انتظار روح عبادات

رای دهی:  / 3
ضعیفعالی 

سم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام علي سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و علي اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين  من الآن إلي لقاء يوم الدين.

یکی از زیباترین مناسبت هایی که برای بشر قابل تصور است، در این هفته پیش آمد؛ ولادت با شکوه و پر ارج و منزلت حضرت حجت سلام الله علیها در نیمه شعبان بود.

من این جلسه را می­خواهم درباره آن بزرگوار صحبت کنم و با صحبت پیرامون شخصیت آن حضرت، مهر و محبت آن حضرت را متوجه خودمان کنیم. دعای آن حضرت، لطف بی پایان او را شامل حال خودمان کنیم و با این صحبت و با این تحلیل و پرداختن به شخصیت آن بزرگوار، دل خود را نرم کنیم، دل خود را معنوی و عرفانی کنیم.

دیدار آن بزرگوار انسان را بی­قرار می­کند، حرف زدن درباره او هم همین اثر را دارد.

هر که دل آرام دید، از دلش آرام رفت                                 چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت[1]    

 

هر کس در دام نگاه آن بزرگوار بیفتد، چشم که سهل است؛ با همه وجودش به تماشای او می پردازد؛ بعد دیگر واقعاً نمی­تواند چشم از او برگرداند. (چشم ندارد خلاص، هر که در این دام رفت) اراده می­کند که چشم از او برگرداند ولی تواناییش را ندارد.

(هر که دل آرام دید) او خیلی آرام و متین است، ولی قرار از بیننده، ربوده می شود، نه اینکه قرار خودش را می گذارد کنار، نه قرارش را از ته دلش می­گیرند، می­اندازند دور.

هر که دل آرام دید، از دلش آرام رفت     چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی؛ شصت سال، هفتاد سال عمر دارد، دمی، لحظه­ای، ثانیه هایی با تو باشم، در محضر تو باشم، نزد تو باشم:

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی                             حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت[2]

حاصل عمر من همان چند دم خواهد بود، همان چند لحظه خواهد بود.

خیلی قشنگ گفت سعدی، حافظ هم قشنگ گفت، مولوی هم قشنگ گفت:

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت                          باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود[3]

اوقات خوش زندگی ما همان ثانیه­ها، همان لحظه­هایی بود که در محضر آن بزرگوار بودیم.

حرف درباره حضرت خیلی زیاد است، باور کنید من همین الان در درون خودم متحیرم که از کجا شروع کنم و چه قسمتی را درباره آن بزرگوار بگویم. اگر امروز پریشان گویی کردم، پراکنده گفتم، بر من ببخشید.

از خود آن بزرگوار روایت رسیده برای نائبان خاصه خودشان که فرمودند:

«أما وَجهُ الإنتِفاعِ بی فی غِیبَتی»[4]؛ فرمود در زمان غیبت من، چگونه می­توانید از من کسب فیض کنید:

«أما وَجهُ الإنتِفاعِ بی فی غِیبَتی کالانتِفاعِ بالشَّمسِ اذا غَیَّبَها عَن الابصارِ السَّحابُ»[5]

فرمود مثل این می­ماند که در یک روز آفتابی، ابر بیاید جلوی خورشید را بگیرد. شما همان­طور که می­توانید از آن خورشیدی که ابر جلویش را گرفته، بهره ببرید، استفاده کنید؛ من هم در زمان غیبت، همین طور هستم. تعبیر فوق العاده معنا دارد؛ ببینید تعبیر چه چیزهایی را به آدم آموزش می­دهد:

اولاً: وقتی حضرت می­گوید که جریان من در زمان غیبت، مثل جریان آفتابی است که ابر جلو آن را گرفته، اگر ابر جلو آفتاب را بگیرد، شب می­شود یا باز هم روز است؟ حقیقت این است که روز است، وجود حضرت روز می­کند. آفتاب روز می­کند و تمام برکاتی که خورشید برای اهل زمین دارد، آن برکات هست؛ رویش نباتات هست، تنظیم مسائل زمینی هست، رسیدن نور، اینها همه هست. پس در دوره غیبت شب نیست، روز است؛ همه می­توانند از برکات حضرت استفاده کنند.

چندطور می­شود از برکات استفاده کرد؟ غیر از برکاتی که نور خورشید در سطح زمین دارد، انسان می­تواند هواپیما سوار شود، برود آن طرف ابر؛ اگر کسی هواپیما سوار شد، رفت آن طرف ابرها، باز هم هوا ابری است؟ آیا می­توانیم بگوییم رعد و برقی است؟ رعد و برق­ها همه این طرف است. می­توانیم بگوییم باران و تگرگ است؟ این حرف­ها را می­توانیم بزنیم؟ وقتی کسی آن طرف ابر می­رود. هیچکدام از این حرف­ها معنا ندارد.

