد؛ اگر معتقد نشد، نبی نمی­شود.

می­توانید حدس بزنید چرا این­قدر مسأله بداء اهمیت دارد؟ تقریباً می­شود گفت واضح است چرا این قدر اهمیت دارد؟ برای اینکه هیچ انسانی روی کره زمین به مرحله یأس نرسد.

بیماری را تصور کنید که ممتنع العلاج باشد. بیمار روی تخت افتاده؛ تیم پزشکی دست از کار کشیده، می­گوید این دیگر هیچ حلی ندارد؛ در همان موقع هم انسان باز- یعنی از لحاظ روانی هم همین طور است- نا امید نیست؛ ممکن است این تقدیر به آن قضا نرسد.

این تقدیرات دارد به آن قضا می رسد دیگر؛ یعنی مرگ بیمار؛ باز آدم می­گوید خدا؛ ممکن است در آخرین لحظات، یک وقت بدن بیمار به داروها پاسخ مثبت بدهد، شروع کند به فائق آمدن، غلبه کردن بر بیماری؛ شروع کند به خوب شدن؛ بنابراین در آخرین لحظات هم انسان ناامید نمی­شود. وقتی ناامید نشد، فعالیت می­کند؛ یکی از فعالیت­هایی که می­کند، دست به دعا برمی­دارد. در حالی که اگر ناامید باشد، خودش را می­بازد؛ دیگر دست به دعا برنمی دارد؛ چون معتقد است دیگر فایده ندارد، برای چه دعا کند؟

واقعاً این چیزها در عقاید برادران و خواهران ما در اهل سنت نیست؛ بداء از مختصات عقاید شیعی است. آنها که عقاید مقارنه­ای می خوانند، مستحضر هستند.                        

پس چرا خداوند می­گوید: «من هیچ پیامبری را برنگزیدم الا اینکه از او اعتراف به بداء بگیرم؟» برای اینکه پایه حرکت انسان، امید است؛ امید با بداء تحقق پیدا می کند.

واقعاً اگر آدم بداند مثلاً مردنی است؛ هفته آینده می­میرد، به نظر شما کنکور شرکت می­کند؟ می­گوید برای چه شرکت کنم؟ چه سودی دارد؟ اگر خانه­ای دارد تعمیر می­کند، می­سازد، ساخت خانه را ادامه نمی دهد. می گوید برای چه این کار را بکنم؟

پس «مابَعَثَ الله نبیّاً إلّا بأن یُقِرَّ لله البدَاء»؛ برای این است که هیچ انسانی روی کره زمین مأیوس نشود.

خب حالا که بحث بداء روشن شد چقدر اهمیت دارد؛ این بداء را بیایید با حوادث عالم همراه کنید.

یکی از مواردی که بداء در آن حادثه خیلی نقش بارز و آشکاری دارد، مسأله تعیین زمان مرگ است.

می­دانید هر کسی زمان مرگی دارد. در پیشگاه علم خداوند مقدّر هست که این فرد آقای فلان­بن­فلان در تاریخ فلان می­میرد. خواهر فلان­بنت­فلان هم در چه تاریخی می­میرد. مسأله زمان مرگ، جزء قضا نیست، جزء مقدرات الهی است.

چند چیز این تقدیر را عقب می­راند؛ مثلاً اگر بِنا بوده شصت سالگی بمیرد، این را به هفتاد، هشتاد، نود، صد می­برد.

  1. 1.    دعا: دعا از عوامل بدائی تطویل زمان مرگ است.
  2. 2.    صدقه: در روایات آمده؛ صدقه از عوامل بدائی تغییرِ تقدیر مرگ انسان است.

هر کس را دوست دارید، می­خواهید عمرش طولانی­تر شود، به نیت اینکه عمر او طولانی شود، برایش صدقه بدهید. تأثیر می­گذارد؛ هر چقدر نیت پاکتر داشته باشید، همان اندازه عمر آن طرف را طولانی میکنید.

