وادی محبت در مناجات شعبانیه

رای دهی:  / 4
ضعیفعالی 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و آله و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی لقاء یوم الدین.

ما انسان ها به دلایل مختلف و گوناگونی تلاش می­کنیم، نیروهایی که در عالم موجود هستند؛ شناسایی کنیم و به استخدام خودمان در بیاوریم. مثلاً فرض کنیم از نیروی آب، باد، خورشید استفاده می­کنیم؛ حتی از یک اهرم کوچک، می­خواهیم سنگی را بلند کنیم، می­بینیم نمی­توانیم از اهرم استفاده کنیم، به مدلهای پیچیده­تر مثل انتقال یک حرکت نیروی مکانیکی به یک نیروی مکانیکی دیگر توسط چرخ دنده­ها؛ تا کشف نیروهای بسیار قویتر مثل بمب اتم، هسته­ای؛ که احساس می­کنیم در ترکیب بعضی از عناصر، چنین نیرویی را می­توانیم مثلاً از رادیو اکتیو به دست بیاوریم.

 

انسان می­خواهد از نیروهای مختلف استفاده کند و اینها را در استخدام خودش دربیاورد. می­خواهیم غذای­مان را گرم کنیم، از نیروی آتش استفاده می­کنیم، برای اینکه بتوانیم آتش را مهار کنیم، اجاق گاز درست کردیم.

می­دانید در طول زمان، چطور نیروها را شناسایی کردیم و می­توانیم از آنها استفاده کنیم؟ حتی از آتش هم که می­خواهیم استفاده کنیم، به طور مطلق نیست؛ مثلاً یک صحرا آتش باشد، برویم قابلمه غذای­مان را آنجا گرم کنیم. اینها را کنترل شده، منظم، توسط لوله کشی های خاص آورده­ایم داخل خانه­ مان.

خیلی اینها پُرمعناست. حالا از این مقدمه می­خواهم یک استفاده مثبتی کنم. در کنار اینها یک نیروهای دیگری هم هست که لازم است آنها را بشناسیم و در جهت تکامل انسانها و بشریت مدد بگیریم.

یک نیرویی وجود دارد که می­تواند آدم تنبل را زرنگ کند، پتانسیل آدم زرنگ را افزایش بدهد؛ مقاومت آدم زرنگ را بالا ببرد و دهها کار دیگر که اینجا عرض می­کنم. اسم این نیرو محبت است.

نمی­دانم تا به حال، نیروی محبت را حس کردید؟ وقتی محبت در درون انسان پیدا می­شود، چطور آدم را وادار به کار می­کند. تنبل را زرنگ می­کند، نیروی زرنگ را دو چندان می­کند؟

اگر این محبت پیشرفت کند، از خودش تولید شود و بر خودش گذاشته شود؛ مثل پولی که در بانک می­گذارید، از بهره­اش نمی­خواهید استفاده کنید؛ می­گویید رویش بیاید. این محبت روی خودش انباشته شود؛ فرایندش در طی مراحلی به حالتی می­رسد که اثرش دگرگون می­شود. بسیار فوق العاده عمل می­کند، از بمب اتم قویتر عمل می­کند. اصلاً آدمی را می برد در کام بمب اتم؛ آن مرحله جلوتر عشق نامیده می­شود.

یکی پرسید: عاشقی چیست؟ گفتم: چو ما شوی دانی.عشق محبت بی حساب است.

این سخن من نیست، تفسیر هم نکردیم؛ عین عبارت جناب مولوی را آوردیم. مقدمه دفتر دوم.

چطور می­توانیم این نیرو را بشناسیم و از آن استفاده کنیم؟ آیا در اختیار گرفتن این نیرو، یک کار ارادی است؟ جزء کار اختیاری است یا فراتر از اختیار و اراده آدمی است؟ یک اتفاق است؟ محبت و آن مرحله کاملتر عشق یک اتفاق است. آن هم نه در زندگی همه؛ در زندگی بعضی­ها ممکن است پیش بیاید؛ برنامه ریزی هم ندارد، اتفاقی است؟

محبت و عشق یک امر ارادی است یا یک حقیقت برخوردار از امتداد؟ یک فرآیندی است که مقاطع و مراحل مختلف دارد که بعضی از مراحل آن، اختیار و اراده است. در این مراحل یک نوع رفتار های ترکیبی است که این مراحل ترکیبی رفتاری، منجر به پدیده­ای به نام محبت بی حساب یا عشق خواهد بود.