کسب فیض از آن بزرگوار هم همین­طور است. انسان می­تواند برود آن طرف ابر، تعبیر خودشان است دیگر، غیر از این، تجربه این همه انسان­های پاک و بزرگواری است که به خدمت آن بزرگوار مشرف میشوند و دل­شان را توانگر می­کنند. در همین زمان غیبت، انسان می­تواند به نحوی کار انجام دهد که برود آن طرف ابر و با خود آن بزرگوار باشد، اصلاً برای عده­ای غیبت معنا دارد.

مثلاً شما ببینید در قرآن این همه آیه آمده: «عالِمُ الغَیبِ و الشَّهادَةِ»[6]؛ این «عالِمُ الغَیبِ و الشَّهادَةِ» را برای چه کسی گفته؟ برای انسان­های معمولی گفته دیگر، برای خودش نگفته؛ برای خدا چیزی به نام غیب معنا دارد؟ یا برای خدا همه چیز مثل شهادت است؟ پس او که می­گوید: «عالِمُ الغَیبِ و الشَّهادَةِ»؛ نسبت به ما می­گوید ولی نسبت به خودش همه چیز شهادت است. این نسبت به آدم­های معمولی است که قرآن بر آنها نازل می­شود. حالا اگر کسی از این قرآن استفاده کند و آن را غذای روحش قرار بدهد، غیب محو می­شود همه می­شود شهادت.    

باور کنید اینهایی که دارم می­گویم برای بازار گرمی نیست، برای دلخوش کردن نیست، اینها حقایق و واقعیاتی است، عده­ای برخوردارند، غیب دیگر معنا ندارد. خُب چرا ما در این تنگنای زندان به سر می بریم؟ چرا خودمان را توی زندان خفه کنیم؟ ما هم از این زندان برویم بیرون دیگر.

این جهان زندان و ما زندانیان                                           حفره کن زندان و خود را وا رهان[7]

تو هم خودت را رها کن از این زندان، از این بالاتر هم هست.

اینکه حضرت فرمود: مانند خورشیدی است که ابر جلویش را گرفته، برای آدم های معمولی است نه برای خواص، خواص حتی این اندازه به شما بگویم، دنبال امام زمان نیستند، روحی له الفداء، خواص دنبال این هستند که ببینند دل او چه می­خواهد، آن را انجام بدهند، ببینند رضای او چیست، آن را انجام بدهند.

بعضی از شاگردان همین­طور هستند. شاگردان انواع و اقسام دارند. بعضی از شاگردان کم می­روند خدمت اساتیدشان- من خودم مثلاً یک نمونه از آنها هستم- همین اندازه که بدانند او چه می­خواهد، دنبال همان هستند. می­گویند ما برویم چه بپرسیم؟ چه طلب کنیم؟ می­دانیم که چه می­گوید. پس برویم همان­هایی را که او می­خواهد، انجام دهیم. این خیلی نزدیک­تر است به استاد، اصلاً دنیای محبت مرموز و رمزی پیدا می شود. همدیگر را نمی­بینند ولی دریای محبت به جوش می­آید.

عده­ای این­طور هستند، می­دانند حضرت از آنها چه می­خواهد. حضرت می­خواهد ما خوب باشیم. حضرت می­خواهد ما آدم باشیم، حضرت می­خواهد ما همانی که قرآن گفته باشیم، همانی که روایات گفته باشیم، همانی که شریعت گفته همان­طوری باشیم؛ تلاش می­کنند همان­طوری باشند. دنبال حضرت نیستند.

وقتی تلاش می­کنند آن گونه که حضرت از آنها خواسته، آن­طور باشند، به خودش قسم، دارم به شما راست می­گویم، خودش می­آید به دیدن این طور افراد.

حضرت می­آید سراغ شما، می­آید به دیدن شما، خودش را به شما نشان می­دهد و با هزار علامت می فهماندکه من بودم آمدم. نمی­خواهد بروید جمکران، آنجا چله بگیرید، خیلی­ها آنجا رفتند، چله گرفتند حضرت را ندیدند. خیلی­ها اینجا بودند حضرت به سراغ شان آمد.

من نمی­خواهم بگویم چله گرفتن و اربعین برای دیدار حضرت، خوب نیست. خوب است ولی خوبتر از این چیز دیگری است. این است که آدم وقتی رضای بزرگوار را کشف کند، ببیند او از زن مسلمان چه می خواهد، ببیند او از یک فرد مسلمان چه می­خواهد، تلاش و کوشش و شب و روزش، همه چیزش را جهت گیری بکند، برای رسیدن به آن مدل؛ نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر، نه یک قدم عقب تر، نه یک قدم جلوتر. آنهایی که جلو می­افتند و آنهایی که عقب می­افتند، می­بازند. فرمودند: مَثَل اهل بیت من «کسفینة النجاة»[8]؛ نه جلو بیفتیم، نجات پیدا می کنیم نه عقب بیفتیم؛ باید درست همانطور که آنها می­گویند، باشیم.

