تطهیر زبان در مناجات شعبانیه

رای دهی:  / 3
ضعیفعالی 

    بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمين و لا حول ولا قوّه الاّ بالله العليّ العظيم، عليه نتوكّل وعنده مفاتح القلوب والصّلاة و السّلام علي سيّدنا و نبيّنا و مولانا ابي القاسم محمّد صلّي الله عليه و علي اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين ولعنة الله علي اعدائهم اجمعين من الآن الي لقاء يوم الدين.

حجاب چهره جان می­شود غبار تنم          خوشا دمی که از آن چهره، پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چون من خوش­الحانی است    روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

مرا که منظر حور است مسکن و مأوا       چرا به کوی خراباتیان بود وطنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم             دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس   که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می­آید             عجب مدار که هم درد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع         که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار             که با وجود تو کس نشنود زمن که منم[1]

همه ما در این شرایط سنی که به سر می­بریم، در طول عمرمان، حوادث مختلفی را تجربه کردیم. بعضی از حوادث احیاناً خوب بوده، بعضی­ها بد، بعضی تلخ بوده و بعضی شیرین، بعضی­ها به یادماندنی بوده، بعضی از یاد رفتنی، بعضی آثاری در ما به جای گذاشته که هنوز هست و بعضی ها چنین نبوده است.

علی ایُّ حالٍ به طور قطعی می­توانیم بگوییم که در زندگی ما حوادث فراوانی پیدا شده؛ اگر خواسته باشیم این حوادث را تنظیم کنیم؛ با یکدیگر بسنجیم، به کدامیک از این حوادث بیشترین امتیاز را می­دهیم؟ مهمترین حادثه­ای که در زندگی ما اتفاق افتاده چیست؟ آیا وقتی که دنیا آمدیم، بزرگترین حادثه بوده؟ آن وقتی که دبستان رفتیم، بزرگترین حادثه زندگی ما بوده؟ آن­گاه که راهنمایی یا دبیرستان رفتیم؟ حوزه رفتیم، دانشگاه رفتیم، ازدواج کردیم؟ آیا می­توانیم یکی از این حوادث را مهمترین حادثه زندگی­مان تلقی کنیم؟

 

شاید نظرتان این باشد که به طور مطلق نتوانیم یک حادثه را در زندگی­مان، مهمترین حادثه تعریف کنیم؛ بلکه نسبی این کار را انجام بدهیم. مثلاً زمان بچگی­، مهمترین حادثه این بود که پدرمان برای­مان دوچرخه خرید. این در ذهن ما مانده؛ خیلی برای­مان مهم بود. در دبیرستان مثلاً در المپیاد شرکت کرده بود، آنجا امتیاز آورده، این برایش خیلی مهم است. بزرگتر شد مثلاً ازدواج کرد؛ ازدواج برایش خیلی حادثه مهمی جلوه کرده است.

چیزی که هست، ما در زندگی حوادث مختلفی را تجربه کردیم و از لحاظ اهمیت یکسان نیستند. بعضی مهمتر هستند و بعضی چنین نیستند. اگر آن حوادث را بخواهید بیان کنید یا بنویسید، گمان می­کنم یک حادثه را نخواهید گفت یا از قلم خواهید انداخت که به اعتقاد این ناچیز بزرگترین حادثه زندگی­تان است.

اگر باور نمی­کنید همین­جا از چند نفر سؤال کنیم، کسانی که دوست دارند بگویند مهمترین حادثه زندگی­شان چه بوده؟

1. سن تکلیف یا سن تشریف؛ به اصطلاح، انسان شرافت پیدا می­کند که خطاب الهی متوجه او شود، سن تکلیف برای ایشان خیلی مهم بوده؛

2. آمدن به حوزه؛ آنگاه که تحولی مثبت در انسان بوجود بیاید و این تحول، مقدمه رشد هم باشد؛

3. شب های قدر؛ مهمترین ساعات زندگی ایشان بوده.

4. عشق به خداوند؛ در دل ایشان مهمترین یا بهترین و جذابترین حادثه زندگی بوده؛

5. به دنیا آمدن؛

آن چیزی را که من می­خواهم نگفتید. یک حادثه در زندگی ما هست فوق العاده- به معنای این کلمه  فوق العاده، عنایت دارم - فوق العاده هم بوده؛ اصلاً این­طور بگویم، تمام این برکاتی که در زندگی شما پیدا شده، از همانجا آغاز شده؛ از آن حادثه شروع شده است.