در جلسات گذشته در مورد ترکیب اعمال صحبت کردیم؛ گفتیم هر عملی به تنهایی برای خودش یک آثاری دارد. شما بمب های اتمی را نگاه کنید. اینها درس اخلاق است که چطوری اینها را پرت می­کنند. دو سه تا از عناصر با هم ترکیب می­شود، بعد این اثر فوق العاده، کیمیا اثر، پیدا می­شود.آیا محبت هم همینطوری است؟

حالا ممکن است آدم شانسی این کار را بکند؛ چند عمل ترکیبی را انجام دهد، اثرش که بروز محبت است، پیدا می­شود.

سئوال من این بود: آیا ارادی است؟ یا غیر ارادی است؟ یا یک فرآیندی را طی می­کند که در طی مراحل آن فرآیند، اراده و اختیار است و بعدها محصول این فرایند رشد می­کند؟

شما با مناجات شعبانیه آشنا هستید. معروف به دعای علی علیه­السلام و اولاد علی علیه­السلام است. میخواهید کارکرد محبت را تجربه کنید. می­خواهید کارنامه محبت را مطالعه کنید. به مناجات علی علیه السلام و اولاد علی علیه السلام مراجعه کنید.

فوق العاده حواستان را جمع کنید. امیرالمؤمنین و اولادش سلام الله علیهم اجمعین، در اینجا جمله­ای دارد، می گوید: «الهی...»؛ چقدر این جمله...! دست خودآدم نیست، سالهاست فکر و ذهن و اندیشه را بدون آن که بتوانی کنترل داشته باشی، به خودش جذب می­کند.

به خدا می­گوید: «الهی لَم یَکُن لی حَولٌ فَأنتَقِلُ بِهِ عَن مَعصِیَتِکَ»[1]  

خدایا از علی نخواه که گناه نکند. خدایا از من نخواه که معصیت تو را نکنم؛ من نمی­توانم. این دعاست دیگر، حدیث نیست که امام ملاحظه کند که راوی الآن چه می فهمد، چه برداشت خواهد کرد؟ نه ما الآن به حریم خصوصی امام وارد شده­ایم.

ما الآن وارد حریم خصوصی امام معصوم شده­ایم. وای وای وای آدم دلش می­خواهد ببیند...؛ شما دوست ندارید ببینید فلان عالم، نماز شب چطوری با خدا حرف می­زند؟ هوس نمی­کنید یک گیرنده­ای درست کنید آن حرف هایی که فلان مقام بزرگوار در سجده، دارد با خدا نجوا می­کند، این را بگیرید ببینید چه می گوید؟ چرا برای­تان عادی شده؟ در مناجات شعبانیه دارد خصوصی با خدا صحبت می­کند.

 توفیقی است خانم­ها. به خدا اگر این ها نبود می مردیم، دق می­کردیم از این که نمی­فهمیدیم اینها دارند در خلوتشان با خدا چه می­گویند و با ما چه فرقی می کند؟

در مناجات شعبانیه می­گوید: ای خدا از علی نخواه که گناه نکند؛ الهی! خدای من! «لم یَکُن لی حولٌ»؛ حول یعنی توانایی؛ نیست برای من توانایی- حرف من هم همین بود، ما هم به خدا همین را می­گوییم؛ خدایا از ما نخواه که گناه نکنیم- «لم یَکُن لی حولُ»؛ نیست برای ما توانایی، نیرویی، «فَأنتَقِلُ بِهِ عَن مَعصیَتِک»، تا به وسیله آن نیرو، دست از معصیت تو بکشم. «إلّا فی وَقتٍ»؛ مگر در زمانی که؛ « أیقَظتَنی لِمَحَبَّتِک»؛ شعله محبت خود را در قلب من برافروزی.