بعد این طور نیست که تلاش کردیم، زود به نتیجه برسیم؛ نه عزیزان من زود به نتیجه نمی­رسید. تلاش می­کنید، می­بینید با یک چیز دیگر تلاش شما نقش بر آب می­شود، همه بر باد می­رود، دوباره از نو شروع می کنید، کارسازی می­کنید؛ این را ببین، آن را بببین، مقدمه چینی کن، بنویس، فکر کن، بیندیش، تصمیم بگیر، دوباره خراب می­شود.

وقتی حضرت می­بیند، خدایا این سرباز من- می­بیند دیگر، مگر اینکه ما معتقد باشیم که او نمی­بیند، دیگر شیعه نیستیم. برای آنها دیوار، این طرف زمین و آن طرف زمین ندارد- وقتی معتقدیم که در مرئی و منظر آن بزرگواریم؛ مرئی یعنی جایی هستیم که او ما را می بیند، در منظریم یعنی جایی قرار گرفتیم که حضرت دارد نظر می­کند.

وقتی می­فهمیم در مرئی و منظر حضرتیم، تلاش­های ما را می­بیند، بعد می­گوید این سرباز من چقدر دارد کوشش می­کند، خودش را به آن مدلی که من می­خواهم برساند. ممکن است واقعاً تصور بکنید آن بزرگوار بی تفاوت باشد؟ اصلاً قابل فرض است؟ به خدا کسانی که این طور فرض می­کنند نمی شناسند حضرت را. هم در مرئی و منظر آن بزرگواریم و هم او بی تفاوت نیست.

امیر المؤمنین علیه­السلام فرمود: « فَلَمّا رأی اللهُ صِدقَنا أنزَلَ بعدوّنا الکبتَ و أنزلَ عَلَینا النَّصرَ»[9]                       

وقتی می­بیند که شما صادق هستید، کلک در کارتان نیست، هوای نفس در کارتان نیست، نان نمی خواهید در بیاورید، به دیگران نمی­خواهید معرفی شوید، می­خواهید همین­طور گمنام باشید ولی تلاش­تان این است که انسان واقعی باشید، خودش را به شما می­رساند. یک علامت هایی هم قرار می­دهد که بفهمید او آمده پیش شما، علامت هایی که تخیلی نیست، علامت های قطعی است. توجه فرمودید؟  

فراز دوم: می­خواهم وارد فاز بعدی صحبتم بشوم، دنبال حضرت بودن، بر سر راه حضرت نشستن، اثرش از نمازی که می­خوانیم بیشتر است. کسی که سر راه حضرت می­نشیند، تلاش می­کند خودش را بسازد تا آن بزرگوار بیاید به دیدنش؛ کار او را اگر بخواهیم نمره بدهیم، نمره اش از نماز بیشتر است. کدام نماز؟ نمازی که ستون دین است. نمازی که معراج المؤمن است. «الصلاة معراج المؤمن»[10]؛ نمازی که « الصلاةُ قُربانُ کُلِّ تَقی»[11]؛ نمازی که انسان را به خدا نزدیک می کند، نمازی که « إنَّ کُلَّ شَیءٍ مِن عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاتِکَ »[12]؛ هر چیزی در زندگانی تو، فرع نماز توست.

این شعار را روزی که معمار داشت سر در نماز خانه(مدرسه علمیه رضویه) را درست می­کرد؛ گفتند چه بنویسیم؟ گفتم جمله امیر المؤمنین علیه­السلام را بنویسید به محمد بن ابی بکر فرمود- این را وقتی استاندار قرار داد، در اوج استانداری، کارهای سیاسی، ریاست و چه و چه -  «إنَّ کُلَّ شَیءٍ مِن عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاتِکَ »؛ همه چیز، فرع نماز توست.

سر راه حضرت نشستن از همین نماز بالاتر است. این فرهنگ دینی است، اگر این فرهنگ را پیدا نکنیم، یعنی شیعه نیستیم. شیعه یک مشخصات و علائمی دارد، برای نماز اهل سنت هم اهمیت قائل هستند. اما شیعه فکرش این است که سر راه حضرت نشستن از نماز بالاتر است، آری همین نمازی که « فَإن قُبِلَت قُبِلَ ماسِواها و إن رُدَّت رُدَّ ما سِواها»[13]؛ روح این نمازی که این­طور است، انتظار حضرت است، سر راه حضرت نشستن است.