هر کمالی، افتخاری، موهبتی، خوبی در زندگی­تان دارید، سرآغازش آن حادثه بوده و چقدر آن حادثه مظلوم است که وقتی شش، هفت نفر داوطلب می­شوند که مهمترین حادثه زندگی­شان را بگویند، اصلاً آن به ذهن­شان نمی­آید.

آن حادثه یک پیوندی است، یک ازدواج و یک نکاحی است که با این ازدواج دنیایی فرق می­کند. ازدواج­های دنیایی، اعتباری است، با یک کلمه یا یک جمله پیدا می­شود؛ تازه آن جمله را هم ممکن است خود دختر و پسر نگویند؛ وکیل بگیرند. با یک کلمه پیوند پیدا می­شود، با یک کلمه هم انفصال پیدا می­شود؛  حتی کلمه انفصال کوتاهتر از کلمه پیوند است. صیغه طلاق خیلی کوچکتر از صیغه ازدواج است؛ صیغه ازدواج، پنج شش کلمه است ولی صیغه طلاق دو کلمه است؛ با چهار کلمه ازدواج می­کنند، با دو کلمه هم جدا می­شوند.

من از ازدواج دیگری دارم حرف می­زنم، از پیوندی که با کلمه پیدا نمی­شود؛ این غزل حافظ که خدمت شما خواندم، برای هوشمندان و عمیق­اندیشان جلسه، راهنما بود که ما کدام پیوند را داریم اشاره می کنیم؟ پیوند روح آسمانی انسان با بدن زمینی او. این یک پیوند عظیم است.آغاز دفتر وجود انسان، از ازدواج آن آسمانی با این زمینی پیدا شد.

شاید به خاطر اینکه قوای ادراکی و درک کننده انسان بعد از این به کار افتاده، مثلاً حافظه انسان بعد از این به کار افتاده؛ این قوه حافظه حوادث بعدی را در خودش فیلمبرداری کند.

 این همه عروسی­ها فیلمبرداری می­کنند، اما برای این عروسی، کسی نبود فیلمبرداری کند، چقدر مظلوم! چقدر غریبانه!

شما در زندگی­تان، وقتی که دارید لذت می­برید، حواس­تان نیست، یک دوربین مخفی دارد آنجا فیلمبرداری می­کند. بعد از اینکه لذت­تان تمام شد؛ یک، دو روز گذشت، آن دوربین مخفی که داشت فیلمبرداری می­کرد، به او مراجعه می­کنید؛ «قوه حافظه­تان»؛ دوباره آن لذت را یاد می­آورید، خود لذت دیگر نیست، فقط فیلمش می­آید. به به! دو روز پیش عجب کیفی کردیم! عجب لذتی بردیم! چه سروری داشتیم! خدایا می­شود دوباره چنین سروری نصیب ما بشود؟!

می­بینید؟! در عمیق­ترین، تنهایی­ترین لذت­هایی که داریم می­بریم، یک قوه­ای که دوربین مخفی است، آنجا دارد فیلمبرداری می­کند، بعد شما نوارش را دوباره می­گذارید.

اما از این عروسی، از این پیوند، از این نکاح، از این حادثه مهم در زندگی ما، دوربینی نبوده فیلمبرداری کند؛ لذا هر چه مراجعه می­کنید، چیزی به خاطرتان نمی­آید، آن زمانی که روح آسمانی انسان با این بدن زمینی او پیوند برقرار کرد. این پیوند آغاز دفتر انسان شد؛ انسان پیدا شد. بنابراین انسان، متصل بین ارض و سماء است.

در دعای ندبه یک جمله­ای خطاب به حضرت ولی عصر سلام  الله علیه می­گوییم: «أینَ المُتَّصِلُ بَینَ الأرضِ و السَّماء»[2]؛ آن متصل، انسان است. انسان وصل کننده آسمان به زمین است. منتها چون در بین انسانها، آن فردی که فوق العاده شاخص و برجسته و الگو و مدل کامل هست، حضرت ولی عصر سلام الله علیه است و الّا همه انسانها می­توانند متصل بین الارض والسماء باشند.

این پیوند بر همه مبارک باد. هیچ کس به ما تبریک نگفت، خودمان به خودمان تبریک بگوییم. الهی که همیشه مبارک باد.

با پیدا شدن این پیوند، یک داد و ستدی بین آن روح آسمانی و این بدن زمینی پیدا شد، دیگر آن روح آسمانی محض نبود؛ آسمانی­ای بود که متوجه زمین شده بود. این زمینی دیگر زمینی محض نبود؛ زمینی­ای بود که متوجه آسمان شده بود. اینکه می بینید بدن ما یک پدیده زمینی فوق العاده پیچیده است، پیچیده ترین علائم حیاتی در انسان است، به خاطر همین است. به خاطر اینکه این زمینی با آن آسمانی در پیوند است.