واقعاً من با یقین می­توانم بگویم؛ مثلاً یک کسی اطبا همه دست کشیدند از او؛ بیاید بگوید کل زندگیم را صدقه کردم برای سلامتی او؛ ممکن است همان­جا خوب بشود، دَرجا؛ اگر این برابر باشد با آن؛ یا این قوی تر از آن باشد؛ آن را دَرجا خوب می کند.

  1. صله رحم: صله رحم از عوامل بدائی تغییر تقدیر است.

از آن طرف هم هست؛ چون بداء است، شمشیر دو دَم است. از آن طرف هم یک سلسله عواملی، زمان مرگ را جلو می­کشد. چون زمان مرگ تقدیری است، این شمشیر دو لب است دیگر؛ همیشه ممکن است این لب که به نفع مان هست، نباشد.

باز در روایات آمده، مثلاً ظلم عمر را خیلی کوتاه می­کند؛ شما ظلم می­کنید، ستم می­کنید، فشار می آورید بر یک نفر؛ آن بیچاره نه می­تواند از شما جدا شود، نه می­تواند تحمل کند. واقعاً! اگر جدا شدن این قدر آسان بود، جدا می­شد؛ نمی­تواند جدا بشود؛ ظلم هم نمی­تواند بپذیرد، شما حساب کنید، بیست و چهار ساعته او را در فشار قرار بدهید با حضور خودتان؛ این عکس العمل دارد، برمی­گردد به سوی خودتان؛ این عمرتان را کوتاه می­کند، شصت ر ا می­کند پنجاه.

قطع رحم: از عواملی است که این تأثیر را می گذارد.

خیلی دقت کنید، شما درست است طلبه هستید ولی طلبگی هم رفتار می کنید؟ آخر زمانه­ای که ما زندگی می­کنیم، خیلی عجیب است! قرن بیست و یک، قرنی هست که آدم طلبه هست ولی رفتار طلبگی ندارد. خیلی عجیب است! از آن چیزهایی است که باعث شده امور از همدیگر تفکیک پیدا کند.

روحانی است ولی نگاه می­کنید فقط جسمانی است، اصلاً روح ندارد این، همه­اش جسم است. درونش، برونش، حرفش، ذکرش، فکرش، عقایدش، همه­اش مادی است؛ این چطور روحانی است؟

از اینها بگذرید. همه اینها در واقع برای آمادگی ذهن­تان بود، برای ورود به این مسأله­ای که محور سخنرانی ماست. خیلی دقت کنید، بحث دیگر از این به بعد سخت نیست؛ یعنی قضا و قدر و اعیان ثابته و ... نمی­خواهیم حرف بزنیم، می­خواهیم مصداقی بحث بکنیم. شش دانگ حواس­تان را جمع کنید که از اینجا رفتید، یک تعهدی در ما پیدا بشود.   

یکی از آن چیزهایی که تقدیری است، زمان ظهور مولای­مان امام زمان سلام الله علیه است. این قضا نیست. حضرت در چه قرنی و در چه سالی و در چه روزی و در چه ساعتی و در چه ثانیه­ای ظهور می­کند، جزء قضای الهی نیست که بگویید تغییر نمی­کند. جزء قضا نیست که بگویید کار ما، فعل ما، رفتار ما، آمد و رفت ما، تصمیم گیری های ما، اینها هیچ نقشی در آن ندارد.

اصل وجود امام زمان سلام الله علیه و اصل ظهور قضا هست، اما زمان ظهور تقدیری است؛ تقدیری که شد، یعنی شمشیر دو لب، شمشیر دو دم؛ اگر کار نامناسب انجام دادیم، زمان ظهور تأخیر می افتد؛ اگر کار مثبت انجام دادیم، زمان ظهور جلو می افتد.

ما الان از نظر هجری قرن چندم هستیم؟ هزار و چهار و سی و سه؛ نیمه اول قرن پانزدهم هجری هستیم. در روایات آمده که طبق جدولی که خداوند تعیین کرده بود، زمانی که برای ظهور حضرت ولی عصر سلام الله علیه قرار داده شده بود، به صورت تقدیری، می­دانید چه وقتی بوده؟ چه قرنی بوده؟ در روایات به ما گفتند که این قرن اول بوده و قرن اول می­دانید چه سالی بوده؟ سال هفتاد بوده؛ می­دانید امام حسین را کی کشتند؟ سال شصت و یک.