این ها را ای دختران شیعه خوب یاد بگیرید. روزه خیلی مهم است ولی روح روزه، انتظار حضرت است. روزه ای که قرآن فرمود: «کُتِبَ عَلَیکُم الصِّیام کَما کُتِبَ عَلَی الّذینَ مِن قَبلِکُم لَعَلَّکُم تَتَّقون»[14]؛ تقواست، آن تقوا فرع بر این مسأله انتظار است؛ روزه ای که واقعاً در عالم برای کنترل شهوت، بهتر از روزه نیست. برای کنترل غضب، بهتر از روزه نیست.

هیچ چیز برای کوبیدن غضب بهتر از روزه نیست. مردم این را نمی­دانند، فکر می­کنند آدم روزه بگیرد گرسنه می شود، گرسنه که شد، ببخشید سگ می شود. به قول مولوی:

چون گرسنه می­شوی، سگ می­شوی.[15] 

نه این­طور نیست، روزه یکی از علل اساسی کنترل غضب و کنترل شهوت است. منتها یک مقدار حرف دارد، باید آن حرف هایش را هم بگویم. انشاء الله در ماه مبارک رمضان که توفیق پیدا شد، آنجا درباره روزه حرف می­زنیم. شهوت کُش است؛ اگر کسی جلویش را نگیرد؛ مثلاً خیلی روزه بگیرد. یک وقت به خودش می­رسد، می­بیند اصلاً بی­شهوت شده، خمود شده، خیلی قدرتمند شده.

روزه برای کنترل خشم خیلی نیروی فوق العاده ای است. حالا این روزه­ای که یک چنین آثار زیبای معنوی در انسان دارد، فرع بر سر راه حضرت نشستن است.

من دیگر حج را نمی­گویم، خمس و زکات را نمی­گویم. چند روایت به شما بگویم تا باور کنید که روح شیعه، یک چنین تفکری است. یعنی امامان معصوم تلاش خیلی کردند به شیعیان بیاموزند، مدلی که باید یک جوان شیعه داشته باشد، چطوری است. تمام این روایاتی که درباره نماز و روزه داریم، همه را شما جمع کنید یک کنار، بعد از آن طرف می بینید روایاتی داریم که سوار بر نماز و روزه است؛ می گوید:

« انتظار الفرج افضل العبادة»[16]؛ افضل العبادات کدام عبادات است؟ عبادت یعنی عبادت مستحبی که مثلاً شما بروید زیارت کنید یا نه عبادت های درشت، برجسته مثل نماز.

روح نماز انتظار است. آنچه را که شما از نماز می­خواهید به دست آورید « قُربانُ کُلِّ تَقیٍّ »[17]؛ هست. از انتظار آن بزرگوار بیشتر به دست می آید. افضل از این است.آنچه را که از روزه می­خواهید به دست بیاورید، از انتظار حضرت بیشتر است.

انتظار یعنی چه؟ انتظار یعنی هر وقت حرفش شد، بگوییم بله ما منتظریم؛ یعنی منتظریم در لفظ.

انتظار همانی است که عرض کردم خدمت شما، یعنی با همه وجود خود، با همه قوا و توان خودش، در جهت سازندگی روح خود، در جهت طهارت باطن و درون و سرّ خودش، کوشش کند با چه نیت؟ با این نیت که سرباز ولی الله الاعظم باشد.

با این نیت خوب دقت کنید.

شما اگر انتظار یک میهمانی را دارید، چه کار می­کنید؟ خودتان را آماده نمی­کنید برای برخورد با آن مهمان؟

   حافظا در دل تنگت چو فرود آید یار                  خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟[18]

چگونه مهمان دعوت کردی، خانه را تمیز نمی­کنی؟ این چه معنا دارد؟

انتظار یعنی اینکه انسان با همه قوا و توانایی­ها و با همه امکانات خودش، تلاش در جهت سازندگی خودش به کار بگیرد؛ به این نیت، به این امید که سرباز آن بزرگوار باشد، این می شود انتظار، این از نماز بیشتر اثر می گذارد.

روایاتی که به ما یاد می دهد « انتظار الفرج افضل العبادة»   

یک روایت نیست، شش، هفت روایت نزدیک به هم، با همین الفاظ داریم از امامان مختلف، از پیامبر از دیگران، اگر نظایر اینها را اضافه کنیم به حد تواتر می­رسد یعنی دیگر قطعی می­شود، مثل وحی می­شود.

فراز سوم: حضرت ولی عصر عجل الله­تعالی فرجه­الشریف جلوه تام خداست؛ خدا جلوه ها و تجلیات مختلفی دارد، ظهورات مختلفی دارد، هر یک از این موجودات عالم، جلوه ای از جلوات خداست، آسمان یک جلوه اوست، زمین یک جلوه، آب یک جلوه، نسیم یک جلوه، درخت یک جلوه حضرت حق است؛ هر موجودی به اندازه ظرفیت خود، دارد خدا را نشان می­دهد.