 در عالم هستی امکان ندارد دو امر موجود، دو شیء، با یکدیگر تماس بگیرند و در یکدیگر اثر نگذارند. امکان ندارد دو چیز به یکدیگر برخود کنند و داد و ستدی بین اینها واقع نشود.

به تأثیر و تأثّرهایی که بین روح و بدن ما انجام می­گیرد، کم التفات می­کنیم، در حالی که اینها مسائل بسیار مهم هستند. گاهی روح در بدن اثر می­گذارد، بدن را خسته می­کند. یک خبر ناگوار، بدن­تان را خسته می­کند، اصلاً مقدار تولید کورتن را در بدن کم می­کند، آن قدر کم می­کند که طرف بیهوش می­شود. گاهی ضعف در بدن، روی روح اثر می­گذارد، توجه می­فرمایید؟ اینها داد و ستدهای خیلی معمولی و پیش پا افتاده بین روح و بدن است، بین جسم و جان است.

ما به این فعل و انفعالات و داد و ستدها کاری نداریم. می­خواهیم از این جلوتر برویم، وارد مباحث اخلاقی بشویم. غیر از این مقداری که به طور متعارف، روح و بدن با یکدیگر تماس دارند، یک فعل و انفعالات دیگری هم ممکن است اتنفاق بیفتد؛ یعنی ممکن است روح آسمانی که با بدن پیوند برقرار کرده، این بدن را بکشد، ببرد به طرف بالا؛ بشود یک انسان الهی.آنهایی که روح­شان در بدن­شان اثر می­گذارد و به این بدن، خواص الهی می­دهد، اینها انسان­های متعالی هستند.

چون اویس از خویش فانی گشته بود                       آن زمینی، آسمانی گشته بود[3]

زمینی بود ولی آسمانی شده بود. اویس قرن در جنگ احد که نبود ولی عاشق پیامبر بود، روحش پیش پیامبر بود. در شهر خودش بود ولی روحش کجا بود؟ پیش پیغمبر بود.

اصل این است که روح آدم پیش کسی باشد یا جسم آدم؟ روح دیگر؛ اگر روح کسی پیش کسی بود، پیش او هست و لو بدن آنجا حاضر نباشد.

گر در یمنی چو با منی پیش منی               گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی                    خود در عجبم که من توأم یا تو منی[4]

پس نگاه می­کند به اینکه ببیند روح انسان کجاست. چون روح اویس قرن، در نزد پیغمبر بود، نقل می­کنند همان زخم­هایی که پیغمبر در احد برداشته بود، همان زخم­ها در بدن اویس قرن پیدا شد؛ با اینکه نجنگید، داشت چوپانی می­کرد، پیشانیش زخم برداشت، دندانش افتاد، شانه­اش همین طور؛ این مال روح انسان است؛ روح، این بدن را کشیده، برده بالا.

گاهی اوقات برعکس می­شود. بدن، آن روح آسمانی را می­کشد، می­آورد پایین. قرآن می­گوید بعضی « أخلَدَ الی الارضِ»[5]؛  بدنهای­شان چنگ انداخته، قلاب انداخته در زمین، این است که بدن می­شود حجاب جانِ انسان. کدام بدن؟ بدنی که می­توانست کمکی باشد تا روح پرواز کند.

اولیاء خدا از همین زمین به معراج می روند، از جای دیگر به معراج نمی روند. اصلاً معراج انسان از زمین است، جای دیگری نیست؛ در تمام عوالم هستی، فقط یک پایگاه برای عروج، برای معراج، برای پرواز وجود دارد و آن زمین خداست؛ شما نمی­توانید از برزخ به معراج بروید، شما نمی­توانید از ملکوت به معراج بروید؛ فقط باید از ناسوت، یعنی از همین عالم رفت.

لذا اولیاء خدا به این عالم خیلی توجه دارند؛ توجهی عمیق تر از آن توجهی که ما داریم. این بدنی که می توانست امکانات زمین را بگیرد، انسان به معراج برود، این بدن برعکس می­شود؛ می شود حجاب. این بدنی که می توانست راهبر باشد، می شود راهزن.

این تن اگر کم تَنَدی، راه دلم کم زَنَدی                 راه شُدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا[6]

به جای اینکه، برای من کم مشکل درست کند؛ راه دلم را کمتر بزند، به جای این کارها راه می شد، من دیگر لازم نداشتم حرف بزنم. برای چه حرف بزنم؟ حرکت می­کردم.

