وادی محبت در مناجات شعبانیه 2

رای دهی:  / 2
ضعیفعالی 

بِسْمِ اللهِ الرحمن الرَّحیم

الحمد الله رب العالمین و لا حول و لا قوة الآ بالله العلی العظیم و صلوة والسلام علی سیّدنا و مولانا ابوالقاسم محمّد صلی الله علیه وعلی اهل بیتهم طیّبین الطاهرین المعصومین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی لقاء یوم الدین .

در روزهای پایانی ماه معظّم شعبان هستیم و به فضل وعنایت خدای سبحان در همین روزهای نزدیک، وارد ماه مبارک رمضان وضیافت الهی به فضل پروردگار خواهیم شد.

نکته­ ای که در جلسۀ گذشته در ارتباط  با  مناجات شعبانیه خدمت فرزانگان حاضر عرض کردیم؛ در واقع حلقۀ اتصال بسیار شایسته­ ای بین ماه معظم شعبان و ماه مبارک رمضان است.

و آرزوی این ناچیز این است که خداوند که ما را مشمول این بحثهای محبت و عشق می­کند، نسبت به خودش واولیاءش ما را از این محبت، بهره مند فرماید.

جلسۀ گذشته گفتیم که انسان وقتی به مطالعۀ روح خودش و درون خودش می­پردازد، می­بیند، با بعضی از اشیاء یک نحوه علقه و وابستگی دارد که آن علقه و وابستگی را به اشیاء دیگر احساس نمی­کند. حتی این حالت نسبت به وسایل زندگیش هم هست. نسبت به کیفش، انگشترش، نسبت به چادر و لباس خودش، می­بیند یک نحوه علقه دارد که این علقه را نسبت به چیز دیگری ندارد. همین گرایش و وابستگی و علقه به یک حد خاصی برسد...

 

همانطور که کراراً خدمت شما عزیزان عرض کردم، ترکیبات مسائل روحی و ترکیبات مسائل رفتاری از پیچیدگی­های بسیار عمیقی برخوردار است و ما کمتر عارفی دیدیم که از اعماق این مسئله اطلاعات وافری داشته باشد. هر کدام به فضل و احسان پروردگار، بخش و مقداری از این ترکیبات را فهمیده­اند.

این گرایش مثل آبی می­ماند که دارید به آن حرارت می دهید؛ افزایش درجات کمی آب، این­طور نیست که همواره ادامه پیدا کند، یعنی آبِ 90 درجه برسد به 100 درجه،120 درجه،140 درجه و همچنان آب بماند. تغییرات کمّی در یک مرحله موجب جهش می­شود. در جهش­های روحی و روانی هم باید دقت کرد. در مراحلی از این گرایش، از این تمایل و وابستگی و علاقه تعبیر می­کنیم به محبت. محبت یک سری خواصی دارد ولی اصل گرایش، وابستگی و علقه طبیعی است. همۀ انسانها را می­بینید که به نوعی این مسئله را دارند، حالا عمومی­ترینش این است که به منزل مسکونی مان این علاقه را داریم؛ به وسایل شخصی­مان چنین وابستگی داریم. این وابستگی و تعلق بسیار عمومی و فراگیر است؛ اگر در مسیر خاصی قرار بگیرد، از جهت مقدار و نیرویی که دارد موجب یک صفتی می شود به نام محبت.

پس محبت نوعی وابستگی و نوعی تعلق و درگیر بودن ذهن با یک پدیده است. در مرحلۀ محبت انسان کنترل خودش را از دست نمی­دهد، می­تواند حسابی خودش را کنترل کند، محبت را در درون خودش تحت نظارت در بیاورد و بروز ندهد. بسیاری از انسانها کسی را دوست دارند ولی بروز نمی دهند، محبت دارند اما اظهار نمی­کنند، آنقدر می­توانند کنترل کنند که طرف مقابل هیچ گاه نفهمد؛ حتی در سلام علیک­ هایش، در اندام حسی خود، در نگاهش، در نامه، در ملاقات و در تلفن خود، این محبت را حفظ کند. اگر از این محبت، زائیده شود و بر خودش افزوده شود، شدت و تراکم پیدا کند و به قول مولوی بی حساب شود؛  در اینجا صفت دیگری در انسان پیدا می­شود به نام عشق؛ می­گویند عاشق شده.