اگر بخواهم مثال بزنم مثل این می­ماند که در یکی از رواق­های آیینه­کاری شده حرم، یک نفر برود وسط بایستد، چگونه تمام آیینه ها دارند آن یک نفر را که وسط ایستاده، نشان می­دهند؟ آیینه لوزی شکل، لوزی نشان می­دهد؛ آیینه مثلثی، مثلث نشان می­دهد؛ مربع، مربع نشان می­دهد؛ مکعب، مکعب نشان می­دهد؛ مستطیل، مستطیل نشان می­دهد؛ دایره، دایره نشان می­دهد؛ مقعر، مقعر نشان می­دهد؛ محدب، محدب نشان می دهد؛ آیینه های مختلف، سفید یک طور نشان می دهد ، یکی این طرف قرار گرفته، رنگ پوست دست را نشان می دهد، جاهای دیگر را نشان نمی­دهد.

آسمان و زمین و موجودات هم، این­طور هستند، هر کدام با توجه به ظرفیت خودش، استاندارد وجودی خودش، به نوعی، به رنگی، به شکلی، به نحوی، به وجهی حکایت او را دارد می­کند.

حالا فرض کنید یک آقای دیگری را بیاوریم داخل این رواق. این آقای وسطی را نبیند. فقط این آیینه کاری­های اطراف را ببیند، می­بیند هر آینه دارد یک چیزی را نشان می­دهد، فکر می­کند آن چیزها با یکدیگر ارتباط ندارد. می­گوید این سیاه است، آن سفید است، آن سبز است، آن زرد است، آن گرد است، ربطی به هم ندارد. می­گوید اوه چقدر موجودات مختلف! اگر آن وسطی را نبیند، باور نمی­کند. آنجا بایستد تا یک زلزله­ای بشود، وقتی زلزله شد، تمام این آیینه­کاری­ها فرو ریخت، می­بیند عجبا تمام اینها فروغ رخ این ساقی بود که وسط ایستاده، آنها همه داشتند این را نشان می­دادند. ما چرا غفلت کردیم، این را ندیدیم؟ هر کس که وارد این رواق می­شود، این­قدر هوش و حواسش نیست که آن وسطی را ببیند. محو این آیینه کاری­ها می­شود.

عالم هم همین طور است. آسمان دارد یک­طور نشان می­دهد، زمین یک­طور نشان می­دهد، تمام اینها دارند خدا را نشان می­دهند، گاهی انسان غافل می­شود، خدا را نمی­بیند، آسمان را جدا می­بیند، زمین را جدا می­بیند، درخت را جدا می­بیند، آب را جدا می­بیند، فلان شیء را جدا می­بیند. بعد می­گوید اوه چقدر موجودات داریم؛ این می­ایستد، می­ایستد؛ کور است دیگر واقعاً کور است، نمی­بیند. می­ایستد وقتی قیامت می شود « اذا زلزلت الارض زلزالها»[19]؛ وقتی آن زلزله عظیم پیدا شد، همه اینها ریختند می بیند فقط یک موجود بیشتر نبود، فقط خدا بود، اینها داشتند خدا را نشان می­دادند.

من خدا را نمی­دیدم، موجودات را می­دیدم، من نابینا بودم. کسی را که می بایست ببینم، ندیدم؛ چیزهای دیگر را دیدم، بعد آن حسرت آدم را داغون می کند. هر موجودی با توجه به ظرفیت خودش، خدا را نشان می­دهد. 

دوباره برگردیم به مثال آیینه­کاری، در آن رواق که آیینه­کاری کوچک و بزرگ هست، هر کدام یک­طور دارند آن انسانی را که وسط ایستاده، نشان می­دهد. حالا فرض کنید ما در کنار این آیینه های ریز و درشت، یک آیینه بزرگ هم داشته باشیم که آن آدم را تمام قد نشان دهد، هم سرش را نشان بدهد، هم صورتش، هم بدنش، هم دست و پایش؛ یک آینه این­طوری هم داشته باشیم، آن آینه چقدر به ما کمک می کند که این انسانی را که وسط ایستاده بشناسیم. اصلاً فوق العاده است دیگر.