خلاصه اگر آن بدن بتواند روح آسمانی را به طرف زمین بکشد، اولین مرحله این است که حجابش می شود. اینست که حافظ گفت:

حجاب چهره جان می شود، غبار تنم

این غبار تنم، اضافه بیانیه است. غبار روی لباس نیست که بتکانید. نه، غباری که آن غبار همین تن انسان، بدن انسان است. حجاب چهره جان من چیست؟ غباری است که آن غبار، همین تن است.

حجاب چهره جان می شود غبار تنم              خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

این پرده را کنار بزنم.

بعد این مرحله اول است که به صورت حجاب درمی­آید. ممکن است پیشرفت کند، جلوتر برود! جلوتر که برود، می شود قفس، می شود زندان، بدن آدمی قفس جان او می شود.

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است                      روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم[7]

جلوتر که برود، بدن آدم می­شود گورستان، می­شود قبر، بدن می­شود تابوت؛ روح در آن تابوت تن می­میرد و آنجا دفن می­شود. این قسمت را حافظ نگفت. رفت سراغ قسمت های بعدی.

پس سه مرحله حجاب و زندان و قبر؛ معامله­ای است که می­تواند به صورت منفی، بدن آدمی نسبت به روحش داشته باشد.

ادامة آن ابیات مربوط به همین قضیه است که دیگر نمی­خواهیم وارد بحث شرح غزل حافظ بشویم.

وقتی انسان این معرفت را بدست آورد، این را درک کرد که چنین فرایند سه مرحله­ای می­تواند سر راهش برای سقوط وجود داشته باشد، باید خودش را بیدار نگه دارد. وظیفه اصلی انسان از همین­جا شروع می شود. باید خودش را بیدار نگه دارد. با بیداری است که انسان می­تواند نگذارد روحش گرفتار حجاب تن بشود یا گرفتار زندان تن یا گرفتار قبر تن بشود.

این یک علائمی دارد. یکی از علائمش در روایات ما، مسئله زبان یا لسان مطرح شده است. حالا لسان یا زبان که می­گویم، معنایش این تکه گوشتی که در دهان وجود دارد، نیست. مرادم از لسان یعنی حرف زدن؛ حرف زدن یکی از علائمی است که نشان می­دهد، روح آدمی با تن او در چه وضعیتی قرار گرفته است.

لذا امیرالمؤمنین فرمود: « المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ»[8]؛ انسانها زیر زبان­شان پنهان هستند.

یا در فارسی می گوییم: « تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.»؛ وقتی حرف می­زند، نشان می­دهد که آیا در واقع اسیر است یا اسیر نیست.

می­دانید چرا این بحث را مطرح می­کنم؟ آن بحث سنگین معنوی و روحی را وصل کردیم به این بحث زبان؟ مشکلی که خیلی از ماها داریم این است که آن قدر لطافت نداریم تا بتوانیم این مباحث معنوی را درک کنیم، بفهمیم؛ آن قدر فرصت نداریم که در خلوت خودمان فرو برویم، ببینیم در چه وضعیتی هستیم.

لذا دائم باید مسائل معقول، مسائل مشهود، مسائل معنوی را بکشیم به عالم محسوسات، به ارتباطات حسی، به قالب های طول و عرض و حجم و عمق و وزن و رنگ و این طور چیزها تا بتوانیم با رنگ و وزن و طول و عرض و عمق بگوییم در چه وضعیتی هستیم؛ یعنی انگار یک نمایشگاهی باید درست کنیم، نموداری بگذاریم، هر کس در خانه خودش یک وایت بُرد، داشته باشد، نموداری درست کند، ببیند وضعیتش در چه مرحله­ای است.

آن وضعیت روحی را به وسیله این زبان می­شود فهمید، به وسیله حرف زدن می­شود فهمید. حرف زدن خیلی چیزها را می فهماند. اصلاً خود صدا خیلی چیزها را می­فهماند تا چه رسد به اینکه این صدا به صورت کلمات معنادار دربیاید. شما یک کوزه را برمی­دارید، یک تلنگر به آن می­زنید، از تلنگر زدن به آن کوزه، می­توانید بفهمید پر است یا خالی؟

در روایات، به مسئله زبان بسیار توجه شده به خاطر اینکه زبان نشان دهنده آن واقعیت است. در روایات آمده که وقتی صبح می­شود تمام اعضای بدن انسان، برمی­گردند به طرف زبان، می­گویند ای زبان ما هیچ کاره هستیم، همه کاره تو هستی. اگر تو خوب باشی ما خوبیم، اگر تو بد باشی ما بدیم. اگر تو اصلاح کنی ما اصلاح می­کنیم؛ اگر تو افساد کنی، ما افساد می­کنیم.