 پس ملاحظه کنید! در ترکیبات محبت، عشق پیدا می­شود. علامت عشق علامت این است که بی­ حساب است. یعنی چه؟ یعنی هرگونه حساب و کتابی را از شما می­گیرد و به هیچ­ وجه نمی­توانی آن را کنترل کنی.

نی حریف هر که از یاری برید                              پرده هایش پرده های ما درید[1]

عشق پرده دری می­کند، نمی­گذارد که شما چیزی را از معشوق­تان پنهان کنید؛ نه در سلام­تان، نه در نامۀ­تان، نه در ملاقات­تان. اگر دیدید که می­توانید کنترل کنید، ادا و اصول در بیاورید، پشت پرده نگه دارید، این عشق نیست. عشق چیزی است که نمی­گذارد پرده در مقابلش باشد. (پرده هایش پرده های ما درید)؛ نمی توانید یک کلمه در دل­تان نگه دارید و بگویید این کلمه را نمی­خواهم به فلانی بگویم.

 توجه می­فرمایید؟! عشق بی­حساب است؛ یعنی حساب و کتاب را از دستِ شما می­گیرد، بعد تمام قوای آدمی را در تسخیر خودش نگه می­دارد.

واقعاً  می­گویم؛ عاشق شهوت ندارد؛ یا بگویید دارد، در محاصره عشق است؛ شهوت اسیر عشق است.

غضب او، قوۀ غضبیه او در اختیار عشق است.

تخیل او، مگر دیگر او قوه تخیل دارد؟ تصویرها آنجا می­آید؛ آن صورتها در خدمت عشق است.

قوّۀ واهمه انسان که معانی جزئیه را درک می­کند؛ اینکه شما می­فهمید یکی حسود است؛ یکی مؤمن است؛ یکی متقی است؛ یکی متوکل است؛ یکی شکیباست، یکی بخیل است؛  اینها را چطور درک می­کنیم؟ با نیرویی به نام قوّۀ واهمه که این معانی جزئیه را درک می­کند؛ معانی جزئیه در خدمت عشق است.

 پس ببینید اسیران درگاه او چه کسانی هستند. بزرگترین نیروها؛ شهوت، غضب، واهمه، متخیّله و بالاتر از آن، عقل آدمی؛ عقل از غلامان درگاه عشق است. نه اینکه عاشق عقل نداشته باشد؛ نه! عقل دارد ولی عقلش اسیر عشق است.

عشق مثل یک طوفانی می­ماند پرقدرت و پرنیرو که هیچ چیز در مقابل این طوفان سهمگین و توفنده و پرخروش نمی­تواند دوام بیاورد. عشق، عاشق را ذلیل می­کند؛ عشق عزت را می­گیرد؛ عاشق به هیچ وجه نمی تواند علم داشته باشد؛ عزت داشته باشد؛ شرف داشته باشد؛ از خودش نمی­تواند چیزی داشته باشد؛ حیاتی داشته باشد؛ عاشق نمی­تواند شخصیت داشته باشد. همۀ اینها، هرچه شما نیرو فراهم کنید، آبرو کسب کنید، بگویید علم دارید، شخصیت دارید، آبرو دارید؛ قدرت دارید؛ شهرت دارید و هرچه دارید؛ قربانی آستان عشق است؛ این خاصیت عشق است. اگر دیدید هنوز در پیشگاه عشق، یک مَنی هست، این عشق نیست؛ ممکن است نزدیک عشق باشد ولی عشق نیست.

عاشقی آمده بود درِ خانه معشوق، در زده بود، معشوق گفته بود: تو که هستی؟ گفت: منم؛ گفت: برو. منم چیست؟ برو؛ گفت: کجا بروم؟ گفت: هرجا خواستی برو، هنوز عشق زود است برایت؛ رفت، بعد از چند سالی آمد و دوباره در زد؛ گفت: که هستی؟ گفت: منم؛ گفت: برو! بعد از سالها، عشق در او ظهور کرده بود، آمد، در زد؛ گفت: کیست؟ گفت: توأم؛ گفت: بیا.