سئوال: آیا در عالم هستی که هر کدام از این موجودات، به نحوی دارند خدا را نشان می­دهند، یک آیینه تمام قد هم داریم که خدا را خوب نشان بدهد؟ که ما اگر در آن خیره شدیم، خدا را بتوانیم ببینیم. نه اینکه خدا از جهتی، به شکلی، به وجهی، به نوعی، به نحوی، نه؛ آن باشد وجه الله؛ وجه الله یعنی آیینه تمام قد باشد، وجه خدا را در آن ببینیم. آیا ما یک آیینه تمام قد برای خدا داریم؟

آن حضرت ولی عصر سلام الله علیه است: «أینَ وَجهُ اللهِ الَّذی إلَیه یَتَوَجَّهُ الأولیاء»[20]؛ کجاست آن وجه اللهی که اولیاء طمع می­کنند در او؟ اولیاء جهت­شان را از او پیدا می­کنند؟

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن                                      و گر خلاف کنم سعدیا به سوی توباشم[21]    

من هر راهی که بخواهم بروم، اگر خلاف هم بخواهم کنم، او را نگاه می­کنم، او را نگاه کردم، مسیرم پیدا می­شود، قطب نجات است. توجه می فرمایید؟ حضرت ولی عصر سلام الله علیه آیینه تمام نمای حضرت حق است.

این آیه را دقت کردید؟

خداوند در سوره مبارکه بقره می­فرماید: « وأتُوا البُیوتَ مِن أبوابِها»[22]؛ از در، وارد خانه بشوید.

کسانی که ناوارد هستند، به این آیه می­رسند، می­گویند، قرآن قدیمی است؛ قرآن تاریخ مصرف دارد. می­گوید از در وارد بشوید. « وأتُوا البُیوتَ مِن أبوابِها»

نه معنای آیه را متوجه نشدند؛ آن بیت، بیت انسانیت است. بابش کدام است؟ بابش انسان کامل است.

«أین بابُ الله الذی منه یُؤتی»[23]؛ خدا می گوید: « وأتُوا البُیوتَ مِن أبوابِها»؛ شما از در وارد خانه بشوید، در دعا به ما می­گویند، حضرت چیست؟ باب است، در است.

امکان ندارد وارد بیت انسانیت بشویم از غیر درش؛ از درش باید وارد شد، درش آن بزرگوار است.

 

قرآن یک آیه دارد، چقدر زیباست، حظّ می­کنیم:

می­گوید: «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنوا الیَهودَ و الَّذینَ أشرَکوا و لَیَجِدَنَّ أقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنوا الَّذینَ قالوا إنّا نَصاری ذلکَ بِأنَّ مِنهُم قِسّیسینَ و رُهباناً و أنَّهُم لا یَستَکبِرونَ»[24]

می­گوید یهود و مشرکین، بغض شما را دارند ولی مسیحیان این­طور نیستند. «ذلک بأنَّ منهم»؛ می­گوید ای پیغمبر مسیحیان آزاده وقتی می­آیند پیش تو، حق را می­شنوند: «و إذا سَمِعوا ما أُنزِلَ إلی الرَّسولِ»؛  «تَری أعیُنَهُم تَفیضُ مِنَ الدَّمعِ»؛ می­بینی چشم­های اینها اشک می­ریزد « مِمّا عَرَفوا مِنَ الحَقِّ»[25]؛ به خاطر اینکه حق را شناختند. اصلاً حق این طوری است. معرفت، حال می دهد به انسان. 

آن آیینه تمام قد برای خداست، هر کس می­خواهد خدا را ببیند، باید حضرت را ببیند، غیر از این راهی نیست. نسبت به پدر بزرگوارش، پیغمبر همین را فرمود، این را دیگر شیعه و سنی نقل می­کنند:

« أنا مدینة العلم و علیٌّ بابُها»[26]؛ من مدینه علم انسانیتم، علی بابش است.

که من شهر علمم علیم در است                                درست این سخن گفت پیغمبر است[27]

چون آیینه تمام قد حضرت حق است، این آیینه اگر نباشد، این آیینه اگر بشکند، راه رسیدن به خدا مسدود می شود. لذا عالم از بین می رود.

خوب دقت کنید چه می­گویم، اگر این آیینه بشکند دیگر ما نمی­توانیم شناخت کامل پیدا کنیم نسبت به حضرت حق. چقدر شهریار قشنگ گفت: به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را[28]

این آیینه تمام قد اگر بشکند، دیگر انسان امیدش قطع می­شود؛ دیگر ارتباطش با آسمان معنویت: « أین السَّبَبُ المُتَّصِلُ بَینَ الأرضِ و السَّماءِ»[29]؛ قطع می­شود؛ قطع که شد، زمین و زمان به هم می ریزد. به عبارت دیگر اگر آن آیینه بشکند، جهان معدوم می­شود.

این همان روایت است، امام باقر علیه السلام فرمود: « لَو أنَّ الإمامَ رُفِعَ مِنَ الأرضِ ساعَةً»[30]؛ اگر فقط چند دقیقه امام از هستی برداشته شود، زمین بلعیده می­شود، در خودش می­رود، مچاله می­شود، نابود می­شود. همین­طور که دریا اهل خودش را نابود می­کند، کشتی را نابود می­کند، کشتی را این قدر بالا و پایین­می زند، نابودش می­کند.