اعضاء و جوارح با زبان این حرفها را می­زنند؟ روح و ملکوتِ این اعضاء ما با ملکوت زبان ارتباط برقرار می­کنند و این حرفها را رد و بدل می­کنند به یکدیگر. اینها ادبیات نیست، شعر نیست، اینها مجاز نیست؛ واقعاً ملکوت اعضاء و جوارح ما با ملکوت زبان ارتباط برقرار می­کنند.

خب، پس زبان، چنین چیزی است. از این به بعد باید حواس­تان باشد، ببینید از دهان شما چه خارج می­شود؟ بر زبان شما چه چیزی جاری می­شود؟ زبان زیباترین، لطیف ترین نعمت خداست و همین زبان، کثیف­ترین و زشت­ترین پدیده ممکن خواهد بود.

ما هر سال به مناسبت ماه شعبان، خدا توفیق بدهد، درباره ماه شعبان فکر می­کنیم، می­اندیشیم، به روایات مراجعه می­کنیم.

دعای معروفی در ماه شعبان هست، به نام مناجات شعبانیه که در روایات آمده امیرالمؤمنین علیه السلام و یازده فرزند او، مناجات شعبانیه را به صورت مداوم می خواندند و الان ولی عصر سلام الله علیه طبق این فرمایش می­خوانند. از اینجا متوجه می­شوید که این چه دعای گرانقدری باید باشد.

من سراغ ندارم دعایی که دوازده امام بخوانند. دعای رجب را امام صادق علیه السلام به محمد بن زکوان آموخته بود، دعای کمیل را امیرالمؤمنین به کمیل بن زیاد نخعی آموخت و همین طور دعاهای دیگر را اما اینکه یک دعا را دوازده امام معصوم خوانده باشند، این طور نیست. فقط همین مناجات شعبانیه است طبق آنچه تا به حال برخورد کرده­ایم.

امسال که داشتم مناجات شعبانیه می­خواندم، از یک زاویه دیگری خواندم، یعنی توجه نداشتم که از زاویه دیگری بخوانم، همین که مشغول بودیم با این مناجات شعبانیه، احساس کردم این مناجات شعبانیه، یک در دیگری هم می­تواند به سوی ما باز کند؛ خیلی برایم جالب بود و آن درِ زبان است؛ درِ زبان عجیب است.

از اول مناجات شعبانیه همین­طور مطالعه می­کردم، دیدم از اولش با زبان شروع می­شود. نمی­خواهم بگویم دعا را با زبان می­خوانیم، نه اینکه چیز واضحی است، جلوتر می­خواهیم برویم؛ ببینید مناجات شعبانیه از یک صلوات شروع می­شود. می گوید: « اللهم صل علی محمد وآل محمد واسمع دعائی اذا دعوتک»[9]؛  خدایا دعای من را بشنو، وقتی دعا می کنم. دعا را با چه می­خوانیم؟ با زبان. با چه چیزی می­توانیم به این نعمت ارزندة دعا برسیم؟ با زبان. این جمله اول.

 « و اسمع ندائی اذا نادیتک»؛ خدایا بشنو ندای من را، وقتی که تو را ندا می­کنم. با چه ندا می­کنیم؟ صدای بلند را  ندا می­گویند. انسان فاصله داشته باشد، از دور صدا بزند؛ چطور می توانیم خدا را ندا کنیم؟

« و اقبل علیّ اذا ناجیتک»؛ خدایا به من روی بیاور وقتی با تو مناجات می­کنم. مناجات در مقابل ندا است. مناجات، نجوا کردن، پچ پچ کردن؛ یعنی دهان را نزدیک گوش کردن و آرام سخن گفتن است. چطور می­توانید نجوا کنید؟ با زبان­.

عزیزان من! وقتی مناجات شعانیه می­خوانید، ذهن­تان متوجه این پدیدة عظیم به نام زبان و حرف زدن نمی­شود؟ شما روی قسمت­های دیگر این مناجات که مربوط به زبان است، نوعی ارتباط زبانی و لسانی است، دقت کنید.

می­آید جلوتر، مثلاً دربارة شکر حرف می­زند. شکر، با زبان است؛ دربارة عذرخواهی حرف می­زند:

 « الهی اعتذاری الیک اعتذارُ مَن لَم یَستَغنِ عَن قَبولِ عُذره»؛ خدایا من پیش تو می­آیم، از تو عذر خواهی می­کنم، به تو می­گویم چه مشکلی داشتم که نتوانستم به موقع خدمت برسم و عرض ارادت کنم.