تو اگر بخواهی چیزی از خودت داشته باشی، عشق نیست؛ به همان اندازه عشق گرفته شده است. اصلاً عشق مطلق است و جا برای کسی نمی­گذارد. پس نگاه کنید چقدر عاشق بدبخت می­شود؛ واقعاً همه چیزش را از دست می­دهد. تعارف نمی­کنم ها!

لذا می­گویم عشق دوای هر دردی است. یعنی شما حسادت دارید، عشق حسادت شما را حل می­کند؛ شهوت­تان زیاد است، حل می­کند؛ غضب­تان زیاد است، حل می­کند؛ ترسو هستید، حل می­کند؛ ترسو را شجاع می­کند؛ هیچ باکی ندارد. هرچه که داریم، از ما می­گیرد؛ در خدمت خودش نگه می­دارد.

خوب دقت کنید!

 از اول که بحث را شروع کردیم، گفتیم اولین گرایش، یک نوع تعلق و وابستگی است که آدم به وسایل شخصی خود دارد؛ این اضافه بشود، اضافه بشود، چه می­شود؟ محبت؛ وقتی محبت صد چندان شود، می­شود عشق؛ یعنی این­قدر به آن وابسته می­شود که دیگر چیزی برای خودش ندارد. دیگر قلبش مال خودش نیست.

نیست اندر دل من جز الفِ قامت یار

دیگر در دلش چیزی نیست؛ بزرگترین تعلق است؛ چیزی برای عاشق باقی نمی­ماند. همه چیز را در خود ذوب می­کند و در خدمت خودش نگه می­دارد و خودش دردی است بی درمان؛ تمام عشق­ها این­طوری است. شما عشق به سنگ هم پیدا کنید، همین طوری است.

 در روایت داریم : « مَنْ اَحَبَّ الَشّیءَ حَشَرَهُ الله معه و لَوْ کانَ حَجَراً»[2] .

شما هرکه را دوست دارید- حالا اینجا کلمۀ حب آمده- خداوند شما را با او محشور می­کند « وَ لَوْ کانَ حَجَراً»؛ اگرچه سنگ باشد. اگر کسی عاشق سنگ باشد، چه می­شود؟ همه چیزش سنگ می­شود؛ حالا یک وقت سنگ خارا می­شود، یک وقت سنگ مرمر می­شود. این خاصیت عشق است و هیچ کس نمی­تواند جلوی این را بگیرد.

نکتۀ مهمی که در بحث عشق مطرح است، خیلی دقت کنید؛ بعضی احساس می­کنند هوسی است، هوس عشق دارند، حالا می­خواهند بگویند سنگ مفت، گنجشک مفت؛ عشق هم داشته باشند.

طریق عشق پریدی عجب خطرناک است            نعوذ بالله اگر ره به مقصد نبری[3]

باور کنید عشق مهم نیست. خیال­تان را جمع کنم، عشق مهم نیست. مسئلۀ بسیار مهم در عشق که از خودِ عشق مهمتر است، معشوق است.

حالا اگر بخواهیم مثال بزنیم، عشق مثل ازدواج می­ماند، مهمتر از ازدواج، طرف مقابل است. او چه کسی باشد؟ او چه ویژگی­هایی دارد؟ باور کنید راحت می­شود ازدواج کرد؛ طرف مقابل کیست؟ شما در ازدواج تمام توجه­تان به طرف مقابل نیست؟ اصلاً تمام ازدواج، تحت الشعاع این قرار گرفته که با چه کسی ازدواج کنید؛ آن معشوق بستگی دارد چه کسی باشد.

 یک چیز در عالم هست که هر مسئله­ای وقتی به آن چیز می­رسد، احکام خاصی پیدا می­کند؛ یک جایگاهی وجود دارد که هر مسئله­ای به آن جایگاه و مقام می­رسد، یک حیثیت و جهت خاصی پیدا می­کند. آن حقیقت فوق العاده است؛ آن یک چیز خداست. هرچیزی وقتی به خدا می­رسد، احکام خاصی پیدا می کند که با احکام مشابه خودش متفاوت است.