بِنا بوده امام زمان سلام الله علیه سال هفتاد ظهور پیدا کند. تقدیر الهی این طور بوده؛ اصلاً  کلمه سبعین در روایات آمده؛ بِنا بوده در سال هفتاد هجری قمری، امام زمان سلام الله علیه ظهور پیدا کند. یعنی امامت سه تا باشد، اگر امام حسین را شهید نمی کردند، امام حسین می­ماند؛ تا سال هفتاد امام حسین، می شد امام زمان سلام الله علیه، امامت به سه تا تمام می شد.          

در روایات آمده که چون در سال 61  اینها حسین بن علی را کشتند، حادثه کربلا را به وجود آوردند، خداوند زمان ظهور را از سال 70 به تأخیر انداخت. چون تقدیری است دیگر؛ به تأخیر افتاد.

می­دانید این روایات چه چیزی را دلالت می­کند؟ این را دلالت می­کند که هرموقع خداوند بخواهد جامعه یا فردی را عقوبت کند؛ یکی از شیوه های عقوبت آن فرد یا عقوبت آن جامعه، این است که زمان ظهور امام زمان سلام الله علیه را به تأخیر بیندازد.

اینجا دیدید دیگر، امام حسین را شهید کردند، خداوند فرمود: حالا که شما بنده صالح را کشتید، به تأخیر می­افتد. تأخیر تا چه سالی؟ تا سال 140؛ یعنی از زمان امام حسین می­آییم به زمان امام صادق علیه السلام. بِنا بوده امام صادق علیه السلام امام زمان باشد. در سال 140، زمان امامت حضرت صادق سلام الله علیه است. چه کردند اینها؟ باز یک کاری کردند که به تأخیر افتاد.

یک مقدار حوصله کنید یکی دو تا روایت عرض کنم تا ببینیم چه تأخیرهایی اینجا اتفاق افتاده؟

کتابی که دارم عرض می­کنم، کتاب الغیبة شیخ طوسی است.

می­دانید دو تا از مصادر چهارگانه ما، مال شیخ طوسی است دیگر؛ تهذیب و استبصار.  

شیخ طوسی متوفای 460 از بزرگترین علمای شیعه است؛ کتابی دارد به نام الغیبة؛ مربوط به امام زمان سلام الله علیه، صفحه 428؛ روایت می رسد به ابوحمزه ثمالی از شاگردان امام زین العابدین علیه­السلام، امام باقر و امام صادق علیه السلام: ««قُلتُ لأبی جعفرٍ علیه السلام»؛ به امام باقر علیه السلام عرض کردم:

«إنَّ علیّاً علیه­السلام کان یَقول إلی السَّبعینَ بَلاءً»؛ امیرالمؤمنین علیه­السلام می­فرماید که هفتاد بلاء باید برسد، «و کانَ یَقول بَعدَ البَلاءِ رَخاء»؛ ایشان می­فرماید بعد از هفتاد بلاء، گشایش هست. «و قَد مَرَّتِ السَّبعون و لَم نَرَ رَخاءً»؛ هفتاد تا گذشت.

امام باقر سلام­الله­علیه فرمودند: «یا ثابت إنَّ الله تعالی کان وَقَّتَ هذا الأمر فی السَّبعین»؛ خداوند وقت ظهور حضرت را در سبعین گذاشته بود. «فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام إشتَدَّ غَضَبُ الله علی أهل الأرض»؛ شدت یافت غضب خداوند بر مردم زمین. «فَأخَّرَهُ»؛ خداوند آن را به تأخیر انداخت.

هر وقت خدا بخواهد غضب کند، عقاب کند، به تأخیر می­اندازد.