اینکه شما اعتذار می­کنید، خیلی لطیف است. اینکه انسان توفیق پیدا می­کند در محضر ربوبی، در پیشگاه خدا می­تواند عذر بیاورد بگوید؛ خدایا مثلاً من مریض بودم، نتوانستم خوب مناجات کنم.

« رب انّی وَهَنَ العَظمُ مِنّی واشتَعَلَ الرَّأسُ شَیباً»؛ خدایا سنّم بالا رفته، دیگر استخوان­هایم اجازه نمیدهد زیاد بتوانم ذکر بگویم، زیاد بتوانم ایستاده عمل عبادی انجام دهم.

این اعتذار و عذرخواهی  کردن را شما با چه چیزی انجام می­دهید؟ با زبان؛ این عذرخواهی کردن با زبان، چقدر نعمت است! چقدر لطیف است! چقدر زیباست! این را با چه انجام می­دهیم؟ با زبان.

بعد اینجا دربارة ذکر صحبت شده است: « الهی و ألهمنی ولهاً بذکرک الی ذکرک و همّتی فی روح نجاح أسمائک»؛ این ذکر با چیست؟ با زبان است. ذکر چه دنیای لطیفی دارد! خدا می داند! آن دنیای لطیف ذکر، توسط زبان دارد انجام می­گیرد.

قسمت­های دیگر هم دربارة زبان دارد که خیلی عالی است. یکی از قسمت­هایی که در مناجات شعبانیه، مربوط به زبان می شود، مسئله اقرار است؛ «إن کانَ قَد دَنا أجَلی و لَم یُدننی مِنکَ عَمَلی فَقَد جَعَلتُ الاقرارَ بِالذَّنبِ إلیکَ وَسیلَتی»[10]؛ می­گوید: خدایا وقتی من حاجتی دارم، می­خواهم از تو چیزی درخواست کنم و فرصت اینکه عمل صالحی انجام بدهم، آن عمل صالح خود را بیاورم هدیه کنم؛ بگویم خدایا به برکت این عمل صالح، حاجت من را برآورده کن؛ « فَقَدجَعَلتُ الاقرارَ بِالذَّنبِ إلیکَ وَسیلَتی»؛  من  از زبانم استفاده می­کنم، اقرار می­کنم به بیچارگی و ناتوانی خودم، اقرار می­کنم به اینکه گنه­کارم. می­گویم خدایا آری آن گنه­کاری که تو می شناسی، آن گنه­کاری که سالهاست از درِ خانة تو دور است، مهجور و متروک است، آن من هستم.

این اقرار لطیف را با چه انجام می­دهیم؟ با زبان. شما را به خدا حیف نیست؟ این زبان را آدم در یک چیز بد، به کار ببرد؟ حیف نیست؟ اگر این وسیلة زبان را برای کارهای بد استفاده کنید، دیگر نمی­توانید این را برای کارهای خوب استفاده کنید.

 متوجه هستید چه می­گویم؟ این اخلاق نیست، دارم قانون عالم را خدمت شما می گویم.

 شما فرض کنید پارچه­ای که دَمی است، برای دَم کردن غذا استفاده می­کنید، اگر از آن پارچه به صورت یک دستمال استفاده کردید، پنجره و شیشه و دیوار را پاک کردید، آیا کیفیت خودش را برای اینکه دَمی باشد از دست نمی­دهد؟ دیگر به درد دَمی نمی­خورد.

این عمامة سفید را اگر بیاورم مثلاً درکارهای مکانیکی استفاده کنم، روغن و گریس پاک کنم، با آن دوده ها را پاک کنم، بعد هرچقدر هم بشویید، آن عمامة سفیدی که بخواهد روی سر قرار بگیرد نمی­شود.

اگر از این زبان، بد استفاده کردیم؛ هر وسیله­ای این­طوری است، شما یک پیچ گوشتی دارید، از این پیچ گوشتی مثلاً برای درست کردن ساعت و این پیچ و مهره های ساعت است که ظریف است، پیچ گوشتی هم مناسب با آن است؛ حالا اگر مثلاً برای بلند کردن تیرآهن، گذاشتید زیر تیرآهن و خم و راستش کردید، این ظرافت خودش را از دست می­دهد.

اگر از چاقوی جراحی برای پوست کندن میوه استفاده کردید؛ برای بریدن پارچه استفاده کردید؛ حتی هر قیچی برای هر کار؛ می­گویند آن قیچی که مثلاً برای اصلاح است با آن کاغذ نچینید، خرابش می­کنید.