 گفتیم عشق عاشق را ذلیل می­کند، هرچه عاشق دارد از دست می­دهد. عشق بزرگترین تعلق است دیگر، شدید ترین نوع تعلق است؛ اما اگر معشوق خدا باشد، این عشق به ساحت خدا حضور پیدا کند؛ نسبت به خدا اعمال بشود؛ شدیدترین تعلق است ولی آن شدیدترین تعلق، عمیق­ترین رهایی را به دنبال دارد؛ ذلت است، اما این ذلت، عزّت می­آورد با خودش.

آلمانی تئوری پرداز ماتریالیسم، یک حرفی دارد؛ به نظر من حرف خوبی است از یک جهت و حرف غیر دقیقی است از جهتِ دیگر. ایشان می­گوید: «پرستش مسخ می­آورد»؛ به نظرمن، راست می­گوید، اگر انسان چیزی را بپرستد، مسخ می­شود و دیگر از انسانیت درمی­آید؛ راست می­گوید؛ بندگی هر چیز آدم را مسخ می­کند؛ اما جایی را که دقت نکرده، این است که پرستش هر چیز نه! یک چیز فقط در عالم هست که بندگی آن رهایی است. این را باور کنید؛ دانشمند آلمانی این را دقت نکرد.

می­دانید عربها چه می­گویند؟ این را از آیات و روایات گرفتیم؛ می­گویند انسان حقیقی آن است که اگر آن را در یک کفۀ ترازو بگذارند، بخواهند در کفۀ دیگر ترازو، معادل انسان را بگذارند، انسان معادل ندارد. شما خیلی گرامی هستید؛ خیلی ارزشمند هستید؛ تک تک شما را عرض می­کنم. به دوست قسم، تک تک شما خیلی ارزشمند هستید.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: « لَیسَ لِأنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ»[4]؛ جان شما معادل ندارد.

«اِنَّ اللهَ اشتَری مِنَ المُؤمنینَ أنفُسَهم»[5]؛ خداوند فقط خریدار جانهای شماست. جان شما نمی­تواند مشتری داشته باشد. در عالم کسی نیست که مشتری جانهای شما باشد.

جانِ انسان آنقدر اهمیت دارد که هیچ کس نمی­تواند مشتری باشد، آنقدر معادل ندارد که بتواند جان انسان را تحویل بگیرد. عارف می­گوید: جانِ شما که معادل ندارد، عشق هم که آدم را ذلیل می­کند، همه چیز آدمی را در پای معشوق سر می­بُرَد. عارف می­گوید: تو خیلی باید مراقب باشی که عاشق غیر خدا نشوی!

به هیچ وجه عاقلانه نیست که انسان عاشق مثل خودش بشود. انسان می­تواند عاشق مثل خودش بشود، حتی می­تواند عاشق خودش هم بشود. واقعاً دختری می­تواند عاشق پسری شود؛ به معنای واقعی عشق تحقق پیدا کند. والدین می­توانند عاشق فرزندان خود باشند.

معلم می­تواند عاشق شاگرد خود شود؛ شاگردی عاشق معلم خود؛ انسانی عاشق شعرهایش شود. نقاشی عاشق نقاشی­اش بشود؛ واقعاً می­تواند عشق پیدا شود؛ اما ببینید می­ارزد؟ یک حقیقتی که هیچ قیمتی ندارد، قربانی کنید در پای کس دیگر.

در مقابلش چه چیز به دست می آورید؟ مولوی می­گوید: اگر عاشق، انسان باشد و معشوق هم انسان باشد، آن عاشق که خودش هیچ است، معشوق هم که چیزی نیست؛ آن وقت آن بیچارۀ هیچی آمده، راه این بیچارۀ هیچی را سد کرده است.

لاشیء بر لاشیء عاشق شدست             هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست[6]

یک هیچی آمده جلوی آن هیچی دیگر را گرفته، این هیچی آمده تمام هستی خودش را در مقابل آن هیچی دیگر قربانی کرده است؛ به مسلخ برده است.