عزیزان من! چیزی که می­تواند باعث شود انسان گناه بیرونی و درونی نکند«ظاهرُه و باطنُه»؛ «ظاهِرُ الإثمِ و باطِنُهُ»؛ ملک و ملکوتی گناه نکند؛ همین محبت است. عجب نیرویی دارد این محبت.

آفرین به این شعر:           

محبت بیر بلا سزدِ                                  گرفتار اولمین بیلمز

                زمستان چکمین بلبل                               بهارین قدر نه بیلمز[2]

این شاعر آذری می­گوید: محبت را شما نمی دانید چیست؟

 تا گرفتار نشوید نمی فهمید (بیر بلا سزدِ)؛ یک چیز بلایی است.

(گرفتار اولمیان بیلمز)؛ کسی که گرفتار نشده نمی داند.

( زمستان چکمین بلبل)؛ بلبلی که زمستان نکشیده؛

(بهارین قدر نه بیلمز)؛ قدر بهار را نخواهد دانست.

شخصیتی داریم به نام مولوی، انسان فوق­العاده­ای است.چهل سال پس از عمرش گذشته، لال بوده، حرف زدن بلد نبوده، یک بیت نگفته بود، یک مرتبه همین محبت آمد در وجودش، چه کارش کرد؟ طراحش کرد. لال را طراحش کرد. چه گفت؟ 25 هزار بیت فقط در مثنوی گفته.50 هزار بیت توی دیوانش است. آدم وقتی اینها را می بیند خجالت می­کشد. خودش هم می­گوید:

زاهد بودم ترانه گویم کردی                      سر حلقه بزم باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم                        بازیچه کوی کودکانم کردی[3]   

آدمی که حرف زدن بلد نیست، می­آید شاعرش می­کند. یک خاصیت ویژه ای دارد. چطور این نیرو را  می­شود شناسایی کنیم؟ نیروی فوق اتمی را برای سعادت خودمان استخدام کنیم؟

آیا هر محبتی خوب است؟ هر عشقی خوب است؟ عشق به خدا داریم، عشق به غیر خدا داریم. عشق به انسان های دیگر، مثلاً عشق به والدین، والدین به فرزندان، عشق به استاد، عشق معلم به دانش­آموز، عشق دختر به پسر، عشق به ثروت، عشق به سگ، یکی عاشق سگ می­شود. این ها باهم فرق می­کند. عشق فقط باید با خدا باشد. عشق مجازی چیست؟ عشق حقیقی چیست؟ عشق باطل چیست؟ آیا عشق دوای هر دردی است؟ آیا عشق درد بی­درمان است؟ آیا بعضی­ها درست می­گویند که آدم تا عاشق نشود، نمی­تواند خدا را عبادت کند؟

همی گویم و گفته ام بارها                                     بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر                      برون اند از این جرگه هوشیارها[4]  

تا عاشق نشوی، عبادت نمی­توانی بکنی؛ تا عاشق نشوی، نفس حضور دارد؛ نفس نمی­میرد.

بعضی­ها می­گویند عشق وصلت ساز است. اینها را دقت می­کنید چه دارم می­گویم یا نه؟ می­گویند عشق وصلت ایجاد می­کند؟

شخصیتی داریم که همه­تان با او آشنا هستید؛ اصلاً سرزمین ما با عرفان او آمیخته شده؛ ابو اسماعیل  خواجه عبد الله انصاری؛ این بزرگوار در آثارش روی وحدت عشق تکیه می­کند. عرفان خواجه عبدالله، این وحدت عشق است. می­گوید عشق کثرت را از بین می­برد. عشق، عاشق و معشوق را یکی می­کند.

درتاریخ خوانده­ایم؛ بزرگواری هست به نام «اویس قرن»که پیغمبراو را خیلی دوست دارد. بارها می فرمود که: «إنّی أشُمُّ رائِحَةَ الجَنَّة مِن قِبَل الیَمَن[5]؛ من بوی بهشت را از طرف یمن استشمام می کنم.

چون اویس از خویش فانی گشته بود                    آن زمینی آسمانی گشته بود[6] 

خبر رسید در یمن که جنگ احد می­خواهد در بگیرد. وقتی در صحنه احد پیغمبر زخم برداشت، تاریخ نقل می­کند: پیشانیش، بدنش، دندانش شکست، بدون هیچ توجیه علمی؛ آن طرفتر دیدند دارد خط زخم روی پیشانی اویس پیدا می­شود. دقایقی گذشت، پیشانیش زخم برداشت. بدنش زخم برداشت. دندانش افتاد.