«فَأخَّرَهُ الی أربعینٍ و مِأة سَنَة»؛ صد و چهل سال بعد انداخت؛ حالا یا سال صد و چهل یا صد و چهل سال بعدتر. حالا اگر گفتیم تا سال صد و چهل؛ می­شود زمان امام صادق علیه السلام. بعد چه اتفاقی افتاد؟ امام باقر علیه­السلام می­فرماید: «فَحَدَّثناکُم»؛ ما به شما یک سری مطالبی گفتیم، «....»؛ شما رفتید حرف­های سِرّی ما را به دشمنان گفتید. «و کَشَفتُم غِناءَ السّر»؛ رفتید پرده اسرار ما را دریدید پیش دیگران. «فَأخَّرَه الله عَزَّو جَلّ»؛ خدا از سال صد و چهل هم به تأخیر انداخت. «و لَم یَجعَل لَهُ بعدَ ذلکَ عِندَنا وَقتاً»؛ بعد از آن دیگر ما وقت را نمی­دانیم؛ یعنی نمی­خواهیم بگوییم.

بعد ­فرمودند: «یَمحو الله ما یَشاءُ و یُثبِت»[1]؛ این آیه معروف تقدیر است. خداوند هر چه را بخواهد محو می کند و هر چه را بخواهد، اثبات می کند. دیگر امام علیه السلام نفرمود این تأخیر تا چه سالی افتاد.

حالا می­آییم به زمان خودمان؛ تعارف نمی­کنم، نمی­خواهم مسأله را بزرگتر از آنچه هست، بیان کنم. غلوّ نمی­خواهم انجام بدهم ولی می­خواهم بگویم حقیقتاً هر کس از ماها، یک گناهی را انجام می­دهد، یک دلی را می­شکند؛ بدانید به اندازه آن گناه، به اندازه آن شکستن دل، زمان ظهور حضرت را به تأخیر می­اندازد.

نکنیم این کار را؛ اگر حضرت را دوست داریم، ظهورش را به تأخیر نیندازیم. هر بار که شما یک کار بدی می­کنید، بلافاصله یادتان بیاید زمان حضرت را به تأخیر انداختید. بگویید لعنت بر من که دشمنی حضرت را کردم؛ زمان ظهورش را به تأخیر انداختم.

حالا شما ببینید ما طلبه­ها چقدر زمان حضرت را به تأخیر می­اندازیم. دیگران را کار ندارم، دیگران هر کس درباره خودش بنشیند حرف بزند. ما وکیل وصی تُجّار نیستیم، بازاری­ها نیستیم؛ بقّال­ها نیستیم؛ ما درباره ضعف­های خودمان حرف بزنیم.

گاهی اوقات اصلاً ممکن است خداوند طبق آنچه که در عالم دارد اتفاق می افتد، هفته آینده ظهور حضرت را بگذارد.

می­دانید مرحوم آیت الله بهجت، خیلی می­فرمودند مثلاً پیرها می­بینند؛ آن پیرهایی که ما می شناختیم از دنیا رفتند، ندیدند. بعضی­ها از من می­پرسند که آقای بهجت این­طور فرموده بودند؛ می­گویم اگر نقل درست باشد- چون من خودم از ایشان نشنیدم- چون تقدیر بوده، تغییر کرده به تأخیر افتاده دیگر. با چه چیزی؟ با کارهای ما.

و از آن طرف، واقعاً هر کس یک عمل تربیتی انجام بدهد، نسل منتظر اسمش که نباید منتظر باشد؛ شما انتظار می­کشید یعنی چه؟ این انتظار شما باید در فعل شما ظهور پیدا کند دیگر؛ یعنی هر کس در محیط خودش، در منطقه خودش، به مقدار وسعت خودش، وقتی کار خوب انجام می­دهد، وقتی به عشق امام زمان علیه­السلام، به گل جمال حضرت، کار خوب انجام می­دهد؛ حالا نمی دانم یک ثانیه است، یک ساعت است؛ یک سال است؛ بستگی دارد به کار خوبش؛ چقدر باشد.

واقعاً باید بگوییم امام خمینی بی تعارف، قرنها، سالها، ظهور حضرت را جلو آورد؛ واقعاً ها؛ یعنی عمل صالحی که امام انجام داد؛ کسی آن­قدر انجام نداد.