شما فکر نکنید مولوی مثلاً عاشق چنگ است؛ نه چنگ، آینه شفافی است که مولوی در وجود آن خدا را می­بیند؛ بیشتر اوقات در آینه، آن چیزی که می­خواهید می بینید، فقط موقعی که آینه را می­خواهیم بخریم، خودِ آینه را نگاه می­کنیم یا وقتی می­خواهیم آینه را تمیز کنیم خودِ آینه را نگاه می­کنیم. الباقی دیگر آینه را نگاه نمی­کنیم.

خُب این حقیقتِ ماه و زیبا به نام انسان، وقتی عاشق مثل خودش می­شود؛ یعنی دارد هدر می­رود، یعنی ذلت را می­پذیرد و همه چیز خود را از دست می­دهد.

لذا عارف هرگز او را تأیید نمی­کند.

عشق چیزی برای انسان نمی­گذارد؛ مثل این می­ماند که شما بروید بالای برج و از آن بالا، خودتان را بیندازید؛ وقتی افتادید، دیگر نمی­توانید خودتان را کنترل کنید. نمی­توانید سرعت­تان را تنظیم کنید. نمی­توانید خودتان را آنجا نگه دارید؛ دیگر می­افتید و می­میرید.

از طرف دیگر می­گویید من عاشق پروازم؛ پرواز هم خیلی لذت دارد دیگر. از فاصلۀ سه یا چهار متری پریدید، دیدید چقدر مزه دارد، وقتی آدم توی هواست. من یادم می­آید از بچگی پرواز از جای بلند را دوست داشتم و گاهی اوقات یادم هست وقتی کارخانه­ای می­رفتیم، تفاله­ها را روی هم انباشته می­کردیم، می­رفتیم از فاصلۀ 9 یا 10 متری، خودمان از بلندی می­پریدیم. در آن پنج ثانیه­ای که توی هوا بودیم؛ بعد که با شنا و اینها آشنا شدیم، پرش از دایت؛ این دایتِ 9 متری دیگر خیلی شجاعت می­خواهد، لذت فوق العاده ای دارد.

حالا کسی می­خواهد این لذت فوق العاده را بچشد؟ می­خواهد برود بالای برج بپرد؟ می­خواهد لذت این پرواز را بچشد؟ چکار می­کنیم؟ می­داند وقتی پرید، دیگر هیچ کنترلی ندارد؛ قبل از اینکه بپرد، می­تواند یک سری کارهایی بکند و برود پایین روی زمین یک تشک مناسب و قطور و بزرگ انتخاب کند، سرعت خودش را حساب می­کند که اگر بخواهد بپرد، چقدر نیرو وارد کند، بیاید وسط تشک بیفتد. مثلاَ تشک را خیلی نزدیک برج نبرد که خودش آن­طرف­تر بپرد. همۀ اینها را تنظیم می­کند. بعد یا علی از بالای برج می­پرد؛ فوق العاده لذت می­برد، سلامتش هم محفوظ است.

 عشق باید این­طوری باشد؛ وقتی انسان عاشق شد، دیگر عقل ندارد؛ عقل در خدمت عشق است؛ هر سو می­برد؛ به هر شکل وادار می­کند. لذا شما قبل از اینکه عاشق شوید باید همین کار را بکنید. باید همه چیز را فراهم کنید؛ یک بستر، یک کانال درست کنید که وقتی این سیلاب خروشان عشق آمد، فرا گرفت، شهوت، غضب، تخیّل، توهّم، عقل، همه را در هم پیچید که بخواهد ببرد؛ شما قبلاً بسترش را آماده کرده باشید که برود توی آن مسیر و می­دانید که چه مسیری است؟