من این را پیش چند نفر از پزشکان مطرح کردم. گفتم این توجیه علمی دارد یا نه؟ گفتند هنوز تفسیر درستی نمی­توانیم برایش بکنیم ولی این صحت دارد. گاهی در شرایط خاصی سلول خودش را می­ترکاند. انفجار سلولی واقع می­شود.گاهی بدن، خودش را می­کشد. اتفاقی است دیگر؛ یک نوع بیماری است که اسم هم دارد که بر علیه خودش است  ؛  بدن خودش را با دشمن اشتباه می گیرد. شروع می­کند به کشتن خودش. گاهی سلول در بعضی از مواقع منفجر می­شود.

چه اتفاقی می­افتد که پیشانی اویس زخم برمی­دارد؟ عشق است؛ وحدت درست می­کند؛ یکی می­کند. خُب پیغمبر کجا بود؟ مدینه؛ اویس کجا بود؟ یمن. خانم­ها محبت زمان را از بین می برد. فاصله مکانی بین مدینه و یمن را از بین برد. ببینید خواجه عبد الله چقدر قشنگ می­گوید:

گر در یمنی چو با منی پیش منی                            گر پیش منی چو بی منی در یمنی

  من با تو چنانم ای نگار یمنی                               خود در عجبم که من توام یا تو منی

وحدت را می بینید؟

کتابی می­خواندم . چهار تا خواهر و برادر بودند؛ حادثه واقعی است. بین یک برادر و یک خواهر محبت خاصی بود، بین آن خواهر و آن برادر دیگر محبت خاص دیگری بود.

 دو تا برادرها زمستانی مسافرت می کردند. از جاده منحرف شدند، سقوط کردند توی دره، هر دو زخمی شدند و داد می­زدند کمک.  ولی کسی نمی­شنید .  اما در شهر خودشان، آن دو خواهر احساس دلشوره می کردند و عجیب است آن خواهری که علاقه به این برادر داشت، می­گفت دلم در مورد او شور می­زند، نمی دانم چه شده است و آن خواهر که نسبت به این برادر که علاقه بیشتری داشت، نسبت به او چنین حالتی داشت.

فریاد دو برادر در ته دره، به صورت دلشوره در دل این دو خواهر بروز پیدا می­کند.

گر در یمنی، چو با منی، پیش منی(ببینید اینجا اصلاً فاصله مکانی نیست.)

گر پیش منی، چو بی­منی، در یمنی(کیلومترها از من فاصله گرفت)

بعد می­گوید:

من با تو چنانم ای نگار یمنی                                                 خود در عجبم که من توأم یا تو منی[7]

آخر خودم را نمی­بینم. همه­اش می­گویم او؛ به خودم هم نگاه می­کنم، می­بینم در وجود من تویی.

وحدت درست می­کند؛ چه اثر فوق العاده ای دارد! اصلاً حیات است.

شیخ شهاب الدین سهروردی، شعر زیبایی دارد؛ می­گوید:

هر چه در عالم ماندگار است، رنگ و بوی عشق و محبت دارد.

روح جلسه اگر از منبع محبت و عشق تا حدی ارتزاق نکند، کلاس برقرار نمی­شود.

چقدر قشنگ می­گوید:

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی                         چندین سخن نغز که گفتی که شنیدی؟    

الان چه کسی این همه حرف دل داشت، بزند؟ شما امتحان کنید؛ هرگاه از محبت وارد می­شوید، می بینید آدم­ها اسیر می­شوند. خدایا! به ما یاد بده چطور بتوانیم برخورد کنیم.

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی                         چندین سخن نغز که گفتی که شنیدی

ور باد نبودی که سر زلف ربودی                          رخساره معشوق به عاشق که نمودی[8]

بگذارید یک شعر ساده بگویم، شعر ساده است اما دنیاست؛ درود بر شاعرش! ساده ولی با محتوا.