اگر دوست داریم حضرت را؛ عمل صالح؛ باید بی­تفاوتی را بگذاریم کنار، تنبلی و بیحالی را بگذاریم کنار، کار مثبت انجام بدهیم؛ این زمان ظهور ا جلو می­آورد و هر گاه گناهی انجام بدهیم؛ تنبلی بکنیم؛ دل کسی را بشکنیم، یک­جا کوتاهی  انجام بدهیم؛ ظلمی انجام بدهیم؛ زمان ظهور به تأخیر می افتد.

     اگر شما در نظر بگیرید تعداد کسانی که این گناه را انجام می­دهند، زیاد بشود و گناه اجتماعی بشود، عمومی بشود، خداوند غضبش چگونه شدت می­گیرد و این زمان را به مراتب طولانی­تر به تأخیر خواهد انداخت.    

 حالا بر­گردیم به اول بحث­مان؛ عرض کردم شاید بعضی از شماها گمان کنید که هیچ نقشی در این کار بزرگ ندارید؛ اصلاً شما چه نقشی می توانید داشته باشید؟ آن یک فرایند جهانی است، الهی است؛ در زمان خودش تحقق پیدا می کند و اصلاً به شما کاری ندارد. با این بحث عنایت فرمودید اصلاً این طوری نیست، با شما ارتباط تام دارد.

حالا از اینجا رفتید دوباره می­روید سر خانه زندگی­تان دیگر؛ اگر فراموش کنید، باز هم همان کارهای سابق را انجام بدهید، یعنی واقعاً از عمق وجودمان، ظهور حضرت را نمی­طلبیم؛ لذا کمک نمی­کنیم؛ کمک که نمی کنیم بلکه بر عکس.

  آنهایی که حضرت را دوست دارند، بیشتر این بحث را مد نظر قرار بدهند.

در ماه شعبان هستیم، ماه معنوی خدای متعال هست. تصمیماتی بگیریم برای اینکه یک تغییری در رفتارهای­مان به وجود بیاوریم. اگر شما بتوانید از امروز ماه شعبان تصمیم بگیرید در زندگی­تان یک چیزی را تعطیل کنید، خیلی کار خوبی کردید. آن چیز، چه باشد؟ مجادله باشد.

در روایات آمده؛ اولین مرحله جدایی دل­های مؤمنین از همدیگر، مجادله است.

مجادله؛ تو چه گفتی، من چه گفتم؛ من مرادم این بود؛ نه تو مرادت آن بود. من قصدم این بود، من آن را قصد نکردم، نه تو این را قصد کردی. همین.

می توانید گردن مجادله را در همین جلسه با چاقوی تیز اراده تان، ببرید؟ نابودش کنید؟ از این تاریخ 17/4/91 برود تا روز قیامت؛ اصلاً مجادله در زندگی­تان راه پیدا نکند. هر جا دیدید یکی دارد دو تا می شود، رها کنید.

می­توانید؟ نه نمی توانید؛ معذرت می­خواهم. می­میریم ولی آن را رها نمی­کنیم. من کوتاه بیایم؟

واقعاً ها! بعضی حاضرند بمیرند ولی کوتاه نیایند. همین­ها هستند نمی­گذارند امام زمان علیه السلام بیاید. همین­ها هستند نمی­گذارند ما سعادت را درک کنیم؛ چشم­مان به سعادت بیفتد، وجود همین هاست.

اولین حدیثی که حضرت امام در اربعین حدیث­شان، شرح کردند؛ آخرِ این حدیث؛ یک روایتی امام در مورد جدال دارند. مراجعه کنید، ببینید حدیث چه می­گوید؟

می­گوید آغاز بدبختی های انسان، از جدال است.

حذف کنید این را در زندگی­تان؛ از بین ببرید. خواهر هستید با برادرتان؛ زن هستید باهمسرتان؛ فرزند هستید با پدر و مادرتان؛ مادر هستید با بچه های­تان، این را از بین ببرید.

عرض من تمام شد، انشاء الله که توانسته باشم پیام را رسانده باشم.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین



[1] - سوره رعد، آیه 31.