خدا! خدا! خدا! عقل آدمی چیست؟ عقل می­داند که از این به بعد دیگر نیست، قبل از اینکه نابود شود، برنامه می­ریزد؛ مثل رایانه عمل می­کند؛ برنامه ریزی می­کند که وقتی من نبودم در مسیر حرکت چگونه باشد؟ عرفا یک چنین بستری ساخته­اند؛ اصلاً شاهکار کتابهای عرفانی این است: آمده­اند این مسیر را تبیین کرده­اند که آدمی عاقلانه، اندیشمندانه، از روی فکر، بستری را آماده کند، کانالی را درست کند ؛ بعد یک سلسله رفتارها و اعمالی داشته باشد که وقتی عشق در او به وجود آمد، به هر جایی نرود. آن عشقی که تولید می­شود، عشق به خدا باشد که همه چیز خودش را از دست می­دهد؛ این همه چیز از دست دادن، در واقع همه چیز به دست آوردن است. حافظ می­گوید:

به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ       که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک [7]

یک درگاهی هست که وقتی آدمی روی مسکنت بر آن درگاه می­گذارد؛ یعنی پیش آن درگاه، احساس ذلّت می­کند ولی آن ذلّت، عزّت می­آورد. این یک درگاه بیشتر نیست؛ فقط  درگاه خداست.

بنابراین خوب دقت کنید چه عرض می­کنم: ما می­توانیم پسری را دوست داشته باشیم، دختری را دوست داشته باشیم؛ عاشق دوست­مان بشویم، امّا  نمی­ارزد؛ همه چیز بر باد برود، بعد چه چیز به دست بیاورم؟

درست است وقتی که عاشق شدم، بگویی اینها را نمی­فهمم ولی الآن که عاشق نشدم، می­فهمم که همه چیز را نباید از دست بدهم. این­همه سرمایه­های گرانقدر را.

فقط عشق یک موجود است که اگر عاشق شویم، رهایی است؛ ذلّت در پیشگاه او عین عزّت است؛ نیستی برای او عین هستی است. هیچ موجود دیگری چنین خاصیّتی ندارد.    

عشق آن زنده گزین کو باقی است                        کز شراب جانفزایش ساقی است

عشق او بگزین که جمله انبیاء                               یافتند کز عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                              با کریمان کارها دشوار نیست[8]         

جلسۀ گذشته سؤال کردم که عشق ارادی است یا غیرارادی؟ یا یک فرایندی است که مراحل اوّلیۀ این فرایند اختیاری است ولی در اواسط و اواخر دیگر قدرت از آن او می­شود. آن چه چیزهایی هست؟ آن مسیر راهی که باید طی کنیم، اگر دیوانه شدیم، این دیوانگی ما خوب باشد؟ همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام دیوانۀ خدا بود « علیٌ منصوصٌ فی ذات الله »

عزیزان من! خیلی مراقب باشید!  بیدار باشید؛گرفتار وسوسه­ها، شایعات و کتابهای مختلف نشوید؛ تمجید و تعریف از عشق باعث نشود که خودتان را در مسیرهایی قرار بدهید که فقط عاشق شوید؛ این خردمندانه نیست که تلاش­مان این باشد که به هر کیفیتی شده عشق در ما ظهور پیدا کند. نه! عشق مهم نیست، بستگی دارد معشوق چه کسی باشد. یک معشوقی هست که عشق در پیشگاه او زنده می­کند.

مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم           دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم[9]

این دولت است، حالا چه باید کرد؟ من تذکرم همین بود به خود عشق نگاه نکنید، به معشوق نگاه کنید. ببینید مثلاً اتوبانی را در نظر بگیرید صاف، ماشین­تان هم با سرعت صد کیلومتر در ساعت، دارد می­رود، می­توانید فرمان را قفل کنید و بگیرید راحت بخوابید. خیال­تان هم جمع است که جای دوری نمی­روید. اما اگر حالا جاده پیچ داشته باشد، شما هم چشمهای­تان را ببندید، می­توانید به مقصد برسید؟

باید اینها را قبلاً هموار کرد که اگر می­روی: (می­رود حافظ بیدل به تولای تو خوش[10])؛ قبلاً آن مسیر را درست کرده باشد که الان دارد می­رود، به تولای تو دارد می­رود، درست می­رود.