درس معلم ار بود زمزمه محبتی                             جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را[9] 

چقدر قشنگ است! مکتب های قدیم، فلک یک گوشه­اش بود، خط کش دست معلم بود، مشق ها را با شدت و غلظت تحویل می­گرفت. این فضای آن زمان بود.

اگر از محبت زمزمه کنی در کلاس، این روزهای جمعه به مکتب می­آید.(حرف معلم ار بود زمزمه محبتی)؛ حرفش این طوری است. خودش دیگر چیست؟

بزرگ ها هم به محبت نیاز دارند. کمبود محبت باعث می­شود خیلی­ها به خیلی­ها پناهنده شوند. این محبتی که دل ما یک اندازه خاصی از آن را لازم دارد؛ اگر به آن، نرسد، یک گسست پنهانی است؛ یک خلأ  ناآشکار، در روح آدم پیدا می­شود.

بعضی از تیپ­های روحی واقعاً باید خودشان را بشناسند. اگر می­بینید نیاز دارد به یکی وصل شود، خودش را باید بشناسد؛ به هر کسی که نمی شود وصل شد. باید خودشان روی خودشان، مطالعات روانشناسی داشته باشند؛ ببینند از لحاظ روحی چطور هستند.

کوچکترها هم همین طور هستند؛ بزرگترها هم همین طور؛ دقت کنید! هرگز فکر نکنید، مثلاً فرض کنید مادری به بچه­اش فکر می­کند؛ می­گوید: «نه بابا اینها دیگر از آب و گل درآمده اند؛ بچه­های من خیلی عالی هستند، خدا حفظ­شان کند.»؛ دقت نمی­کند به نیاز محبتی اینها. یا حتی فرزندان نسبت به والدین خودشان؛  فرزند می­گوید: به پدر و مادرم محبت کنم؟ معنا ندارد؛ زن و شوهر به یکدیگر؛ دو دوست به یکدیگر؛ این خلأ باعث می­شود که آدم جذب نادرست به مسائل دیگر پیدا کند.

           اگر دوست هم پیدا نکند، تلفن را برمی­دارد، شماره می­گیرد؛ یا علی به هرجا خورد، خورد.گوشی را برمی دارد، می­گوید: آقا می­خواهم با شما حرف بزنم.

این مدلی هم هست؛ یا یک وقتی هم کارهای شدیدتر از این؛ خودمان را بشناسیم؛ ما آنقدر استاد نداریم؛ آنقدر معلم نداریم که در جامعه خودمان، مثلاً هر دو نفر، هر سه نفر، یک مشاوری داشته باشند. به محض اینکه یک احساس­هایی درک می­کنند، به این مراجعه کنند، بگویند آقا من چنین احساسی دارم؛ ادامه کارم چطور باشد؟ همین جلسات کلی را باید توجه کنیم، عمیق شویم به بحث؛ خودمان را جزو مستثنیات تاریخ ندانیم؛ انسان اسیر محبت است؛ در بحث های فلسفی گذشته می­گفتیم انسان کانون محبت است.

این خلأ را کجا ببرد پر کند؟ با چه چیزی پر کند؟ کسی که تشنه است، ممکن است آب گل آلود هم که پیدا کند، بخورد و تشنگی خود را برطرف کند. آقا آن لحظه برطرف می شود ولی فعل و انفعالات بعدی به دنبال دارد.

خیلی از شما که ازدواج کردید واقعاً فکر می­کنید شوهران­تان محبت شما را نیاز ندارند؟ عشوه­گری به محبت نمی­زند ها! بعضی­ها سوراخ دعا را گم کرده اند؛ فکر می­کنید به آرایش و لباس و اینهاست؟ بعضی­ها در کانون خانواده هم، همین طور رفتار می­کنند؛ اینها محبت نیست. اینها اسباب بازی است؛ هرکسی می تواند محبت را با اینها آمیخته کند ولی اینها محبت نیست؛ اینها مساوی با محبت نیست؛ محبت یک گرایش است. اندازه دارد، سطح دارد، لایه دارد؛ شما هم ممکن است گرایشی در وجود خودتان نسبت به او نبینید، اما خیلی آرایش کنید؛ من می شناسم افرادی که شدیدترین محبت ها را به یکدیگر دارند ولی خانم با شوهرش، اکثر اوقات هم مقنعه سرش است.