ملاحظه می­فرمایید؟ اگر این آیینه بشکند، دیگر چیزی نمی­ماند، دیگر زمین و زمان نمی­ماند، دیگر عشق معنا ندارد. دیگر فاتحه عشق خوانده می­شود. دیگر ایثار و محبت و بزرگواری و ایمان، اینها در دعای ندبه است. «لم یُعرَفِ المؤمنونَ بَعدی»[31]؛ علی اگر تو نباشی؛ اولاد علی اگر نباشد، دیگر ایمان معنا ندارد. اینها همه برداشته می­شود. عشق و ایمان برداشته می­شود.

حالا می بینید اگر می­خواهیم انسان باشیم، اگر می­خواهیم نماز بخوانیم، اگر می­خواهیم روزه بگیریم، اگر می­خواهیم محبت پیدا کنیم، اگر می­خواهیم الهی بشویم، اگر می­خواهیم رستگار شویم، اگر می­خواهیم شایسته بشویم؛ جز انس با آن بزرگوار، جز تلاش برای اینکه انتظار به معنای واقعی را درخودمان تحقق ببخشیم- انتظار به همان معنایی که عرض کردم- هیچ چاره دیگری نیست.

اگر خوب بنگرید بدون حضرت نمی شود زندگی کرد؛ منتها ما هنوز این را نفهمیدیم.

خوب دقت کنید! بدون حضرت نمی­شود زندگی کرد. چقدر قشنگ گفت مولوی:  

بی­همگان به­سر شود، بی­تو به­سر نمی­شود                                     داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی­شود

دیده عقل مست تو، چرخه چرخ دست تو                                    گوش طرب به­دست تو، بی­تو به­سر نمی­شود

جان به تو جوش می­کند، دل ز تو نوش می­کند                           عقل خروش می­کند، بی­تو به­سر نمی­شود  

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من                                        خواب من و قرار من، بی­تو به­سر نمی­شود

چقدر قشنگ گفت:

جاه و جلال من تویی، مکنت و مال من تویی                               آب زلال من تویی، بی­تو به­سر نمی­شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی                                       آنِ منی کجا روی، بی­تو به­سر نمی­شود

دل بِنَهَم بَرکَنی، توبه کنم بشکنی                                                  این همه را تو خود کنی، بی­تو به­سر نمی­شود

بی­تو اگر به­سر شود، زیر جهان زبر شود                                       باغ اِرَم صِغَر شود، بی­تو به­سر نمی­شود

گر تو سری قدم شوم، (اگر تو بایستی، من زیر پای تو هستم)

گر تو سری قدم شوم، گر تو ... علم شوم

ور بروی عدم شوم( اگر تو بروی، من معدوم می­شوم)                 گر بروی عدم شوم، بی­تو به­سر نمی­شود

خواب مرا ببسته­ای، نقش مرا بشسته­ای                                         وز همه­ام گسسته­ای، بی­تو به­سر نمی­شود

گر تو نباشی یار من، گشت خراب، کار من                                 مونس و غمگسار من، بی­تو به­سر نمی­شود

بی­تو نه زندگی خوشم، بی­تو نه مردگی خوشم                            سر ز غم تو چون کشم، بی­تو به­سر نمی­شود

هر چه بگویم ای سند، (ای اعتبار هر چیز)

هر چه بگویم ای سند، نیست جدا ز نیک و بد                       هم تو بگو به لطف خود، (تو بیا بگو) بی­تو به­سر نمی­شود

بی­همگان به­سر شود، بی­تو به­سر نمی­شود                                     داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی­شود[32]

 

السلام علیک یا اباصالح! ای انسان بزرگوار! ای ملجأ و پناه ما! ای آیینه تمام قد حضرت حق!

ما همین اندازه می­فهمیم که باید جهت­گیری کنیم به طرف انتظار فرج. اما مولای ما! از ما واقفی، از ما خبر داری، ضعیفیم، ناتوانیم، زود گرفتار وسوسه­های شیطانی می­شویم؛ زود گرفتار وسوسه­های هوای نفس می­شویم؛ ما با کمی تلخی و سختی و مرارت، زود از پای درمی­آییم ولی به خودت قسم، محبت تو در دل ما گنجینه است. ثروت و اندوخته ماست.