این از لوازم قطعی عشق نیست که معشوق هم عاشق بشود؛ یعنی به ضمانت این که من عاشق سنگ بشوم، سنگ هم عاشق من بشود؛ اصلاً ممکن است در تلویزیون، عاشق یک هنرپیشه بشوید، اصلاً او خبر ندارد؛ این فقط  در یک موجود از لوازم قطعی آن است، به آنجا می­رسد قطعی است. « قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبّونَ الله فَاتَّبِعونی یُحببکُمُ الله»[11]؛ « فاذْکرونی اذْکُرْ کُمْ »[12]؛  فقط یک جاست که از لوازم قطعی آن است، بی استثناست که این ذلیل را عزت می­دهد، این نیست را هست می­کند، فانی را باقی می­کند، بیهوش را هوش می­دهد.

عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بُوَد    آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها           شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا

توجه می­فرمایید؟! شما اگر عاشق یک انسان شدید، چه ضمانتی دارید بعد از عشق، این راه درست طی بشود؛ عشقی که بر انسان بود (شما اگر عاشق شدید) شمشیر چوبین آن بود؛ عشق باید با رحمان باشد، چون آخر آید ابتلا؛ وقتی دارید خانه های عشق را طی می­کنید، باید به آن منتهی بشود.

چه کسی می­تواند تضمین کند؟ عشق مجازی به هر آدمی که نیست؟

عشق مجازی هم اگر می­خواهید پیدا کنید، فقط و فقط به اولیای خدا، امام معصوم است. به امام معصوم اگر عاشق شدید؛ آن امام معصوم کانالِ خوبی است؛ مطمئناً شما را می­برد ولی هیچ کسِ دیگری این ضمانتِ صد در صد را ندارد. هیچ ضمانتی نیست که من عاشق انسانی شدم، اومرا برساند.

عشق مجازی عرض کردم فقط چند مورد خاص صد در صدی دارد که اگر شما دل به آنها بدهید، جزو محالات است نرسید؛ عشق مجازی به عشق حقیقی مبدل می­شود.

 عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها

حالا عشق­های دیگر هم ممکن است، اما هیچ ضمانتی نیست. من نمی­توانم بگویم من خودم را از برج می­اندازم، انشاءالله عده­ای مرا می­بینند و تشک می­آورند و زیر پایم می­اندازند. خوب انشاالله نشد؛ ان لم یشاء الله شد. من چیزی ندارم که از خودم دفاع کنم. توجه می فرمایید؟! حتی شما به آدم­هایی که دروغگو هستند، به وعدۀ آنها نباید خودتان را از برج بیندازید. آدم دروغگویی می­گوید: تو برو خودت را از برج بینداز، به جانِ تو، تشک می­آورم می­اندازم، تو بپر! نمی­شود اعتماد کرد.

اگر می­خواهید عشق مجازی داشته باشید، اگر دوست دارید عاشق مثل خودتان بشوید؛ خداوند برای چه امامان معصوم را فرستاده؟ اینها هم مثل خودتان هستند دیگر، شما بیایید عاشق اینها بشوید. شما عاشق امام رضا علیه السلام شوید! عاشق فاطمه زهرا سلام الله علیها شوید! که هرچه آنجا دادید عزت است، هر ذلتی آنجا نتیجه­اش عزت است. 

                                                                                                      و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین  

 

 

بحث اخلاق، جلسه5؛ موضوع : عشق ومحبت؛ حجت الاسلام و المسلمین استاد سائلی؛ تاریخ:24/8/80 

 



[1] - کلیات مثنوی معنوی، جلال الدین مولوی، چاپ پانزدهم 1382، نشر طلوع، دفتر اول، ص 3، بیت 11

[2] - بحارالانوار، ج27، ص 93، ح 57

[3] - دیوان حافظ، 452، ص 666

[4] - ترجمه نهج البلاغه، محمد دشتی، نشر مشرقین، زمستان 79،حکمت 456، ص 738

[5] - سوره توبه/ 111

[6] - کلیات  مثنوی معنوی، جلال الدین مولوی، چاپ پانزدهم 1382، نشر طلوع، دفتر ششم، ص 952، بیت 1451

[7] - دیوان حافظ، 301، ص 469

[8] - مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 12، بیت 221- 219

[9] -

[10] - دیوان حافظ، 288، ص 451

[11] - سوره آل عمران/31

[12] - سوره بقره/ 152