ببینید اینکه دارم می­گویم؛ دنیای تکنولوژی امروز دارد به ما بد یاد می­دهد؛ ما را به جای واقعیات، دارد به ظواهر می­کشاند.

خدا حفظ کند یکی از هنرمندان ما را؛ «آقای نوری جانباز»؛ این بزرگوار یکی از تئوری­های قشنگی که دارد، این است؛ می­گوید در هنر رئالیستی، اروپائیان اشتباه رفته­اند. رئالیست یعنی واقع­گرایی؛ اینها به جای واقع گرایی، به سوی ظاهرگرایی رفته­اند.

بعد از رنسانس نگاه کنید؛ ابتدا رفتند مجسمه برهنه مردی را کشیدند، گفتند ما در هنر به رئالیسم رسیدیم؛ به واقع گرایی رسیدیم؛ واقعیت یعنی بدن عریان انسان؛ این ظاهر گرایی است نه واقع گرایی.

دنیا می­خواهد خانم­های ما را عروسک بکند؛ خانم­های ما نباید عروسک شوند؛ چیزی که دین میگوید، محبت است. گرایشی است که در صحبت شما، در نگاه شما، در ارتباط شما، در برخورد شما وجود دارد. آن را لمس می­کنیم و این مایه حیات است و بزرگترین و عالی­ترین آثار را در زندگی انسان می­گذارد؛ انسان را سعادتمند می­کند و اگر نسبت به خدا و امامان معصوم پیدا شود...

ببینید آدمی چیست؟ این شعری که می­خواهم برای­تان بخوانم، فوق العاده است! فرض کنید  کسی دارد به حضرت ولی عصر سلام الله علیه می­گوید:

هزار دشمنم ار می­کنند قصد هلاک                      گرم تو دوستی زِ دشمنان ندارم باک[10]                         

ببینید نمی­توانیم با حضرت ارتباط برقرار کنیم، این حرف­ها را بزنیم؛ نمی­توانیم وقتی به زیارت می­رویم، به امام رضا علیه السلام این حرف­ها را بزنیم؛ بگوییم هزار دشمن اگر به من روی بیاورند، تو با من باشی، من غمی ندارم.

مرا امید وصال تو زنده می دارد                             وگرنه هر دمم زِ هجر توست بیم هلاک                

اگر تو زخم زنی، به که دیگری مرهم

ما این­طوری نگاه می­کنیم؛ وقتی کسی عاشق خدا می­شود، دعا می­کند قرض نداشته باشد، برآورده نمیشود؛ می­خواهد صاحب فرزند شود، فرزند دار نمی­شود؛ می­خواهد با فلانی ازدواج کند، نمی­شود؛ میخواهد فلان کار را بکند، نمی­شود؛ با خدا این­طور حرف می­زند؛ می­گوید:

 اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم                   و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ                 که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک[11]

آدمی وقتی مشرف می­شود خدمت مقدس امام رضا علیه­السلام، این احساس را عمیقاً در خودش می­یابد:

به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ              که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک                                                   

وقتی این صورت را بر خاک را می­گذارد، همین را می­گوید.

امیدوارم خداوند متعال فهم دقیق مناجات شعبانیه را به ما روزی کند و این نیروی عظیم را به طور مثبت در ما به جوشش و خروش در بیاورد.

« بالنبی و آله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین»

حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی

 

اخلاق،جلسه4؛ موضوع: مناجات شعبانیه؛حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی؛تاريخ:17/8/80



[1] - مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی، انتشارات آستان قدس رضوی، سال 1378، چ اول، مناجات شعبانیه ، ص262.

[5]- پند تاریخ، ج1، ص 84.. 

[6] - کلیات مثنوی معنوی، جلال الدین مولوی، چاپ پانزدهم 1382، نشر طلوع، دفتر چهارم، ص 615، بیت 1846

[7] - خواجه عبد الله انصاری

[11]  - دیوان حافظ، شمس الدین محمد حافظ، گردآورنده حسینعلی یوسفی، نشر روزگار، 1381، غزل301.