 اینها محصول و پیام مناجات شعبانیه است؛ زبانی که ناسزا می­گوید، زبانی که کلمة بد می­گوید، زبانی که غیبت می­کند، تهمت می­زند، مسخره می­کند؛ عزیزان من! از آن زبان توقع نداشته باشید، بیاید اقرار کند؛ آن زبان لطافت خودش را برای اقرار از دست می­دهد.

 متوجه هستید چه می­گویم؟ آن زبانی که با آن دیگران را می­رنجانید، آن زبان اعتذار نمی­کند؛ نمی آید به درگاه خدا بگوید: خدایا من را ببخش« فَاقبَل عُذری»؛ آن زبان نمی­گوید: « اللهم انی اسئلک ایماناً تباشر به قلبی»[11]؛ آن زبان دیگر کُند شده، به درد نمی خورد.

 یکی از قشنگترین و زیباترین استفاده­هایی که از زبان می شود، در همین مناجات شعبانیه آمده؛ این است: وسط مناجات شعبانیه است، امیرالمؤمنین علیه السلام به خدا عرض می­کند: خدایا اگر روز قیامت بشود، تو مرا به جهنم ببری، « إن أدخَلتَنی النّارَ»[12]؛ من از این زبانم استفاده می­کنم.

به خدا می­گوید: خدایا! اگر مرا به جهنم ببری، من آنجا بیکار نمی­مانم. نظیر دعای کمیل است: « لَئِن تَرَکتَنی ناطِقاً لَأضِجَنَّ إلیکَ بَینَ أهلِها ضَجیجَ الآمِلین و لَأصرُخَنََّ إلیکَ صُراخَ المُستَصرِخین و لَأبکینّ عَلیکَ بُکاءَ الفاقِدین و لَأنادِیَنَّکَ ...»[13]؛ من داد می­زنم- خیلی زیباست- می­گوید اگر مرا در جهنم بیندازی، من از زبانم استفاده می­کنم، از دستگاه­های دیگر استفاده نمی­کنم؛ از دست استفاده نمی­کنم، از پا، از چشم، از گوش، از هیچ چیزی استفاده نمی­کنم.

« و لأنادینک » فریاد می زنم- از زبان استفاده می­کنم- چه استفاده ای می­کنم؟ وسیله­ای که از جهنم، بتواند مرا نجات دهد، چیست؟ « و إن أدخلتنی النار»؛  اگر مرا به آتش ببری،« أعلَمتُ أهلَها»؛ با همین زبانم فریاد می­زنم، می­گویم،« أنّی أُحِبُّکَ»[14]؛ من تو را دوست دارم.

اگر زبان نبود، اینکه آدم به خدا بگوید: « دوستت دارم»؛ این را چطوری باید می­گفت؟ حسرتِ شیرینیِ گفتن این جمله، به خدا روی دلش می­ماند.

خدایا! تو چقدر زیبا قرار دادی این جمله را! چقدر لطیف قرار دادی این وسیله را! چقدر این زبان را، خوب قرار دادی! این زبان می­تواند به خدا بگوید، دوستت دارم: « أنی أُحِبُّکَ»

 و همین زبان می­تواند قفل شود، به خدا این حرف را نزند. چه موقع قفل می­شود، نمی­تواند این حرف را به خدا بزند؟ وقتی که از این زبان بد استفاده کند. نشان دهنده این است که آن روح، از اوج به حضیض آمده، سقوط کرده، نازل شده است.

خدایا تو را به خودت قسم می­دهیم، این زبانی که به ما دادی که می­توانیم به تو بگوییم « دوستت داریم»؛ این زبانی که می­توانیم همیشه بگوییم یا الله، یا رب، اللهم؛ این کلمات را بگوییم؛ خدایا ما از این وسیله بد استفاده کردیم، این وسیله را ضایع کردیم، آمدیم با این وسیله حرفهای بی­ربط زدیم. کلمات ناسزا گفتیم، کلمات ناشایست گفتیم، غیبت کردیم، تهمت زدیم، دشنام دادیم، استهزاء کردیم و چیزهای خلاف دیگر؛ الان این زبان دیگر آن لطافتی که بخواهد این جمله را بر زبان جاری کند، ندارد.