تو را قسمت می­دهیم به پدران بزرگوارت، به این محبت خالصی که در دل نسبت به تو داریم، به این عشق و ارادت و مودتی که بی­شائبه است؛ تو را به این قسم می­دهیم؛ این سرمایه اندک ما را به کرم و بزرگواری، به احسان بپذیر. این را رشد بده، ما را در صفات انسانی حرکت بده، ما را انسان­مان کن. اخلاقمان را الهی کن. عمرمان را در جهت طاعت پروردگار قرار بده؛ از اینکه عمرمان را هدر می­دهیم، از اینکه وقت های­مان را اسراف می­کنیم، ما را از این گرفتاری­ها نجات بده، ما را سرباز واقعی خودت کن. از تو تمنا می کنیم تو را به مادرت قسمت می­دهیم، یک نظری، لطفی، عنایتی، یک نگاهی که ما را بپروراند، نسبت به همه ما بفرما.

ما را از اهل ولایت قرار بده، ما را امام زمانی کن. ما را از آنهایی قرار بده که پیوسته به یاد تو هستند.

ما را مصداق کسانی که انتظار فرج می­کشند قرار بده. ما را از آنهایی قرار بده که خودت می­آیی به دیدن­شان، می­بینی دارند تلاش و کوشش می­کنند، یک لبخندی به آنها می­زنی، زیر لب دعای­شان می­کنی، می گویی آفرین! آفرین! آفرین! همین­طوری باید تلاش کنید؛ بعد می­روی، گاهی وقت­ها، علامت­هایی می گذاری که بشناسند.

آن­طور که دوست داری ما باشیم، ما را همین­طوری قرار بده.

یابن الحسن! خیلی ها پول می­خواهند، ماشین می­خواهند، خانه می­خواهند، این طور چیزها را می خواهند ولی به خودت قسم، این­ها در ذهن ما نیست. ما می­خواهیم تو از ما راضی باشی. ما می­خواهیم فدای تو باشیم. ما می­خواهیم تو باشی و ما نوکری تو را بکنیم؛ در رکاب تو باشیم.

به ما معرفت خودت را مرحمت کن تا جاهل از دنیا نرویم.

هدیه به پیشگاه کریمانه و بزرگوارانه حضرتش صلوات بفرستید.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

بحث اخلاق، ج4؛ موضوع: نیمه شعبان؛ حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی؛ تاریخ:2/8/81

 



[1] - کلیات سعدی، مصلح بن عبد الله، اهتمام محمد علی فروغی، نشر امیر کبیر، تهران، چ نهم، 1372، غزل 141، ص 462.

[2] - کلیات سعدی، غزل 141، ص 462.

[3] - دیوان حافظ، شمس الدین محمد حافظ، گردآورنده: حسینعلی یوسفی، نشر روزگار، ..... ، غزل216، ص 352.

[4] - بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت-لبنان، چ سوم، 1403ق، ج52، ص92، ح7.

[5] - بحار الانوار،ج52، ص92، ح7.

[6] - سوره حشر(59)، آیه 22.

[7] - مثنوی معنوی، محمد مولوی، نشر طلوع، تهران، چ پانزدهم، 1382، دفتر اول، ص 44، بیت 998.

[8] - « إنّ الله تعالی جعل اهل بیتی کسفینة النجاة فی قوم نوح، مَن رَکِبَها نَجا و مَن رغب عنها غرق .»؛ الأمالی، شیخ طوسی، دار الثقافة، قم، 1414ق، مجلس19، ص526.

[9] - نهج البلاغه، ترجمه: محمد دشتی، نشر مشرقین، قم، .... ، خطبه 56،ص106.

[10] - بحار الانوار، ج81، ص255.

[11] - نهج البلاغه، حکمت 136، ص 658.

[12] - نهج البلاغه، نامه 27، ص510، بند 15.

[13] - بحار الانوار، ج10، ص394.

[14] - سوره بقره(2)، آیه 183.

[15] - مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 125، بیت 2936.

[16] - «افضل أعمال أمّتی انتظار الفرج»؛ بحار الانوار، ج50، ص318، ح14.

[17] -  نهج البلاغه، حکمت 136، ص 658.

[18] - دیوان حافظ، غزل 420، ص 624.

[19] - سوره زلزال (99)/1

[20] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، ترجمه: موسوی دامغانی، نشر آستان قدس رضوی، مشهد، چ اول، 1378، دعای ندبه، ص 886.

[21] - کلیات سعدی، غزل 403، ص560.

[22] - سوره بقره(2)، آیه 189.

[23] - مفاتیح الجنان، دعای ندبه، ص886.

[24] - سوره مائده (5)، آیه 82.

[25] - سوره مائده (5)، آیه 83.

[26] - بحار الانوار، ج40، ص201، ح4.

[27] - پیدا نشد

[28] - شهریار.

[29] - مفاتیح الجنان، دعای ندبه، ص886.

[30] - اصول کافی، محمد کلینی، ترجمه: محمد جواد مصطفوی، نشر ولی عصر، چ اول، 1375، تهران، ج1، ص253، ح12.

[31] - مفاتیح الجنان، دعای ندبه، ص 883.

[32] -