نمی­دانم خودتان آزمایش کردید یا نه؟ می بینید آدم­ها با همین زبان خودشان، با صدای بلند فحش می دهند، موقعی که دعوا می­گیرند ولی بعد که می­خواهند بیایند عذرخواهی کنند، این زبان نمی­چرخد عذرخواهی کند. عجیب است! این زبان نمی­تواند بیاید عذرخواهی کند. آن کلمات بد را می­گوید، این را نمی­تواند بگوید. چرا؟ چون وقتی آن کلمات را گفت، دیگر کُند شد، نمی­تواند این را بگوید.

این را هم به شما بگویم، وقتی به خدا با این زبان گفتید « دوستت دارم»، این زبان لطیف می شود، آن موقع هم این زبان نمی­تواند فحش بدهد. این را مطمئن باشید؛ به خدا راست می­گویم.  زبانی که با خدا حرف می­زند، آن زبان نمی­تواند گناه کند. آن زبان نمی­تواند نفرین کند. دو طرفه است؛ یعنی رابطه از دو سو است.

 یکی از پیام های ماه شعبان که در این دعا می بینید، در قطعات مختلف دعا، از اول، وسط و آخرش هست، این است که:  مراقب زبان­تان باشید. این را لطیفش کنید، این را زیبایش کنید. می­خواهید چیزی بگویید قبلاً توی دل­تان مزمزه کنید، ببینید آیا گفتن این، آن شیرینی را دارد یا ندارد؟ آن لطافت را دارد یا ندارد؟ اگر نداشت، به خودتان رحم کنید، به زبان­تان رحم کنید، نگویید.

 علی چه می­گوید به خدا؟ می­گوید: « لئن ترکتنی ناطقاً لأضجنّ الیک ...» تا آنجا که « و لأنادینّک»؛  من داد می زنم، می­گویم: « أین کنت یا ولی المؤمنین»[15]؛ کجایی تو ای ولی مؤمنین، « یا غایة آمال العارفین»  ای بلندترین آرزوی من کجایی؟ « یا غیاث المستغیثین»؛  ای فریادرس فریاد کنندگان، «و یا إله العالمین أفتراک معذّبی بنارک بعد توحیدک»

آخر این چه زبانی است؟ بیایید در ماه شعبان، پیام شعبان را خوب بگیریم؛ طهارت زبان، تطهیر زبان.

این الان چند روز از ماه شعبان می­گذرد؟ از اینجا تصمیم بگیرید برای شعبان آینده؛ عزیزان من! این جلسه را هدر ندهید. شما را به خدا، جلسه هدر نرود؛ این طور نباشد فقط دور هم جمع شدیم و بعد بلند شدیم برویم؛ از این جلسه بهره بگیریم.  بهره این جلسه این است:

تصمیم بگیرید این زبان را به چیز بد نچرخانیم، به کلمه بد نچرخانیم.

به شما قول می­دهم، به خودش قسم، اگر تلاش کردید این زبان را به کار بد، به حرف بد نچرخانید، ناخودآگاه می بینید این به کلمات خوب می­چرخد. چرا؟ به خاطر اینکه این آرام نمی گیرد؛ وقتی شما این را از بد نجات دادید، می برید به سمت خوب. این نشد، آن یکی است.

 تصمیم بگیرید. تاریخ بزنید این شعبان  ، شعبانی باشد که پیام زبان را از این دعا گرفته باشیم.

 خدایا به اولیاءت سوگندت می دهیم توفیق تطهیر زبان را به همه ما مرحمت بفرما.

                                             وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین

اخلاق، جلسه3؛ موضوع: مناجات شعبانیه؛ حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی؛ تاریخ: 25/7/1381

 



[1] - دیوان حافظ، شمس الدین محمد حافظ، گردآوردنده حسینعلی یوسفی، نشر روزگار، چاپ اول، 1381، غزل شماره 342، ص524 .

[2] - کلیات مفاتیح الجنان، عباس قمی، ترجمه موسوی دامغانی، نشر آستان قدس رضوی، چاپ اول، 1378، دعای ندبه، ص886.

[3] - مثنوی معنوی، جلال الدین مولوی، نشر طلوع، دفتر چهارم، ص 615، بیت 1846

[4]

[5] - سوره ی اعراف(7)، آیه ی 76.

[6]

[7] - دیوان حافظ، غزل شماره 342، ص524 .

[8] - نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، نشر مشرقین، 1379، حکمت 148.

[9] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، مناجات شعبانیه، ص259.

[10] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، مناجات شعبانیه، ص260. 

[11] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، دعای ابوحمزه ثمالی، ص326.

[12] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، مناجات شعبانیه، ص261.

[13] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، دعای کمیل، ص106.

[14] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، مناجات شعبانیه، ص261.

[15] - مفاتیح الجنان، عباس قمی، دعای کمیل، ص106.